تبلیغات
Like SunFlowers - گیلاس خاکستری-EP9
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

گیلاس خاکستری-EP9

جمعه 23 آبان 1393  ساعت: 10:44 ب.ظ

نظرات() 


سلام بازم تاخیر ...هعییییی
نت نداشتم...دیت رو دلم نذارید که خونه....هعییییییییی...
این داستان حدودا 15 قسمته قسمت اخرش که حساسه رمزیه...بعله نظرا به 10 نرسه نمیزارمش.....
من خشن شدم رفت....

بعد از قطع شدن تلفن سهون از جاش سریع بلند شد و لباسشو پوشید به سمت در خروجی دوید ،سولا که نمیدونست چی شده دنبالش دوید...

سولا:یااا سهون؟

سهون که تازه سولا رو یادش اومده بود به سمتش برگشت و گفت:اوه...من باید برم بیمارستان...مادرم ...

سولا که دید سهون مسئله مادرشه و خیلی عجله داره گفت:باشه فهمیدم منم باهات میام...

هردوسوار ماشین سهون پاشو روی پدال گاز فشار داد و با سرعت رانندگی میکرد،سولا به چهره ی بی رنگ سهون نگاه گذرایی کرد ... چرا ازش خواست تاباهاش بیاد؟چی باعث شد که...عذاب وجدان یا همون حس غریب...؟

با صدای ترمز ماشین از افکارش بیرون اومد ،سهون بی توجه به سولا از ماشین پیاده شد و به سمت داخل بیمارستان دوید،به ایستگاه پرستاری که رسید سراغ مادرشو گرفت...پشت در اتاق مادرش مکث کوتاهی کرد و وارد شد...با دیدن مادرش که اروم روی تخت دراز کشیده بود نفس راحتی کشید...با نزدیکتر شدن به مادرش نفسش بند اومده بود،صورت مادرش کبود شده بود...

سهون با حرص:چه بلایی سرت اومده؟

مادرش که تازه متوجه سهون شده بود،با لبخند مصنوعی سرشو به دو طرف تکون داد

سهون:هوف...بازم اون دختر عوضیت؟بهت گفتم صبر کن خودم میبرمت خونه ی مادریت...نگفتم؟

مادرش با سرش حرف سهون رو تایید کرد...سهون با مادر بیچارش که فقط میتونست با اشاره سر حرفشو بزنه خیره شدو اشک توی چشماش جمع شد...

سهون:کجا بود؟اصلا تو لب پله ها چیکار میکردی اینجوری با ولیچرت بخوری زمین؟

مادرش حرفی برای گفتن نداشت فقط سعی کرد با نگاهش پسر مهربونش رو اروم کنه تا اشک هاش به پهنای صورتش نیاد ولی فایده نداشت ..جسارت اون اشک ها بیشتر از این حرفا بود...سهون دستشو به صورتش کشید و قطره هایی که پشت سر هم میافتادند رو خشک میکرد ...

سهون:احح...اینا چین دیگه...من میرم بیرون یه زنگ به اون دختر عوضیت بزنم...

مادرش با نگاه نگرانش ازش خواست این کارو نکنه دستشو دراز کرد تا دستشو بگیره و نذاره بره ولی ...سهون از اتاق بیرون اومد و در رو بست با در تکیه داد ...نگاهشو به زمین دوخت...از کی این همه بدبختی شروع شده و تا کی قراره ادامه پیدا کنه...با شنیدن صدای خواهرش از پشت تلفن سریع شروع کرد به داد و فریاد...

خواهرش با دیدن نامزدش مادرش رو توی خونه تنها گذاشته بود ودنبالش راه افتاده بود والانم مثل همیشه مست توی یکی از بارهای این شهر سرگردون بود...

با قطع کردن تلفن گوشی رو به سمت زمین پرتاب کرد،گوشی جلوی پاهای سولا زمین خورد و به هزار تیکه تقسیم شد....پرستار سریع به سمت سهون داشت میدوید تا بهش اخطار بده که اینجا بیمارستانه ولی سولا دستشو گرفت  وبهش گفت خودش ارومش میکنه...

بعد از رفتن پرستار به سهون نگاه کرد،انگار شونه هاش داشتند وزنه ی بزرگی رو حمل میکردند که باعث شد پاهاش سست بشه عقب عقب رفت و به دیوارتکیه داد و بدنش رو روی زمین رها کرد...قطره های اشک ناخواسته صورت سردشو گرم میکردند...دستشو بالا اورد و تکیه گاه سرش کرد...قدم اول...قدم دوم...قدم سوم...پاهاش بدون اینکه خودش بخواد به سمت پسری که شکسته بود قدم برمیداشت دیگه برای به عقب برگشتن دیر شده بود چون روبروش ایستاده بود ...

با حضور دو تا پایی که روبروش بود دستشو که بهش تکیه کرده بود رو برداشت و سرشو بالا گرفت و به صاحب پاها خیره شد...ولی سرش سنگین تر از این بود چون سریع گردنش خم شد باز نگاهش به زمین سرد خیره شد...زانو های لخت سولا زمین رو لمس کرد...دستاش جلو رفت و روی شونه های سهون قرار گرفت ..سهون با تعجب به سولا نگاه کرد...دست دیگشو پشت گردنش گذاشت و خودش به جلو اومد سرشو توی اغوشش جا داد ...با دست دیگش کمرشو میمالید تا نکنه ارامشی که خودشم نمیدونست چیه رو بهش بده...چونه اش رو روی موهاش گذاشت...خیس شدن لباسش ،باعث شدن قلبش درد بگیره...این حس غریبه ی اشنا چیه ...

سولا:امشب اینجا برای توعه ...راحت باش ...

دستای لرزون سهون گوشه لباس سولا روی تو ی مشت گرفت و لرزش شونه هاش نشون از اعتمادی بود که یه مرد به اون کرده و داره توی اغوشش گریه میکنه تا خالی بشه...

بالاخره اون شب طولانی هم تموم شد...با سرو صداهای زیادی که دور و برش میومد از خواب بیدار شد با دیدن خودش توی یکی از اتاقای بار تعجب کرد...از جاش سریع بلند شد و با چشماش دنبال سهون گشت،چطوری اومده بود اینجا ،با دیدن برگه ای که به دیوار چسبیده بود جوابشو گرفت...

بابت دیشب ممنونم دوستم...امضا سهون...

نفس عمیقی کشید همینجور که به برگه ی توی دستش خیره بودعقب عقب رفت و نشست روی تخت ....خودشو روی تخت رها کرد و به سقف خیره شد...به اتفاقات دیشب فکر میکرد با شنیدن صداش از جاش بلند شد تا بره بیرون با دیدن چهره اش توی اینه تعجب کرد...اون لبخند رو خیلی وقت بود فراموش کرده بود یعنی چی میتونه اونو برگردونده باشه به این صورت گرفته ی خاکستری ....

 



نوشته شده توسط:sepideh

ویرایش:جمعه 23 آبان 139310:59 ب.ظ

How can I increase my height after 18?
سه شنبه 17 مرداد 1396 01:12 ق.ظ
What i don't understood is if truth be told how you are not really a lot more
neatly-liked than you may be now. You are so intelligent.
You recognize thus significantly relating to this topic, made me personally consider it from a lot of various angles.
Its like women and men are not involved unless it is one thing to accomplish with Girl gaga!
Your personal stuffs excellent. All the time deal with it up!
ailin
سه شنبه 11 آذر 1393 09:21 ق.ظ
ههههههقققق این قسمت بهتر بود :)))
الهیییییی چ مامان گلی داره :(
دلم سهون خواست راحت شدی؟؟؟؟:||||
FaTeMeH
یکشنبه 25 آبان 1393 01:59 ب.ظ
sepid bazam gol kashti merCCCCC
Fateme
یکشنبه 25 آبان 1393 10:51 ق.ظ
وااااایییییییی آجی خیل باحاله این داستان خیل منتظر این قسمت بودم
ممنون
niusha$$kim
شنبه 24 آبان 1393 04:01 ب.ظ
عالی بود.
مغسی
Reyhaneh
شنبه 24 آبان 1393 12:54 ب.ظ
akheeeeeey galbam dard gereft sehuuunii
elieli
شنبه 24 آبان 1393 01:23 ق.ظ
vaaay aaaliii boood kheyyyli ghashang boood.merccc mercc
shamim
جمعه 23 آبان 1393 11:54 ب.ظ
من از اولشم دلم واسه این سهون تو داستان میسوخت...دستت درد نکنه که گذاشتی...بابا بی نتی هم یه شانسه به خدا...یه مثل قدیمی هس که میگه:پشت هر ادم موفقی,یه اینترنت قطع شده نهفته اس....خخخخخ...واقعا هم راسته....بروخداروشکرکن...هرچی بی نت تر بهتر...خخخخخ...تجربه دارم که میگم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو