تبلیغات
Like SunFlowers - سوگند ep 9
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

سوگند ep 9

جمعه 23 آبان 1393  ساعت: 11:15 ق.ظ

نوع مطلب :سوگند ،

نظرات() 



به نام خدا

سوگند ep 9

 

-        ایلی..تو..تو...

بابغض ب مامان خیره شدم:چرا بم نگفتی مامان؟؟؟چراهمتون دروغ گفتین؟؟

مامان عصبی دستی ب موهای خوش رنگش کشید:ایلی چه فرقی داره اقای پارک تموم این سالا برات پدری کرده...

ب مامانی ک دیگ ب چشماش اعتمادنداشم خیره شدم...چشماش عین ی دنیا پرازدروغ و پنهون کاری بود...چراتاحالا نتونسم این چشمارو ببینم؟؟چرا؟؟

دستامومشت کردم و ازاتاق بیرون اومدم.باقدمای بلند پله هاروبالارفتم تابه اتاقم برسم...حتی خونه ای ک توش بزرگ شدم هم بوی دروغ میده...بادیدن چانی ک جلوی دراتاقم وایستاده بود لبموگزیدم...حتی دلم نمیخادببینمش..اون اجازه نداش مث بقیه بهم دروغ بگه..بااین فکربی توجه بهش ازکنارش رد شدم و رفتم تواتاقم..

-        حرف زدی بامامانت؟؟

بی توجه بهش کیف پولو گوشیمو توکیفم انداختم و رفتم سمت کمدم تاکاپشنموبردارم....

-        ایلی باتوام...

کاپشن ابی رنگمو تنم کردم و کیفموبرداشتم.برای اینک ازدربگذرم باید ازکنارش ردمیشدم...دالامکان نگاهموسمت دیگه ای بردم و ازکنارش رد شدم که دستشو جلوم گرفت و ملنع از ردشدنم شد.صورتسشو نمیدیدم ولی ازلحن صداش مشخص بود چقد عصبیه:دارم باهات حرف میزنم..واس چی جواب نمیدی؟؟

نگاه عصبیموبهش دوختم:برو کنار...

دستشو پایین انداخت و بهم خیره شد:این وقت شب کجامیخای بری؟؟خیابون امن ترازخونته؟؟؟

پوزخندزدم:حداقل اونجا کسی بهم دروغ نمیگه...

بدون اینک منتظرجوابی ازجانب چانیول باشم سریع ازکنارش رد شدم و بی توجه ب مامان ک مدام اسممو صدا میزد رفتم بیرون...شاید حداقل پیاده روی بتونه کمکم کنه بهترفک کنم..فک کنم؟؟راجب چی؟؟پدرم ک فوت شده و قرارنیس دنبالش بگردم...مادرم..اقای پارک و حتی..حتی چانیول همه چیو ازم مخفی کردناروم انگشتمورودیوارکناریم کشیدم:چرااینجوری شد همه چیز؟؟

باید چیکارکنم؟؟؟؟حالا اجازه دارم عاشق چانیول باشم؟؟؟اجازه دارم ب این فک کنم ک میتونم تااخردنیا مال اون باشم؟؟؟

-        بچه ها اینجاروببینید....

باصدای پسرونه ای سرموبلند کردم...بادیدن خودم تو ی کوچه ی تاریک و خلوت و چن تا پسری ک جلوم بودن ناخواسته ی قدم ازترس عقب رفتم...

یکیشون همونطور ک ادامسشو عین پلاستیک مایع میجویید نگاهی ب سرتاپام انداخت:خانوم کوچولو این موقه شب تنایی بیرون خطرناک نیس؟؟

اب دهنموقورت دادم وسعی کردم خونسرد باشم..بااشاره ای ک ب دوستاش کرد مثل ی گردی دورم پخش شدن.همینوکم داشتم...کیفمومحکم چسبیدم وشرو کردم ب دوییدن تاشاید بتونم ازبینشون را فراری پیدا کنم ولی مگ ممکن بود؟؟دونفری مانع ازگذشتنم شدن...بادیدن برق چاقو تودست یکیشون ک بالبخند مسخره ای نگام میکرد عقب عقب رفتم...

-        چه سرکشم هس....ببینم مامان و بابات نمیدونن بیرونی کوچولو؟؟؟

بابغض ب دیوارپشت سرم چرخیدم و ب دوروبرم نگا کردم..هیچ راه فراری نبود...هیچی...باجلواومدن پسره تموم بدنم لرزید..چه بلایی قراره سرم بیاد؟؟؟حرف چانی توسرم پیچید:خیابون امن ترازخونته؟

لبموگزیدم اشکام با هرسانت ازفاصله ای ک بین منواون لعنتی کم میشد بیشترروصورتم میریخت...

 

باصدای بوق بلند ی ماشین و نورزیادش همه چی انگارمتوقف شدش.انگارمتوجه شدن اوضاع خطریه چون فورا شروع کردن ب دوییدن.دستموروقلبم گذاشتم و همونجا کناردیوارروزمین نشستم...

انقدترسده بودم ک حتی متوجه بارون تندی ک میومد هم نشده بودم.سر موروزانوم گذاشتم و اروم گریه کردم...همه چی بهم ریخته...همه چی...پس دلیل اینک نمیتونسم ب چانی اعتماد کنم همین بود؟؟دلیل اینک...وقتی ازم پرسیدم بهش اعتماددارم یا نه و نتونسم جواب بدم همین بود...چشما چقدعجیبن...بایکم دقت میتونی تا ته قلب طرفتو بخونی ازتوچشماش...

-        ایلی....

لبموگزیدم...چقداشناس این صدا....سرموازروزانوم بلند کردم و بادیدن لوهانی ک بای چتربالاسرم وایساده بود مات بهش زل زدم...

اون..اون اینجا چیکارمیکنه؟؟نکنه راننده ی اون ماشین...کمی خم شد سمتم و دستشو سمتم گرفت:پاشو بریم تاسرمانخوردی...

ب چشمای براقش خیره شدم...چشمای صاف و ساده ای خیلی وقت بود مثل اوناروندیده بودم.اروم اشک ریختم:نمی..خام برم خونه...

بااطمینان پلک زد:میریم خونه ی من خوبه؟؟هروقت حالت بهترشد برت میگردونم خونه ی خودت....

 

 



نوشته شده توسط:kosar_pcy

ویرایش:جمعه 23 آبان 139311:16 ق.ظ

foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 04:40 ب.ظ
Pretty! This was an incredibly wonderful article.
Thank you for providing this information.
BHW
شنبه 12 فروردین 1396 02:17 ب.ظ
Excellent post. I was checking continuously this blog and I'm impressed!
Extremely helpful information particularly the last part :
) I care for such information much. I was seeking this particular info for a very long time.
Thank you and best of luck.
fati hyun
جمعه 28 آذر 1393 10:14 ق.ظ
خیلی خوب. ممنونم
elieli
شنبه 24 آبان 1393 01:13 ق.ظ
vaaay belakhare sogaaand. merc babate zahmatet
پاسخ kosar_pcy : خاهش میکنمممممممممم لطف داری شماااااااااااااااااااااا
مهسان
جمعه 23 آبان 1393 02:28 ب.ظ
اخی من تا قبله این قسمت دوست نداشتم با لوهان باشه ولی الان نمی خوااام با لوهان نباشه اهه همه چی قاطی شد اصلا نمیدونم چی می خوااام..مرسی سوبین
پاسخ kosar_pcy : خخخخ نیگران نباش درست میشه همش
niusha$$kim
جمعه 23 آبان 1393 02:10 ب.ظ
عالی بود.مرسی
پاسخ kosar_pcy : خوهششششششششششششششششش
FaTeMeH
جمعه 23 آبان 1393 01:25 ب.ظ
من این داستانو خیلی دوس میداااااارم ممنونننننن
پاسخ kosar_pcy : خوهششششششششششششششششششششش
Reyhaneh
جمعه 23 آبان 1393 12:42 ب.ظ
vay ali boood kheyli ali bood asan ali bood eee khob ali boood zood edame sari edame ee kho edame
پاسخ kosar_pcy : خخخ چشم چشم اروم باش
shamim
جمعه 23 آبان 1393 11:44 ق.ظ
واااااااااییییی....سوگننددددد....!!!!!...الان من ذوق کردم...!!!!...ولی کاش همون گندم رو میذاشتی....اینجوری وقتی بعد از یه مدت سوگند میذاری...من جزییات داستان یادم میره...الان یعنی خوشم میاد این لوهان و ایلی به هم نزدیک شن...تا بلکه این چانیول بیخیال فلک,یکم به خودش بیاد...حتی دنبالشم نرفت که دختره نصفه شبی تنها نباشه...من به عشق چانیچل شک دارم...قسمتای بعدی معلوم میشه جریان چیه...ادامه ادامه ادامه...نندازی واسه وقت گل نی...گندم هم بذار...دستت درد نکنه...
پاسخ kosar_pcy : خخخخخ چاینول ب فکرهس نیگران نباش شمیمممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو