تبلیغات
Like SunFlowers - گیلاس خاکستری-EP8
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

گیلاس خاکستری-EP8

دوشنبه 19 آبان 1393  ساعت: 11:20 ب.ظ

نظرات() 

اجی مجی لا ترجی....سپیده وارد میشود...
یسسسسسسسسسسسسسسسس...
اینم داستان من بعد از سالیا ن دراززززززززززززززززز...قسمت بعد رو زود میذارم قوووووووووووووول میدم
اگه  دیر گذاشتم دی او رو ازم بگیرید بذاریدش پروورشگاه
ریحانه جون بدو

پشت سر سهون توی خونه قدم هاشو برمیداشت ،سهون کتشو بیرون اورد و روی مبل انداخت

سهون:چی میخوری؟

سولا با مکث:اب میوه  خوبه...ممنونم...

سهون به اشپزخونه رفت و سولا فرصتی رو پیدا کرد تا به خونه دیدی بزنه....با دیدن قاب های عکس روی میزی که کمی جلوتر بود چند قدمی برداشت و خودشو به میز رسوند با دیدن افرادی توی عکس بودن تموم بدنش یخ کرد و شروع به لرزیدن کرد...هومی...هومی توی عکس ها کنار خانوادش بود...و سهون...سهونم کنار اونا بود...بازم سرنوشت اون گذاشت وسط این خانواده ...با فکر اینکه سهون بخواد انتقام خانوادش رو ازش بگیره عرق سردی روی پیشونیش نشست...امشب...امشب نباید میومد...میدونست که این پسر حس متفاوتی رو بهش میده ولی نمیدونست که برای حس انتقامه...

با صدای سهون که اسمشو صدا میزد از جاش کنده شد،سهون وقتی سولا رو اینجوری دید تعجب کرد

سهون:ترسید؟نمیخواستم بترسونمت...

سولا با صدایی که لرزش خفیفی اعماق بود گفت:ن..ه...نترسیدم

با دیدن ابمیوه ها سریع به سمتش رفت و سینی رو ازدستش گرفت ،پشت به سهون کرد و به طرف مبل ها رفت...

سولا:وای چقدر تشنم شده بود...

قرص بیهوشی رو توی یکی از لیوانا انداخت و لیوان دیگه رو خودش برداشت و به طرف سهون که پشتش بود برگشت

سولا:بیا بخور...

سهون به سولا نزدیک شد ...سینه هاشون مماس هم بود...دستشو روی پیشونیش گذاشت...

سولا با تعجب:داری چیکار میکنی؟

سهون:چرا اینجور عرق کردی؟...سرما خوردی؟

سولا که هول شده بود گفت:ایم..چیزه برداشتی منو توی این سرما بدون هیچ کت یا روپوشی اوردی بیرون معلومه سرمامیخورم...

سهون خنده ای کرد و گفت:خوب میشی بالاخره...هه...

سولا:ممنون از هم دردی...

سهون:قابل نداشت...خخخ

سهون روی مبل نشست و یکی از پاهاشو روی اون یکی انداخت و به سولا که داشت ابمیوه شو میخورد خیره شد...با دیدن گردنبند خودش دور گردن سولا تعجب کرد ...سریع دستشو روی گردنش کشید با نبود گردن خودش شکه شد...

سهون:اون...اون گردنبند رو از کجا اوردی؟

سولا نگاهی به گردنبند انداخت و گردنبند رو توی دستش گرفت

سولا با لبخند:این مال فرشته ی نجاتمه...

سهون :فرشته ی نجاتت؟

سولا اهی کشید و با صدای که شبیه به زمزمه بود گفت:وقتی داشتم خود کشی میکردم نجاتم داد ...این گردنبند تنها چیزیه که ازش دارم...هیچی دیگهازش یادم نمونده....

سهون با یاد اوری اون روز توی بیمارستان،بیشتر به سولا خیره شد...لبخند کمرنگی صورتشو گرفت

سولا با تعجب:چرا میخندی...؟

سهون:ها؟هیچی منو یاد یکی انداختی...از گردنبندش خوب مراقبت کن شاید بتونی با همین پیداش کنی...

سولا گردنبند رو محکمتر توی دستش گرفت  لبخند زد...ابمیوه ی سولا تموم شد ولی سهون لب به ابمیوه ی خودش نزد...

سولا:ایم... نمیخوای ابمیوتو بخوری؟

سهون از جاش بلند شد به سمت سولا رفت و کنارش نشست...ضربان قلب سولا شدت گرفت...امشب نتونست مثل شبای دیگه قصردر بره...ترسیده بودو میلرزید...بازم قرار بود توسط این خانواده ضربه ببینه...با قرار گرفتن دست سهون پشتش کمی جلوتر نشست...سهون با دیدن بدن خیس و لرزون سولا خنده ای کوچیکی کرد...معلومه خیلی ترسیده ... میخواست کمی سولا رو اذیت کنه نکنه دیگه کمتر فکر این مدل کارا به سرش بزنه...اروم لبو نزدیک به گوشش کرد

سهون:خوب ... ؟

سولا:خ...خووب...چی؟

سهون دسته ای مو های  سولا رو توی دستش گرفت و همینطور که دور انگشتش میپیچید گفت:امشب..منوتو...

سولا سعی میکرد بگه منظورشو نفهمیده....

سولا:یااا حداقل ابمیوتو بخور بعد از اون همه رقص نفست تازه بشه...

سولا از جاش بلند شد تااینکه ابمیوه ی سهون رو براش بیاره که با حس اینکه دستش زیر پاهاش و کمرش  قرار گرفت ...با دیدن اینکه روی دستای سهونه جیغ کوچیکی کشید...

سولا:یاااا...میخوای چیکار کنی؟

سهون با خنده شیطنت امیزی گفت:یعنی نمیدونی؟نکنه میخوای روی مبل باشیم؟

سولا دیگه نه میتونست کاری کنه نه میتونست حرفی بزنه...سهون اروم از پله ها بالا رفت و سولا رو به اتاقش برد...بعد از وارد شدنشون در اتاق رو با پاش بست...لرزش بدن سولا کاملا مشخص بود...چشماش خیس شده بود....

سهون اروم سولا رو روی تخت گذاشت و خودشم رفت کنارش دراز کشید...دستشو سمت دکمه های لباس خودش برد...سولا ماتم زده بهش خیره شده بود...دکمه ی دوم تا اومد با زبشه دستای سهون رو توی دست گرفت و با نگاهی پر از التماسش بهش خیره شد...

سهون با دیدن اینکه اگه ادامه بده ممکنه سولا سکته بزنه گفت:بار اولته؟

سولا سر لرزونشو بالا و پایین کرد...به علامت مثبت...

سهون:توی بار بهت نمیومد که...اخه چطور ازمن میخوای الان بیخیالت شم...

سهون بدون اهمیت به نگاه  و التماس سولا دستشو کنار زد و لباسشو بیرون اورد...سولا اومد تا از جاش بلند بشه که سهون شونه هاشو گرفت و خوابوندش...سولا جیغ بلندی کشید و با دیدن اینکه سهون حرکت دیگه ای رو انجام نداد ...

سولا :م...ن...من ..خواهش...

با گذاشته شدن انگشت سهون روی لباش حرفش نیمه کاره موند...

سهون:هیسسسس...

سهون پتو رو از پایین تخت برداشت و خیلی اروم روی سولا کشید...

سهون:خیلی بدنت سرده...باید گرم باشی وگرنه حالت بدتر میشه...

سولا با دیدن اینکه سهون ناگهانی از این رو به اون رو شده شکه بهش نگاه میکرد نمیتونست باور کنه...

سهون کنار سولا روی پتو دراز کشید و دستشو تکیه گاه سرش کرد به چشمای خیس سولا خیره شد...اروم دستشو بین موهاش کرد و باهاشون بازی میکرد...

سهون:خوب ...خانم خوشکله از کجا شروع کنیم؟

سولا:تروخد...

سهون پرید وسط حرفش و گفت:ایمم...اسم من سهونه...

سولا توی شک بود،نمیدونست الان باید چیکار کنه...روی تخت کنار یه پسری که بدون پیرهنه خوابیده ...پسری که کل خانوادشو نابود کرده ... الانم داره اسمشو ازش میپرسه...

سولا با تردید:سولا...

سهون لبخند زد و گفت:خوشبختم سولا...بیا از این به بعد دوستای خوبی برای هم باشیم...ایم؟

سولا:دو....ست؟

سهون:اوهوم...دوست...

سولا :با..شه

سهون :اما شرط داره!اینکه دیگه نخوای با این کارای احمقانت با پسرا بازی کنی...هرکس دیگه ای جای من بود الان داشت باهات بزور حال میکرد....

باز بدن سولا شروع به لرزیدن کرد

سهون:نترس..حالا که منم...خیالت راحت ...

سولا:بذار من برم ...

سهون:نه دیگه نشد ...امشب تو برای منی...یادت رفته؟

سولا با تعجب بهش خیره شد...سهون سرشو از روی دستش برداشت و روی بالش گذاشت و چشماشو بست...سولا باور نمیشد به همین راحتی سهون میخواد بخوابه...نمیتونست بخوابه تموم مدت به صورت سهون که توی خواب واقعا مظلوم بود خیره شد...اخه چطور ممکنه برادر هومی اونو نشناسه...چطور میتونه به همین راحتی از دختری مث سولا اونم توی این شرایط بگذره...با فکر اینکه شاید اونم مثل برادرش گی باشه خیالش راحت شد...با اومدن فکرای مختلف به ذهنش خسته شد و خواب رفت...

ساعت نزدیکای 3 بود که صدای زنگ تلفن سهون هر دو از خواب بیدار شدند...

سهون:الو؟

سهون:چی؟کدوم بیمارستان؟

 

 



نوشته شده توسط:sepideh

ویرایش:دوشنبه 19 آبان 139311:24 ب.ظ

manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:47 ب.ظ
Good day I am so grateful I found your site, I really found you by error, while I was
browsing on Aol for something else, Nonetheless I am here now and would just like to
say thank you for a remarkable post and a all round thrilling blog (I also love the theme/design), I don't have time
to browse it all at the minute but I have saved it and also included your RSS feeds,
so when I have time I will be back to read much more, Please do keep up the excellent work.
ailin
سه شنبه 11 آذر 1393 09:14 ق.ظ
ناز بود :)))))
دوست داشتم خدا قبول کنه :|
فقط سولا خیلی رو ویبره بود :|
کی بیمارستااااان؟؟؟0__0
سهووون ^__^
FaTeMeH
چهارشنبه 21 آبان 1393 02:42 ب.ظ
به به مامان سپید چطوری؟؟؟
خیلی قشنگ بود افرین به سهون بچه به این گلی اورین پسرم
Fateme
چهارشنبه 21 آبان 1393 10:22 ق.ظ
آجییییییییی من خواننده ی جدیدیم
داستانت قشنگهههههههههه
niusha$$kim
سه شنبه 20 آبان 1393 05:42 ب.ظ
عالی بود.
خسته نباشی
shamim
سه شنبه 20 آبان 1393 04:54 ب.ظ
بعله بعله....سهون تو از این کارا بلد نبودی...کلک بلد بودی رو نمیکردی.....!!!!!....وای منتظر ادامش ام...ولی نمیدونم که ادامش خوشحال کنندس یا ناراحت کننده....دوست ندارم ناراحت کننده باشه....دوست دارم ایندوتا بهم برسن....!!!!...البته فقط دوست دارم....ادامه یادت نرررررهههههه....دستت هم درد نکنه که گذاشتی....
Reyhaneh
سه شنبه 20 آبان 1393 12:55 ب.ظ
vayyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyy ali boood mahshar man ke shakhsan sektaro zadama zoood edame torokhoda
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو