تبلیغات
Like SunFlowers - Kimiya - Ep.3
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

Kimiya - Ep.3

چهارشنبه 2 مرداد 1392  ساعت: 08:43 ق.ظ

نوع مطلب :کیمیا ،

نظرات() 

من شدییییییییییییییییییییییییییدا فعااااال شدممممممممممممم...

وتخت تمین دراز کشیدم.....ذهنم پرازسوالای جورواجوره...امروز وقتی داشتم میومدم خونه تازه فهمیدم خونه ی کناریمون خالیه...آخه چندنفرداشتن درموردش حرف میزدن و میگفتن صاحبش رفته یه شهردیگه...ولی انصافا خونه ی خیلی خوشگلیه ها ازتراس به حیاط خونه دید داره باغ خونه انقد بزرگه که آدم دلش میخواد فقط اونجا بمونه البته الان شاخ و برگاش زردشدن.....کتابی رو که روز اول رو پاتختی گذاشته بودم رو بداشتم و مشغول به ورش زدنش شدم...هی...تمین کجایی؟؟؟...نگاهم به کلمات گوشه ی صفحه خورد دوباره...کیمیا....بازم این اسم که من هیچی ازش سردرنمیارم...وایسا ببینم...باجرقه ای که تومغزم زده شد به سمت لپ تاپ تمین هجوم بردم و کلمه ی کیمیا رو تو قسمت پسوورد اون فلیل وارد کردم....جیغی ازروی خوشحالی زدم...باز شد...خودشه باز شد..... مشغول به خوندن متن شدم...انگارخاطرات تمینه....آخه اززبون خودش نوشته و پایینشم اسم خودشو نوشته.....

 

  • ساعت دوازده شبه....الان شروع کردم به نوشتن...میخوام اتفاقاتی روکه تواین مدت افتاده بنویسم تا یه روزی وقتی دارم میخونمشون دوباره ازشون لذت ببرم...خاطراتی که مربوط به دوماه پیشه....خاطراتی که قشنگترین لحظات زندگیم توشه...همه جی ازاون روز صبح شرو شد...هفته ی قبل رو خونه ی خودمون بودم و دیشب رسیده بودم اینجا...لباس ورزشی سفید رنگمو تنم کردم و بابرداشتن بطری آبو پوشیدن کتونیای ورزشیم ازخونه بیرون اومدم...عادت روزانم رفتن به پارک کناری و دورزدن پارکه...قبلا باسوبین اینکارو میکردیم...وقتی توشهرخودمون بودیم...یادش بخیر بعضی وقتا که خیلی خسته بودوبیدارش میکردم کلی جیغ و داد میکرد...به پارک رسیدم....مثل همیشه خلوت بود...چندنفرداشتن میدوییدن و چند نفرهم رو نیمکتا نشسته بودن قدمامو تند کردم و شروع کدم به دوییدن...نگاهم به سمت دختری که کمی جلوترازمن میدویید کشیده شد شلوار شش جیب پارچه ای سفید همراه کتونیای سفید و تی شرت صورتی و سوسرت سفیدش که روشونه هاش بسته بودش کلاه لبه دار صورتی رنگش هم رو موهای بلند و لخت خرماییش بود...چهره شو نمیدیدم ولی تا به حال تواین ساعت همچین دختری اینجا ندیده بودم...بیخیالش شدم و دوییدنمو ادامه دادم...مسیرمون وسط پارک جداشد من مستقیم رفتم و اون به سمت راست...تازه متوجه هدفونایی که توگوشش بود شدم...هوای بهاری رو باتموم وجود به ریه هام کشیدم....تقریبا تموم پارک رو دور زده بودم و راه کمی مونده بود...وایستادم دربطری آبمو بازکردم و چندقلوپ ازش رو سرکشیدم...نگاهم به پوست موزی که چند متری جلوتراز من افتاده بودافتاد...هرکی روش بره مطمئننا سرمیخوره...صدای دخترونه ای که از سمت راست میومد باعث شد توجهم به اون سمت کشیده بشه همون دختر بود که داشت باگوشیش حرف میزد میدویید..ناخواسته مکالمه ش به گوشم رسید

-         خوب خواب بودی بیدارت نکردم....

-         باشه داداشی ازفردا بیدارت میکنم...

تماسشو تموم کرد و باگوشیش مشغول شد...وای..نه داره  میره طرف پوست موز...قبل اینکه صدای اخطارم بلند شه افتاد...دربطری آبمو بستم  و همونطورکه سعی میکردم خنده مو کنترل کنم جلوتررفتم...لبشو ازدرد گزیده بود... همونطورکه خندم به شکل لبخند دراومده بود دستمو به سمتش دراز کردم وگفتم:حواست کجاس....

چشماشو که به خاطر نورخورشید جمع کرده بودروبازکردو نگاهی به دستم انداخت...چندتا ازتارموهای خوش حالتش اززیر کلاه لبه دارش ریخته بودن رو صورتش بادیدن لبخندم با کمی تردید دستمو گرفت و بلند شد...نگاهم به چشمای قهوه ایش که به رنگ موهاش بود افتاد...آرامش عجیبی داشت...آرامشی که تا به حال ندیده بودم...نمیدونم چقد تو نگاهش غرق بودم که آخرش دستشو جلوی چشمام تکون داد که به خودم اومدم..بانگاه نامطمئنی گفت:حالتون خوبه؟؟؟

لبخندمو حفظ کردم و همونطورکه ازکنارش رد میشدم گفتم:ممنون...بیشترمواظب باشین....

بعد لبخند پرازآرامشی که زد  مسیر خونه رو در پیش گرفتم....احساس خوشی عجیبی به دلم چنگ میزد..انگار آرامشش به منم سرایت کرده بود...ازمحیط پارک خارج شدم کمی قدمامو آرومترکردم ولی همش حس میکردم یکی داره دنبالم میاد...به پشت سرم نگاه کردم...خودش بود...باتعجب دوباره به جلو خیره شدم و به مسیرم ادامه دادم...این واس چی افتاده دنبالم؟؟؟؟بارسیدن به کوچه دیگه واقعا کلافه شدم منو باش فک میکردم این بابقیه دخترا فرق داره ولی اینم افتاده دنبالم...ازدخترایی که آیزونم میشن متنفرم ولی انگاراین کنه ترازبقیه س که میخواد خونمو یاد بگیره...بارسیدن به در کناری خونه وایستادم تا بهم رسید همونطورکه به سمتش برمیگشتم گفتم:واس چی افتادی دنبالم ها؟؟؟واقعا واس دخترایی مثل تو که ازکمک دیگران سو ءاستفاده میکنن وبادیدن ی پسر ارزش خودشونو پایین میارن متنفرم......میفهمی؟؟؟حالا راهتو بکش و برو.....باچشمای گرد شده ازتعجب بهم نگاه کردوبعد چند ثانیه گفت:انگارشما علاوه براین که حالتون خوب نیس مشکل خودشیفتگی هم داری....

وبعد کلیدشو ازتوجیبش درآورد وهمونطورکه توقفل درکناری درخونه ی من که مدتها بود خالی بود مینداخت نگاهشو ازم گرفت و رفت تو.....من موندم و یه دنیا تعجب با یه حس بد ضایع شدن...خوب یادمه تا پنج دقیقه همونجا خشکم زده بود وبعدش برگشتم خونه...*

قسمت اول نوشته اینجا تموم شد...ازاونجایی که شدید خوابم میومد لپتاپو خاموش کردم تابقیه شو فردا بخونم....طفلی داداشم چقد ضایع شده ها....حالا من یه سوال دارم واس چی اسم رمز کیمیا بود....این داداش منم معماییه ها واس خودش....

...........................................................................................................................

همونطورکه  سرصف به سخنان مدیر محترممون گوش میدادم خمیازه ای کشیدم...تواسین آفتاب مارو نگه داشته داره قوانین مدرسه رو گوشزد میکنه....نگاهمو به سمت صفای کنار کشوندم که تونگاه داداش یئون قفل شد....باهمون اخم دیروزی داشت نگام میکرد...بیا بزن...بچه پررو...خودشیفته ی دیوونه...مجسمه ی ابولهول...یا من دارم توهم میزنم یا باهر لقبی که من توذهنم بهش میدم چشماش دارن گشادتر میشن و به احتمال قوی میخواد خفم کنه...حیف یئون که خواهر این اژدهای خشم گینه...حیف داداش یئونی وگرنه همینجا یه دونه ازاون زبون درازیای اساسیمو بهت میکردم...پسره ی احمق احمق احمق......نگاهمو ازش گرفتم..مدیر محترم بالاخره اجازه دادن بریم کلاس...بچه هاهم که خسته شده بودن بی قید بند راهی کلاساشدن...باورودم به سالن یئون رو دیدم که بافاصله ی کمی کنارم راه میرفت....حس خوبی نسبت به این دختردارم...باسرخوشی گفتم:سلام....

به سمتم برگشت و بادیدنم گفت:سلام سوبین...خوبی؟؟؟؟

خودمو کنارش رسوندم وگفتم:خوبم مرسی...شما خوبی؟؟؟

دستی به موهاش کشید...چه جالب موهای اینم مثل موهایی که تو داستان تمین بود لخت و بلنده و قهوه ای هم هست...چشماشم به رنگ قهوه ایه...نگاهش کمی نگران شد و گفت:سوبین چیزی شده؟؟؟

-         نه...خوبی؟؟؟

-         اوهوم....چه خبرا....

بابه یاد آوردن دونگهه گفتم:

-         نونا یئون.....

وایستاد...وایستاد و نگام کرد...وای فک کنم ازاین کلمه بدش میاد عین این بچه های معصوم بهش نگاه کردم که بالبخند گفت:جانم......

نفسی از روی آرامش کشیدم و گفتم:مطمئنی دونگهه داداشته؟؟؟؟

نگاه گنگی بهم انداخت و گفت:آره مطمئنم.....

-         خوب پس مطمئنی تعادل روانی داره؟؟؟؟؟

-         چی شده سوبین؟؟؟

-         هیچی بابا این داداشت چراهروقت منو میبینه میخواد کله مو بکنه....

خندید...همونطورکه میخندید گفت:هائه یه کمی بادخترجماعت مشکل داره...بیخیال....

 

به من باشه این با خودشم مشکل  داره....بارسیدن به کلاسامون ازهم خداحافظی کردیم...



نوشته شده توسط:kosar_pcy

ویرایش:چهارشنبه 2 مرداد 139208:45 ق.ظ

How can you get taller in a week?
شنبه 25 شهریور 1396 05:18 ق.ظ
Hello, I do believe your blog could possibly be having internet
browser compatibility issues. When I look at your web site in Safari, it looks
fine however when opening in Internet Explorer, it has some overlapping issues.
I simply wanted to provide you with a quick heads up!

Besides that, excellent site!
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 10:12 ق.ظ
Attractive element of content. I simply stumbled upon your site and in accession capital to assert
that I acquire actually loved account your weblog posts.
Any way I will be subscribing for your feeds or even I fulfillment you access persistently rapidly.
http://farleybjjfxwcgrv.exteen.com/
جمعه 6 مرداد 1396 07:20 ب.ظ
Thank you for sharing your thoughts. I truly appreciate your efforts and I will be waiting for your next post thanks once again.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 09:07 ب.ظ
Superb blog! Do you have any tips and hints for aspiring writers?
I'm hoping to start my own blog soon but I'm a little lost
on everything. Would you suggest starting with a free platform
like Wordpress or go for a paid option? There are so many choices out there that
I'm completely confused .. Any ideas? Kudos!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو