تبلیغات
Like SunFlowers - love is a fiction ep 10
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

love is a fiction ep 10

سه شنبه 20 آبان 1393  ساعت: 09:43 ب.ظ

نوع مطلب :love is a fiction ،

نظرات() 


نویسنده :نگار
دامههه.......... برنامه ریزی کردیم و قرار شد اکسو برامون لباس جور کنن و یه گریمور خوب پیدا کنن که کامل قیافه هامونو عوض کنن... 

روز بعد برنامه ضبط میشد... قرار شد شقایق و نازنین ونیلوفر اشپزی کنن

رها و اتنا و فاطیما شعبده بازی کنن.. البته شعبده بازی که چه عرض کنم... اکسو چند تا فیلم اورده بودن که توش یکم کلکای شعبده بازی رو نشون میداد

غزاله و سارا و مهشید قرار شد یه قسمت دنس داشته باشن... 

پارمیدا و نگار و مهشاد نمایش کمدی اجرا کنن



--------------------------------------------------------------------------------


روز ضبط فرا رسید و ما تو ساختمون اس ام با اکسو قرار گذاشتیم... ما منتظر اکسو بودیم که دیدیم از دور با خنده دارن میان جلو..همراهشون یه خانومم بود

رسیدن به ما سلام کردیم

سوهو: خوب معرفی میکنم ایشون خانوم سو هستن بهترین گریمور کره... قراره کلا قیافتونو عوض کنن... اصلا نگران نباشید

چن یه ساک بزرگ دستش بود... ساکو اورد بالا و گفت: لباساتونم اینجاست

کریس: خوب بهتره دیگه راه بیفتیم گریمتون خیلی طول میکشه

ما همه سوار ماشین شدیم و رفتیم شبکه ی اس بی اس

اتاق گریم دخترا و پسرا با هم فرق داشت

اکسو امدن لباسارو گذاشتن تو اتاق گریم ما و مارو با خانوم سو تنها گذاشتن... خودشونم رفتن واسه برنامه اماده بشن

کم کم خانوم سو مارو گریم کردو ما داشتیم حاظر میشدیم

واقعا قیافه هامون خیلی عوض شده بود... البته خیلیم زشت شده بودیم هممون

خانوم سو: خوب دیگه کار گریمتون تموم شد بهتره برید لباساتونو بپوشین... برنامه داره شروع میشه

هممون از قیافه هامون عصبانی بودیم

اتنا: خوب حالا انقدر زشت شدیم خدا کنه لباسامون حداقل قابل تحمل باشه

رها رفت سراغ ساک لباسا گفت: وای میترسم درشو باز کنم

سارا اومد جلو و گفت: ترس نداره که برو اونور من الان درشو باز میکنم... 

سارا در ساک و باز کرد... چشمتون روز بد نبینه... چشاش شد هشت تا

ما همه تعجب کردیم

فاطیما: چیه سارا چرا اونجوری زل زدی به لباسا یکیشو در بیار ببینیمش

غزاله اومد جلو و گفت: بذار ببینم

سارا اشکش در اومده بود

غزاله یکی از لباسارو از تو ساک در اورد... هممون جیییغ زدیم

توصیف لباس:

خوب حتما همتون لباسای دهاتای هندو پاکستانو دیدید... یا تو فیلما اتوبوس های افغانی رو مشاهده کردین که چقدر زنگوله منگوله بهش اویزونه؟!

لباسایی به شدت زشت و برق برقی... پر زنگوله به طوری که باهاش راه میرفتی جیلینگ جیلینگ صدا میدادحالا فکرشو بکنین ما با اون قیافه های فوق العاده بزنم به تخته خدا بیشترش کنه زشت... با اون لباسای وحشتناک... برنامه هم داره شروع میشه... اکسو هم پشت در منتظر ما...

خانوم سو که داشت از خنده میترکید گفت: عجب پسرای با مزه این از کجا این لباسارو پیدا کردن؟

ما همه با عصبانیت داشتیم به خانوم سو نگاه میکردیم... کارد میزدین خونمون در نمیومد... حتی از اون وقتی هم که با اکسو دعوامون شد صد برابر بیشتر عصبانی شده بودیم

خانوم سو: خیله خوب حالا برید الان برنامه شروع میشه ها

ما اشک تو چشمامون جمع شده بود... با بغض درو باز کردیم

درو که باز کردیم... دیدیم اکسو و کل عوامل برنامه پشت در وایسادن... انگار اکسو مخصوصا همه رو جمع کرده بودن اونجا

تا در باز شدو چشمشون به ما افتاد انگار بمب ه.س.ت.ه. ای ترکیده همه زدن زیر خنده

اکسو که غش کرده بودن رو زمین... هر کدومشون از شدت خنده یه ور افتاده بودن

ما هم عصبانی... یک دفه اتنا جیییغ زد: مرض... عوضیا... با ار پی جیم سوراخ سوراختون میکنم... اگه من شماهارو زنده نگه داشتم

اکسو هم فقط داشتن میخندیدن

مهشید با بغض گفت: پس واسه همین دیروز انقد باهامون مهربون بودین نه؟

ژیومین که بد جوری داشت میخندید به نشانه تایید سرشو تکون داد و بلند بلند میخندید

تهیه کننده با خنده گفت: خوب دیگه بیاین بریم برنامه شروع شد

ماهم که دیگه چاره ای نداشتیم... با کلی خجالت و ابرو ریزی برنامه رو اجرا کردیم...

وسط برنامه هم هر موقه وقت استراحت میرسید اکسو هی به ما نگاه میکردن و میخندیدن...

خلاصه برنامه تموم شدو ما گریممونو پاک کردیم و داشتیم برمیگشتیم... کل روزو اصلا به اکسو نگاهم نکردیم... خواستیم سوار ماشین بشیم که بکهیون اروم به اکسو گفت: بهتره با اینا سوار یه ماشین نشیم... دخترا جدا بیان ماهم جدا.. اینا اگه با ما باشن یه بلایی سرمون میارنا

لی: ولی خدایی عجب نقشه ای کشیدی بکی

نیلوفر حرفاشونو شنید ولی هیچی نگفت

وقتی رسیدیم خونه نیلوفر یه دفه گفت: من حرفاشونو شنیدم... از همون اولش نقشه کشیده بودن برامون... این قضیه ی برنامه هم نقشه بکهیون بود

ما همه رفتیم تو فکر

پارمیدا: خوب حالا ما باید چیکار کنیم... اونا هر بلایی خواستن سرمون اوردن دیگه گذشت تموم شد

فاطیما: اگه نقشه رو یکی دیگه غیر از بکهیون میکشید تو الان پدرشو دراورده بودی

مهشاد:راست میگه... من که میگم ما هم یه بلایی سرشون بیاریم

نگار: من یه نقشه ای دارم



نوشته شده توسط:kosar_pcy

ویرایش:سه شنبه 20 آبان 139309:45 ب.ظ

manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 10:01 ب.ظ
I think the admin of this site is genuinely working hard in favor of his website,
because here every data is quality based stuff.
مهسان
شنبه 24 آبان 1393 02:14 ق.ظ
ایول نگاررر....سوبین من نمیدونم یه کاری بکن دیگه یا خودت یا خودش باید این داستانو ادامه بدین ...یعنی الان فقط تا قسمته 11 نوشته شده؟؟این طوری که من دق میکممم
پاسخ kosar_pcy : نه حدود چهل قسمتش نوشته شده فک کنم
niusha$$kim
پنجشنبه 22 آبان 1393 07:19 ق.ظ
عالی بود.
پاسخ kosar_pcy : مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو