تبلیغات
Like SunFlowers - المیدا ep 2
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

المیدا ep 2

چهارشنبه 21 آبان 1393  ساعت: 10:57 ب.ظ

نوع مطلب :one shot ،

نظرات() 



نویسنده:الهه
 برای باردوم تقدیم به کیمیا

امروز برای بار دوازدهم بود که این نامه رومیخوندم...نمیتونستم فراموشش کنم...مامان چرا زودتر بهم نگفتی؟؟؟حالابدون توچی کارکنم؟؟؟منم یه دخترمعمولیم...مثل تونیستم...توخیلی قوی بودی...کیمیاتومنوچی فرض کردی؟؟؟فکرنکردی بدون تومیمیرم؟؟؟فکرنکردی بدون تومیشکنم؟؟؟منم یه دخترم...یه دخترعادی...یه دختری مثل بقیه دخترا...دوست دارم مامانم پیشم باشه...دوست دارم مامانم بغلم کنه...دوست دارم مامانم نوازشم کنه...دوست دارم مامانم ببوستم...چرابه این زودی ترکم کردی؟؟؟مگه نگفتی ترکم نمیکنی؟؟؟مگه نگفتی اغوشت رو ازم دریغ نمیکنی؟؟؟پس چی شد؟؟؟منم دوست دارم موقع عروسیم مامانم پیشم باشه...مثل بقیه ی دخترا...ترکم کردی بایه دنیاسوال...بایه دنیاسوال بی جواب...اصلامن کیه م؟؟؟این بابایی که دم از مهربونیش میزنی چراترکمون کرد؟؟؟اگه دوستت داشت چرا یه بارم سرخاکت نیومد؟؟؟نمیگیییییییییییی...رفتی چون نمیتونستی جوابموبدی...رفتی چون جواب سوالامونمیدونستی...فقط یه نامه واسم گذاشتی ویه عالمه سوال بی پاسخ...من دخترت بودم...جیگرگوشت بودم...دلیل نفسهات بودم...نتیجه ی زندگیت بودم...مگه نه؟؟؟خودت بهم میگفتی اینارو...جوابموبدهههههههههههه...بگودیگههههه...خسته شدم ازتنهایی...فکرمیکنی خیلی کار توپی کردی که رفتی...اره؟؟؟توهم ترکم کردی...مثل بقیه...توکه رفتی دوسال بعد چانیولم رفت...به خاطرتویی که عاشقش نبودی...نفهمیدی به خاطرتو از زندگیش گذشت...بابابفهمممم...تنهام...دوستت ندارم...میفهمی؟؟؟نمیخوام مامانم باشی...
دستای گرم الما رو رو صورتم حس کردم...همیشه گرم بود...همیشه تسکینم میداد...همیشه دلیل ارامشم بود...حالاشونزده سال ازتاریخ نوشته شدن نامه ی مامان میگذشت...امروز تولدم بود...قراربود باالمابریم یه رستوران عالی...باید ازت خدافظی کنم...من رفتم کیمیا...باااای...
دفترچه خاطراتموبستم...حاضرشدم تاباهم بریم واسه جشن گرفتن...وسط تولد واسه الماکاری پیش اومدونتونست بمونه ورفت...داشتم به خونه برمیگشتم که یه پسریودیدم...ازلحظه ی اولی که دیدمش یه حس خاصی بهش داشتم...اسمش عشق نبود ولی دوست داشتنم نبود...نمیدونم چرافکرمیکنم قبلایه جایی دیدمش...
مست بودو نمیتونست راه بره...بهش نیم نگاهی انداختم...فکرنمیکردم که باکمک کردن بهش خطری منوتهدید کنه...پس رفتم طرفش...
المیدا:میتونم کمکتون کنم؟؟؟
بالبخندی که به روم زد دیوونه م کرد...اون چشمای فریبنده ش...لبای برجسته ش...موهای پریشونش...روانیم میکرد...
پسر:کمک؟؟؟یه نگاه به هیکلت بنداز بعدحرف بزن...
المیدا:توباهیکل من چی کار داری؟؟؟
پسر:من باهیکلت کاری ندارم ولی انگار اون بامن کار داره...
المیدا:میخوای واست اژانس بگیرم؟؟؟
پسر:لازم نیس...خودم ماشین دارم...
المیدا:میتونی رانندگی کنی؟؟؟
پسر:پس چی فکرکردی؟؟؟فکرکردی مثل شما دخترا بی عرضه ایم؟؟؟
هنوز حرفشوتموم نکرده بود که افتاد توبغلم...
المیدا:معلومه کی عرضه نداره...
سوارماشینم کردمش وبردم خونه مون...خونه ای که چهارده ساله که هیچ مردی توش وارد نشده...روی تخت مامان گذاشتمش...دکمه های لباسشوبازکردم...کفشاشو در اوردم و سرشو روی بالش گذاشتم...فاصله م باهاش کمتر ازچند سانت بود...یاد توصیفات مامان از چهره ی بابا افتادم...چشمای فریبنده...لبای برجسته ی کوچیک...یادباباافتادم...سرمونزدیکتربردم...نفهمیدم که چراانقدربهش نزدیک شدم...نمیدونم چی شد که لباشوبوسیدم...نمیدونم چی شد که کنارش خوابیدم...نمیدونم چی شد که خودمودراختیارش قراردادم...ودیگه هیچ...دیگه هیچی نفهمیدم...
صبح که ازخواب بیدارشدم توبغلش بودم...توبغل پسری که حتی اسمشونمیدونستم...به این زودی خودتو فروختی المیدا؟؟؟به همین زودی؟؟؟تو کی هستی؟؟؟مطمئنی المیدایی؟؟؟مطمئنی نتیجه ی یه عشق پاکی؟؟؟مطمئنی عشق ابدیه کیمیایی؟؟؟مطمئنی دلیل نفسهای کیمیایی؟؟؟کیمیا به خاطر تورفت...به خاطر تویی که الان خودتو به یه پسرغریبه فروختی...میفهمی؟؟؟اولین قطره ی اشکم روی سینه ش چکید...اومدم پاکش کنم که یه احساس عجیب پیداکردم...احساس کردم که اون هیچ وقت نمیتونه ماله من باشه...نمیشه ماله من باشه...ولی چراااااااااااا؟؟؟واقعادوستش دارم...بابوسه ای که برروی پیشونیم زد به خودم اومدم...
پسر:صبحت بخیر...
المیدا:صبح توهم بخیر...

پسر:راستش واسه دیشب من نمیدونم چی بایدبگم....فقط میتونم بگم معذرت میخوام...ولی اینومیدونم که دوستت دارم...وگرنه الان اینجانبودم...
المیدا:ولی من حتی احساس خودمونسبت بهت نمیدونم....
پسر:به زودی میفهمی...من پیشتم...
یادحرفایی که بابابه کیمیازده بود افتادم...شایداینم منوترک کنه...
المیدا:ولی من حتی اسمتم نمیدونم...اسم من...
پسردستشورولبام گذاشت وگفت:خودم میدونم...المیدا...پارک المیدا...دختری که ازنظرزیبایی رقیب نداره...
المیدا:ازکجامیدنی؟؟؟واسم خودت؟؟؟
پسر:لوهان...بیون لوهان...
فامیلیش برام اشنابود...خدایامن این اسموکجاشنیدم؟؟؟
رفتم وبراش صبحونه درست کردم...بهم قول دادکه ترکم نمیکنه...واسه همیشه...تاموقعی که نفس میکشه...تاموقعی که رو این زمینه...تاموقعی که دوستم داره...
شیش ماه ازرابطه ی مامیگذشت ومن هرروز بهش وابسته ترمیشدم...وابسته ی چشاش...وابسته ی نفسهاش...وابسته ی لباش...وابسته نوازشاش...وابسته ی شیطنتاش...وابسته ی عشق بازیاش...
هرروزبیشتر از روزقبل عاشقش میشدم...عاشقش بودم ومیدونستم که اونم عاشقمه...
عاشق خودم...عاشق المیدا...عاشق المیدایی که ثمره ی زندگیه کیمیابود...
قراربود امروز مادروپدرشوبهم نشون بده...قشنگترین لباسموپوشیدم...یه ارایش مختصری کردم...خدایامن چه قدرشبیهه کیمیام...زیباییمو ازاون به ارث برده بودم...
باماشینش اومددنبالم ورفتیم به یه رستوران شیک...پدرومادرش رو از دوربهم نشون داد...
نزدیکشون شدیم...خدایامن یه احساس خاصی نسبت به این خانواده دارم...یه احساسی که نمیدونم ازکجاسرچشمه میگیره...شایدازگذشته ای دور...نمیدونم...هیچی یادم نیست...

طرفشون رفتیم...سلام کردم وبهشون دست دادم...یه حس عجیب داشتم...دستاش برام اشنابود...چشماشومیشناختم...عطرتنش منویاد یه خاطره ی قدیمی مینداخت...یه خاطره ای اونقدرقدیمیه که اصلایادم نمیاد...
موقع شام پدرش اسم پدرومادرمو ازم پرسید...منم گفتم که هردوشون فوت شدن...اسماشونم کیمیاوبکهیونه...بابای لوهان باشنیدم اسمشون رنگ از روش پرید...واسم جای سوال داشت...اخه چرا؟؟؟
بابای لوهان:دخترم چندسالته؟؟؟
المیدا:حدودا21...چه طور؟؟؟
:میدونستی که ازلوهان بزرگتری؟؟؟
المیدا:بله میدونم ولی برای ماسن مهم نیس...
:مطمئنی؟؟؟
المیدا:اندازه ی چشمام...
:خداپدرومادرت روبیامرزه...شبیهه کدومشون بودی؟؟؟
المیدا:راستش قضیه ش مفصله...به لوهان گفتم...من پیش پدرخودم بزرگ نشدم...پدرم ماروترک کردش...ولی مامانم همیشه میگفت من اونویاد بابا میندازم...
:گفتی اسم پدرت چی بوده؟؟؟
المیدا:بکهیون...
لوهان:بابامیبینی ماچه قدرتفاهم داریم...اسم باباهامونم یکیه...
:من بااین ازدواج مخالفم...همین وبس...
لوهان:دلیلاتونومیشه بشنوم؟؟؟
:اره ولی توخونه...
لوهان:همینجابگوووووووووووووووو...چرانه؟؟؟مگه المیداچی کارت کرده؟؟؟فکرمیکنی تغییرچهره تونمیفهمم؟؟؟از اون موقعی که دستشوگرفتی از اون موقعی چشمت به چشماش افتاد نگاهات تغییر کرد...صدات عوض شد...تومگه همون بکهیونی نبودی که دم ازعشق واقعی میزدی؟؟؟مگه نمیگفتی اگه عشق واقعیموپیداکنم میذاری که بهش برسم؟؟؟حالاچی شد؟؟؟
:نظرم عوض شد...
لوهان:مگه الکیه؟؟؟من دوستش دارم...میفهمی؟؟؟بدون اون نمیتونم...اگه میتونی جدامون کن...
:لوهان بفهم شماهیچ وقت نمیتونیدباهم باشید...
لوهان:چی میگی بابا؟؟؟مگه مامان بهت نگفته...منوالمیداچندماهی هست که باهمیم...
این حرف لوهان مثل ابی بود که روی اتیش بریزی...خشم روتو بندبند وجودش میشد نظاره کرد...
:لوهان توچی کارکردیییییییییییییییییییییییی؟؟؟تو باالمیدابودی؟؟؟توبادختری بودی که خواهرته؟؟؟

نمیتونستم جمله شوتوذهنم حلاجی کنم...ینی چی؟؟؟خواهروبرادر؟؟؟منولوهان؟؟؟مگه میشه؟؟؟پدرمن که...وای خدایاچرااز اول نفهمیدممممممم...واااااااااااااااااای...پس بگوچرااحساس میکردم میشناسمش...واااااااااااااییییییییییییییییی نه...
:لوهان تووالمیدا خواهروبرادری هستید که ازپدر یکیید...ینی شماتاابدیت نمیتونیدباهم باشید...
نمیدونستم از اینکه پدرموپیداکردم خوشحال باشم یااینکه از اینکه لوهانوواسه همیشه ازدست دادم ناراحت...واقعامن کیه م کیمیا؟؟؟چی کارکردی بازندگیه من؟؟؟رفتیوفقط عذاب واسم باقی گذاشی...فقط عذاب...
اشک ازچشمام داشت جاری میشد...من باورنمیکنم...صدای لوهان مثل یه نوری بود که ته دلم روشن شد...
لوهان:من باورنمیکنم...المیداماله منه...مطمئنم...من المیداروبه عنوان عشق زندگیم قبول دارم....به عنوان شریک زندگیم قبول دارم...نه خواهرم...من میخوام ازمایش بدم...المیداتوهم میدی ازمایشو؟؟؟عشقم چیزی که ازمون کم نمیشه...فقط مطمئنترمیشیم...کنارم بمون...
فردای اون روز رفتیم ازمایشگاه...تموم بدنم از استرس میلرزید...میترسیدم...ازعاقبت کارخودم...از نتیجه ی کارای کیمیا...مادری که فقط اسم مادر روش بود وهمیشه مایه ی ننگم بود...حالا4روزگذشته وجواب ازمایشارومیدن...بالوهان ومامانشو وباباش یاهمون بابای هردومون رفتیم واسه گرفتن نتیجه...
:اقای بیون خانوم دکترباهاتون کار دارن...
در زدیم وداخل شدیم...
لوهان:سلام خانوم دکترالی(خودمما)...گفتن که باماکاری دارین...لوهان هستم...بیون لوهان...
الی:سلام اقای بیون...لطفابشینید...حتمامیدونیدکه میخوام درباره ی چی باهاتون حرف بزنم...درسته؟؟؟اطلاع دارید؟؟؟
قلبم به تپش افتاده بود...توهردقیقه1000بارمیزد...احساس کردم  به کیمیانزدیک ونزدیکترمیشم...
الی:هردوی شما...هردوی شمامبتلابه انمی شدیدهستید(خواستم بگم منم یه چیزی سرم میشه)...وگرنه مشکلی برای ازدواجتون وجود نداره...فقط قبل از بارداری لطفابه دکترمراجعه کنید(ای بمیرمممم که بدبختارو دق دادم)...فین...فین...تبریک میگم...
لوهان:ولی امکان نداره...منوالمیداخواهروبرادریم...
الی:چیییییییییییییییییی؟؟؟بروعاموووووووووووو(الی باادب باش)نه اقای محترم...امکان نداره...ویه خبرخوب دیگه هم براتون دارم...فین...فین...
المیدا:چه خبری؟؟؟
الی:خانوم پارک شماباردارهستید...تبریک میگم واقعا...
لوهان:چی میگیییییییییییییییی...
الی:اقای محترم اینجایه مکان عمومیه...لطفاادب وشئونات اسلامی رو رعایت کنید...
لوهان:ببخشیدخانوم دکترالی(منومیگه ها)...اخه واقعاالان ماتوشکیم...ولی بازم ممنونم...خیر از جوونیت ببینی...الهی...
الان کاردبزنی خون الی درنمیاد...
المیدا:راستی خانوم دکترشمامثله مامان خدابیامرزمنی...دوخط دیالوگ میگی صد بارمیگی فین...فین...این مامان منم یه صفحه نامه واسه مانوشته...پنجاه بارگفته فین...فین...
الی:خانومم میری بیرون یاحراستوخبرکنم؟؟؟
اگه لوهان والمیدادوثانیه بیشتر میموندن تو الی شوتشون میکردبیرونااااااااااااا...اعصاب ندارماااااا...
لوهان:بابا باورت نمیشه...
بکهیون:حالابه حرفم رسیدید...شمانمیتونید باهم باشید...دخترم خیلی خوشحالم بعد ازاین همه مدت پیدات کردم...
لوهان:چی میگی توووو؟؟؟المیدااصلاخواهرمن نیس...تازه شم داری پدربزرگ میشی...
دیگه بعد ازاین کلابکهیون ازهوش رفت...خدابیامرزتش...فاتحه فراموش نشه ها...اخه لوهان جان ادم اینجوری به پدرش میگه که عشقش قبل ازاون بایکی دیگه هم بوده؟؟؟


واین سوال تااخرعمردر ذهن المیدا باقی ماند...پدراوکیست؟؟؟این کیمیایی که دم ازوفاداری اش به بکی میزد واقعاچه جور ادمی بوده است؟؟؟حیله گر؟؟؟دروغگو؟؟؟هزارچهره؟؟؟و چراکیمیا برای بار1000م به او دروغ گفته؟؟؟
به نظرشماایا کیمیاواقعامرده است؟؟؟اگرنمرده این همه مدت کجابوده؟؟؟حالاازایناگذشته باکی بوده است؟؟؟اخه تنهایی که نمیشه دیگه...
اگرکیمیاقبل ازبکی باکسی بوده است پس چرابکی شب اول نفهمیده است؟؟؟ایابکی قدرت بینایی اش را درشب اول از دست داده؟؟؟پاسخ تمامی این سوال هارا ازخودکیمیابگیرید...چون من تواون لحظات پیشش نبودم...
تا درودی دیگر بدرود...


نوشته شده توسط:kosar_pcy

ویرایش:چهارشنبه 21 آبان 139311:02 ب.ظ

Nintendo giveaway
جمعه 24 آذر 1396 05:12 ب.ظ
دوست عزیز، من وبلاگ شما را از زمان به زمان خواندن و من یکی از آنها را دوست دارم و
من فقط متعجب شدم که آیا شما نظر بسیاری از هرزنامه دریافت می کنید؟

اگر چنین است، چگونه آن را کاهش دهید، هر پلاگین یا هر چیز دیگری
می تواند پیشنهاد کند؟ من خیلی زود به این نتیجه میرسم که من دیوانهام را تحمل میکنم
کمک بسیار سپاسگذارم
how much do std tests cost
چهارشنبه 17 آبان 1396 10:51 ب.ظ
پست های کیفیت اصلی برای علاقه مردم به بازدید از صفحه وب است،
این چیزی است که این وب سایت ارائه می دهد.
std testing cost
شنبه 13 آبان 1396 08:10 ب.ظ
اگر کسی بخواهد با آخرین تکنولوژی ها به روز شود، باید از این سایت بازدید کند
و روزانه به روز می شود
ask a psychic
چهارشنبه 10 آبان 1396 09:03 ب.ظ
این وبلاگ فوق العاده است من عاشق خواندن پست های شما هستم.
کار خوب را ادامه دهید می دانید، بسیاری از افراد به دنبال آن هستند
این اطلاعات، شما می توانید آنها را تا حد زیادی کمک کند.
best psychic medium reading
چهارشنبه 10 آبان 1396 08:43 ب.ظ
هر کس آن را دوست دارد زمانی که مردم می آیند و نظرات را به اشتراک می گذارند.
وب سایت عالی، نگه داشتن آن!
best medicare supplement plans
چهارشنبه 10 آبان 1396 07:45 ب.ظ
تو خیلی جالب هستی من فکر نمیکنم قبل از این چیزی را بخوانم.

بنابراین خیلی خوب است که یک فرد دیگر را با افکار واقعی در مورد این موضوع پیدا کنید.
واقعا.. خیلی ممنون از شروع این تا. این وب سایت یک چیز است که در وب مورد نیاز است، کسی که اصالت کمی دارد!
best psychic readings
چهارشنبه 10 آبان 1396 05:42 ب.ظ
پاسخ خوبی در پاسخ به این سوال با استدلال های شرکت و بیان کل
چیزی در مورد آن موضوع.
feet complaints
شنبه 18 شهریور 1396 06:58 ق.ظ
We absolutely love your blog and find many of
your post's to be just what I'm looking for.
Would you offer guest writers to write content in your case?

I wouldn't mind writing a post or elaborating on a number of the subjects you
write about here. Again, awesome weblog!
Tiffiny
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:05 ب.ظ
I every time spent my half an hour to read this web site's articles or reviews all the time along with a cup of coffee.
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:28 ق.ظ
I have read so many articles or reviews regarding the blogger lovers
except this article is genuinely a good post, keep
it up.
fatemeh
چهارشنبه 26 آذر 1393 03:03 ب.ظ
ممنونم عالی بود
niusha$$kim
پنجشنبه 22 آبان 1393 08:51 ق.ظ
خیلیییییی قشنگ بود
پاسخ kosar_pcy : مرسییییییییییییییییییییییییییی
shamim
چهارشنبه 21 آبان 1393 10:57 ب.ظ
واقعا جا داره بگم........................................................فوق العاده بود....یعنی ته خنده بود....به خصوص قسمت شؤنات اسلامی......خخخخخخ....این کیمیاهه الان تو حلقمه ها....بیچاره بککککییییی....ولی واسم جالب بود المیدا و لوهان...جوری که عاشق شدن......این چه طرزه عاشق شدنه خواهرمن...!!!!!....و باحال ترین بخشش اخرش بود که همه ما رو تو خلصه رها کرد و من رو کلی خندوند...ولی بهتر شد اگر اخرش معلوم میشد شاید یکم ناراحت کننده میشد...چون نقش اول یعنی کیمیا....توزرد از اب درمیومد....اینطوری خیلی قشنگ بود...دست نویسندش درد نکنه...دست تو هم درد نکنه که گذاشتی...من انقد این نظرای خودم رو دوست دارم.....عین وان شات میمونه...از بس که کوتاهه...خخخخخخخخخخ...دیگه ببخشید...احساسات رو نمیشه پنهان کرد....
پاسخ kosar_pcy : خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ شمیم....منم کلی نظراتو(وان شاتاتو)دوس دارم..کلی روحیه میدی ب ادم...مرسییییییییییییی
reyhaneh
چهارشنبه 21 آبان 1393 10:31 ب.ظ
aaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa kheyli khoshmel boooda
پاسخ kosar_pcy : خخخخ مرسیییییییییییییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو