تبلیغات
Like SunFlowers - love is a fiction ep 11
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

love is a fiction ep 11

سه شنبه 20 آبان 1393  ساعت: 09:45 ب.ظ

نوع مطلب :love is a fiction ،

نظرات() 


نویسنده:نگار
دامه............. نگار:من یه نقشه ای دارم



--------------------------------------------------------------------------------


فردای اونروز ما دخترا طبق معمول صبح زود رفتیم کمپانی و اکسو هم مثل همیشه دیر اومدن.. فقط میخواستن مارو بچزونن

ما منتظر بودیم و اکسو از دور داشتن میومدن طرف ما.. تائو تا چشمش به رها افتاد نیشش تا بناگوشش باز شد و مثل سرخوشا از دور واسه رها دست تکون میداد

رها زیر چشمی به تائو نیگاه کردو گفت:واااای دوباره این سریش اومد.. ایششششش ایکبیری

فاطیما: خیلی دلتم بخواد.. تو کل اکسو تائو تنها فردیه که باهامون مهربونه... اونم به خاطر توئه

نازنین: اونجا رو ببینین یونهو جونمم داره میاد

اکسو اومدن به همدیگه سلام کردیم...بعد یونهو گفت که بریم اتاق تمرین میخواد باهامون حرف بزنه



--------------------------------------------------------------------------------


اتاق تمرین: یونهو خوب امروز اکسو تو موزیک بنک اجرا دارن.. شما دخترا هم باید همراشون باشید پشت صحنه

بعد از اجرا هم چون این چندوقته خیلی خسته شدین بهتره برید بگردید.. البته شاید منو چانگمینم اومدیم

سوهو: عالیه حالا کجا بریم؟

یونهو: من یه کوه میشناسم که غار باحالی داره بهتره بریم اونجا

مهشاد: اخ جون غار

لی: اخ جووون؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه شمام میخواید بیاید؟

مهشید: اره مگه چیه؟ مگه قرار نشد ما همه جا دنبال شما باشیم؟

کای: لازم نکرده غار جای بچه ها نیست

یونهو:اره شما نیاید بهتره

نیلوفر: باشه پس ماهم میریم راحت خونه میخوابیم.. خوش بگذره

بکهیون به نیلوفر نگاه کرد.. یه لحظه خیره شده بود به چشمای نیلوفر.. حواسش پرت شده بود...یهو تائو گفت: نه شمام بیاید خوش میگذره!

کریس: تائو تو باز حرف زدی؟؟؟؟؟؟ نمیتونی مثل بچه ی ادم ساکت بشینی؟

رها به تائو یه لبخند مصنوعی زدو گفت: ما هم خیلی دوست داشتیم باهاتون بیایم ولی دوستاتون اجازه نمیدن... راستی من میتونم شماره شمارو داشته باشم

تائو که خیلی خوشحال شده بود سریع شمارشو داد به رها

ما راه افتادیمو رفتیم استودیوی کی بی اس...

اجرای اکسو تموم شدو ما خدافظی کردیم و رفتیم.. اکسو هم رفتن به محل قرارشون با یونهو و چانگمین 


--------------------------------------------------------------------------------


تو راه بودن که واسه تائو اس ام اس اومد:

سلام من رهام ازت خواهش میکنم بیا به این ادرسی که بهت میدم.. یه اتفاق خیلی بدی افتاده واسم.. تورو خدا به کسی نگو من بهت اس ام اس دادم.. فقط بیا...

تائو که هول کرده بود از راننده خواست ماشینو نگه داره

ژیومین: چیه چی شده؟

تائو: هیچی چیزی نشده فقط من از غار خوشم نمیاد.. راستش میترسم

چن: وا!!!!!!!!!؟؟ تو که انقدر ترسو نبودی!!!

دی.او: اصن چرا از همون اول نگفتی که میترسی؟

یونهو: خوب اشکال نداره.. ولش کنین بچه ها ما میریم بذارید تائو هم راحت باشه..برو

تائو از یونهو تشکر کردو سریع رفت به جایی که رها گفته بود



--------------------------------------------------------------------------------


اقایون رسیدن به کوه... از کوه بالا رفتن.. هوا کم کم داشت تاریک میشد...به دهانه ی غار رسیدن.. چراغ قوه هاشونو روشن کردن و کم کم وارد غار شدن

حدودا تا وسطای غار رفته بودن جلو... اکسو جلو میرفتن و یونهو و چانگمین پشتشون

همینجوری اکسو داشتن جلو جلو میرفتن که یه صدای فریاد نظرشونو به پشت سر جلب کرد

برگشتن پشتشونو نگاه کردن دیدن نه یونهو هست نه چانگمین

همشون بدجوری ترسیده بودن.. هرچی یونهو و چاگمینو صدا کردن فایده ای نداشت... خیلی نگران بودن...

کریس: حالا چیکار کنیم؟ اگه پیداشون نکنیم جواب اینهمه ادمو چجوری بدیم؟

لوهان: بچه ها من میگم بریم جلوتر شاید یه راهی پیدا کنیم...

چانیول: یعنی چی؟ یعنی دنبال یونهو و چانگمین نباشیم

لوهان: چرا اول یه راه به بیرون پیدا میکنیم بعد که خیالمون راحت شد برمیگردیم پیداشون میکنیم

سه هون: نه من میگم اصن برگردیم شاید اونام برگشته باشن؟!

کای: من میگم تقسیم شیم یه سری بریم جلو و یه سریم برگردیم دنبالشون بگردیم

همه موافقت کردن... کای و کریس و سه هون و سوهو و ژیومین و چن(گروه اول) برگشتن عقب و چانیول ولوهان و لی و بکهیون و دی.او(گروه دوم) به سمت جلو حرکت کردن

گروه اول داشتن میرفتن که باز یه صدای مهیبی شنیدن

ژیومین: این صداها چیه دیگه

همین جوری که داشتن دنبال صدا میگشتن زیر پای کای خالی شدو به سمت پایین کشیده شد.. کای یه دفه غیب شد... هرچی بقیه <0:-داش کردن انگار نه انگار همشون خیلی عصبی بودن... استرس بدی داشتن...

کریس: هرچی هست کای هم الان رفته همونجایی که یونهو و چانگمین رفتن

چن: خوب حالا چیکار کنیم؟

سه هون: من خیلی نگران کایم دارم میمیرم...

سوهو: من میگم بازم بریم تا دهانه ی غار شاید اونجا یه خبری ازشون باشه

بازم رفتن جلو تر... اینبارم دوباره یه صدای وحشتناک شنیدن.. اینبار زیر پای ژیومین و چن خالی شدو سقوط کردن... این داستان ادامه داشت که بالاخره همشون به سمت پایین رفتن



--------------------------------------------------------------------------------


گروه دوم داشتن به راهشون ادامه میدادن و میرفتن جلو... یه دفه یه نوری نظرشونو جلب کرد

بکهیون: این نوره چیه؟ مگه الان شب نیست؟

لی: نمیدونم حالا بذار بریم ببینیم چیه؟ 

به سمت نور رفتن داشتن میرفتن جلو که برگشتن و دیدن راه پشت سرشون مسدود شده

واقعا ترسیده بودن... قلباشون تند تند میزد...ولی بازم به راهشون ادامه دادن و به سمت نور رفتن... کم کم داشتن به نور نزدیک میشدن که با یه در روبه روشون مواجه شدن... درو باز کردن و رفتن جلو در یه دفه بسته شد...به سقف نگاه کردن و دیدن نور از سقف داره به سمت پایین منعکس میشه... روی سقف یه دریچه بود... چانیول که قدش از همه بلندتر بود درو باز کردو همه رفتن بالا با یه محوطه ای مواجه شدن... گوشه ی محوطه یه سری پله به سمت پایین بود(اهه چی شد!!!قدر تو در تو شد شرمنده) از پله ها پایین رفتن.. تعداد پله ها زیاد بود... 

همینجوری که داشتن میرفتن پایین یه سری خفاش بهشون حمله کردن

خفاشارو رد کردن و بازم اومدن پایین.. واقعا خیلی خیلی ترسیده بودن

بالاخره به یه محوطه رسیدن و دیدن بچه های گروه اول بی حال افتادن رو زمین

دوییدن طرف بچه ها که یه دفه یه قفس افتاد دورشونو احاطشون کرد



--------------------------------------------------------------------------------


تائو: بچه ها فکر کنم دیگه بسه شونه خیلی اذیتشون کردیم

یونهو: اره بابا ولشون کنین.. چرا داستانو جنایی میکنین؟

نیلوفر: اره دیگه بسه گناه دارن

غزاله: مگه ما گناه نداشتیم که جلو اینهمه ادم ضایعمون کردن؟

اتنا: اره واللا تازه برن خدا رو شکر کنن کتکشون نزدیم

سارا: من میگم حالا که ترسیدن یه دفه بریم جلوشون ظاهر شیم و بهشون بخندیم

تائو: فقط تورو خدا منو لو ندین چون منو میکشن

رها: خوب بابا خیالت راحت ما هیچی نمیگیم.. تو زودتر راه بیفت برو خونه تا اونا برسن تو خونه باشی

تائو رفت خونه... 

اکسو همینجوری مضطرب تو قفس مذکور نشسته بودن که یه دفه ما و یونهو و چانگمینو روبه روی خودشون دیدن... ما فقط بهشون میخندیدیم

کای: زهر مار جرئت دارید این قفس و باز کنید ببینم بازم میخندین یا نه

نگار: نه دیگه نشد اگه میخواید اون قفس باز شه باید شرطای مارو قبول کنید

لوهان: باشه بابا هرچی شما بگید قبول فقط اینو باز کنید

پارمیدا: نه باید تعهد بدین و امضا کنید

چانیول: باشه امضا میکنیم

فاطیما:1. باید از ما به خاطر کارای بدی که باهامون کردین عذر خواهی کنید

اتنا:2. باید قول بدین از این به بعد با ما خوب رفتار کنید

غزاله:3. اقای لی از این ماجراها به هیچ وجه با خبر نمیشه

اکسو شرایطو با حرص و عصبانیت قبول کردن و ما هم ازادشون کردیم و سریع محلو ترک کردیم چون میدونستیم بمونیم زنده برنمیگردیم... اکسو هم برگشتن خونشون





خووووووووووووووووب این قسمتم تموم شد تقریبا از قسمت بعد عشق و عاشقیا کم کم شروع میشه... بازم ببخشید خیلی چرت و پرت بود... هر چقدر دوست داشتین میتونید ایراد بگیرید... بای بای


نوشته شده توسط:kosar_pcy

ویرایش:سه شنبه 20 آبان 139309:46 ب.ظ

foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 07:38 ق.ظ
Wow, this post is pleasant, my younger sister is analyzing these things,
so I am going to tell her.
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 03:11 ق.ظ
A fascinating discussion is definitely worth comment.
I do believe that you should write more on this subject matter, it might not be a taboo matter but usually people don't talk
about these topics. To the next! Kind regards!!
مهسان
شنبه 24 آبان 1393 02:27 ق.ظ
اصلا یه لحظه فکر کردم دارم داستانه ترسناک می خووونم خخخخخخ...ولی خوب حالشونو گرفتناااا....سوبیییییییییین یه کاری کنننننننننننننننننننننن من ادامه می خواااام
پاسخ kosar_pcy : خخخخخ چشم میذارم امروز ادامشو
niusha$$kim
پنجشنبه 22 آبان 1393 07:21 ق.ظ
خسته نباشی
پاسخ kosar_pcy : سلامت باشییییییییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو