تبلیغات
Like SunFlowers - گیلاس خاکستری-EP10
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

گیلاس خاکستری-EP10

دوشنبه 26 آبان 1393  ساعت: 08:23 ب.ظ

نظرات() 

سلام سلام...
اینم قسمت بعد...بچه ها بخشید نظزاتونو نجوابیدم...واقعا ببخشید...
جواب میدم...قول...

یک هفته از اون روز گذشته بود ولی سهون ولوهان هیچکدوم دیگه به بار برنگشتند و خاطراتشون همونجا توی همون شب باقیموند...

بعداز ظهر بود وکم کم ساعت باز کردن بارداشت نزدیک میشد ...سولا به ریانا توی حساب کتابا داشت کمک میکرد...یه مدتی بود که هیچ چیز درست نبود،بار بدهی بالا اورده بود و هرچی تلاش میکردند نمیفهمید مشکل از کجاست...چند روزی بود بابای سولا هم غیبش زده بود تنها چیزی که ازش بجا مونده بود پیامی بود که قبل از خاموش شدن گوشیش به سولا داده بود بهش قول داده بود وقتی برگرده همه ی مشکلات حله...سولا به یدونه پدرش اعتماد داشت پس سعی کرد نگرانش نشه...

با صدای شکسته شدن چیزی و جیغ کارمندا سولا و ریانا به بیرون از اتاق دویدند...سولا به کارمندا که همدیگه رواز ترس بغل کرده بودن نگاهی انداخت

سولا:چیه چه خبره؟

پدر سولا:سو...لا؟

با شنیدن صدای اشنایی که میلرزید با نگرانی به جهت صدا برگشت...پدرش ...اون مرد...پدرش تا حد مرگ کتک خورده بود و روی دستای چندتا قلچماق اویزون بود...سولا بدون توجه به اونا به سمت پدرش رفت میخواست پدرش رو نوازش کنه و اغوش بکشه ولی همه جای بدنش زخم بود ...نمیتونست جلوی هجوم  اشکاهاشو بگیره...

سولا:بابا..چی شده؟چرا این بلا رو سرت اوردن؟

نزول خور:هه...بابا جونت نمیتونه حرف بزنه از بس زیر پای من لگد خورده...

سولا با حرص نگاهشو از باباش گرفته به طرف مرد چرخوند...از جاش بلند شد با قدم های بلند و محکم به سمتش رفت

سولا:تو چطور جرات میکنی با پدر من این کارو بکنی؟نمیذارم به همین راحتی در بری عوضیه اشغال...

سولا گوشیشو بیرون اورد و با پلیس تماس گرفت...

نزول خور با نیشخند:اره اره...زنگ بزن بیان باباتو جمع کن...چون اون بابای احمقت به من کلی پول بدهکاره...هه...بزن بزن...

دستای سولا خشک شد...تلفن رو قطع کرد...نگاهی به مردمی که کم کم وارد بار میشدند نگاه کرد...با چهره ای که سعی میکرد ترس رو پنهان کنه به مرد خیره شد

سولا:فقط بخاطر چندرغاز پول؟چنده بگو پرت کنم رو صورتت اشغال...

با شنیدن مبلغ بدهی پدرش انگار ابجوش ریخته باشن روی سرش...حتی اگه تموم داراییشم میداد نمیتونست جورش کنه...نگاه لرزونشو به سمت پدرش چرخوند

سولا:اخه چطوری...اون همه پول...

نزول خور:لازم به ذکر است خانم خوشکله نصف بیشتر این پول دیرکردشه..هاها...بعله...ما اومدیم این بار رو برداریم ...ایمممم...خونت که الانم خالیه ....راستی وسایلات الان وسط خیابونن میتونی بعدا بهش سر بزنی....

صدای سیلیه محکمی که به صورت مرد نزول خور خورد توی بار پیچید

سولا:عوضیه کلاه بردار...

صدای سیلی دوم با خوردن سولا به زمین تقریبا همزمان شد...مرد نزول خور خیلی محکم به صورت سولا سیلی زده بود طوری که هیچکس حرف نمیزد ...سکوتی که توی اون ته مونده ی غرور پدر ودختر داشت پایمال میشد...

ریانا به سمت سولا دوید...دستشو روی صورتش که جای پنج انگشت مردمونده بود گذاشت...

ریانا:زورت به یه دختر رسیده مرتیکه ی کثافت؟

مرد نزول خور دیگه به اخر عصبانیت رسیده بود جلو رفت یقه ی ریانا رو گرفت کشیدش با سمت بالا...پاهای ریانااز زمین فاصله گرفته بود نفسش داشت بندمیومد...سولا سریع از زمین بلند شد و تلاش میکرد دستشو از یقه ی ریانا جدا کنه...

نزول خور:چه گوهی خوردی عروسک خانم؟دوباره تکرار کن...

ریانا به صورت مرد تف انداخت پوزخند زد...مرد ریانا رو محکم به سمت پیشخون پرت کرد سر ریانا به گوشه ی پیشخون خورد و شروع به خونریزی کرد...سولاباعصبانیت مشت به سروصورت مرد میزد...مرد با نیشخند مچ دستای سولا رو گرفت ...دیگه نمیتونست حرکت زیادی بخوره دستاش بخاطر فشاری که داشت بهش وارد میشد درد گرفته بود...چهره اش از درد توی هم رفته بود...مرد نگاه شهوت انگیزی به سولا انداخت که باعث شد عرق ترس تموم بدن سولا رو بگیره...

نزول خور:میگم چطوره بجای مابقیه بدهیت دخترتو بهم بدی؟

بابای سولا با شنیدن این حرف سعی کرد تن بی جونشو از بین دستای افرادش بیرون بکشه

پدر سولا:نهه...خواهش میکنم به دخترم کاری نداشته باش...منو بکش...اره منو بکش تموم اعضای بدنمو بفروش...ولی به دخترم کاری نداشته باش...

نگاه خیره مرد به سولا نشون داد نمیخواد بیخیالش بشه...ریانا سعی کرد از جاش بلند بشه،ولی سرش گیج رفت و محکم به زمین خورد

سولا با فریاد:ریاناااااا؟

ریانا بیهوش شده بود و نمیتونست بهش جوابی بده...پدرشم که حتی نمیتونست از جاش تکون بخوره...مردم هم انگار اومده بودن سینما و داشتند به فنا رفتن یه دختر رو تماشا میکردند و هیچکدوم حتی یه قدم به سمت سولا برنمیداشت یا حتی به سمت ریانا...

نزول خور:اگه برای من بشی تموم بدهی های پدر تو بهش برمیگردونم ...

سولا با یاد اوری پدرش توی اون وضع ... به چشمای مرد که شهوت داشت ازش بیرون میریخت نگاه کرد...میترسید...نمیخواست ...توی اون لحظه دلش برای یه نفر تنگ شد...کاش اون اینجا بود ولی...

نزول خور:جواب منو ندادی خوشکله؟

سولا با صدای که میلرزید گفت:با...شه ..ولی امروز رو ولم کن از فردا..باشه؟

مرد نیشخند بهش زد و دستاشو گرفت به سمت انتهای بار که اتاقا بود رفت....

سولا با فریاد:یاااا...داری کجا میبری منو؟یااااااااااااااا...خواهش میکنم ولم کن...تروخدااااااااا...نمیخوامممممم...غلط کردم...ولم کنن...

پدر سولا خودشو روی زمین انداخت و پاهای مرد نزول خور رو گرفت...

پدر سولا:خواهش میکنم ولش کن...اون گناهی نکرده همش تقصیر منه...

مرد پاهاشو از دستای پدر سولا  جدا کرد و به راهش ادامه داد...

سولا با گریه و در حالی که سعی میکرد دستاشو جدا کنه میگفت:باااابا...کمکم کن...باباااااااا...

اخرین چیزی که دید پدرش بود که روی زمین خودشو میکشید تا به نذاره به یدونه دخترش تجاوز بشه..در اتاق بسته و بعد قفل شد...سولا همینجور که با دستگیره در ورمیرفت داد میزد درخواست کمک میکرد ولی حتی یه نفر از افراد بار خاکستری بداد دختر خاکستریه قصه ما نرسید...با حس دستی روی شونه هاش با ترس به عقب برگشت با دیدن اینکه مرد لخت شده بود جیغ بلندی کشید و چشماشو گرفت...مرد نزدیک شدو سعی کرد لباسای سولا رو بیرون بیاره ولی سولا نیمذاشت مرد عصبانی سولا بلند کردو گذاشتش روی تخت خودشم رفت روش بین پاهای خودش حبسش کرد...سولا بین اشکهاش....دادو فریاداش...التماسش میکرد ولی گوش مرد هیچی نمیشنید فقط سولا رومیخواست...وقتی دید نمیتونه حریفش بشه شروع کرد به پاره کردن لباسهاش...با هر تیکه ای از بدنش جدا میشد جیغ میزد از خدا و بنده هاش و زمینو زمان کمک میخواست ولی هیچکس نبود...سعی کرد با مشت و لگد مرد رو جدا کنه ...مرد شروع کرد به زدنش...با چند مشتی که بهش خورد دیگه تموم بدنش بی حس شد و دیگه توان مقاومتی نداشت...بیحال افتاد روی تخت حتی توان ناله کردن برای دردهاشم نداشت...مرد با طمع به سمتش رفت...



نوشته شده توسط:sepideh

ویرایش:دوشنبه 26 آبان 139308:32 ب.ظ

What do you do for a strained Achilles tendon?
سه شنبه 17 مرداد 1396 05:13 ق.ظ
I for all time emailed this weblog post page to all my friends, as
if like to read it afterward my friends will too.
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 12:42 ب.ظ
Every weekend i used to pay a quick visit this website,
because i want enjoyment, for the reason that this this web
page conations in fact fastidious funny data too.
ailin
سه شنبه 11 آذر 1393 09:37 ق.ظ
من در تمام این قسمت 0___________0
در انتها 0____^
اولین باره دلم واسش سوخت :||
من سولا رو مو مشکی با فرای درشت میبینم ک فرق وسط داره نمیدونم چرا :|||
تنکیلوووو بدو ام بعدی :)
پریسا
جمعه 30 آبان 1393 05:40 ب.ظ
وایییییییییی.
سهون بیااااااااااا.جون سولا.
عااااالی بود.ممنوووووووووووووووووووووون.
Reyhaneh
چهارشنبه 28 آبان 1393 01:07 ب.ظ
yaaaaaaaaaaa man alan khodamo mikosham ha khodaya komak
FaTeMeH
سه شنبه 27 آبان 1393 03:33 ب.ظ
الهی سولاییییی بیچارهههههه بمیرم براشششش
مرسییییییی
Fateme
سه شنبه 27 آبان 1393 01:13 ب.ظ
آجی جونم من این داستانتو خیلی دوس دارم مخصوصا شخصیت سهون خخخخخ
آجی من تو پست ثابت درخواست دادم که برام داستان بنویسی منم میذاری تو لیستت؟؟؟
ممنوووووووووون
elieli
سه شنبه 27 آبان 1393 01:17 ق.ظ
vaaay khahesh mikonam zood edamasho bezaaar,chebaaal.aaaliii boood.sehun kojaaaayiiiiiii
niusha$$kim
دوشنبه 26 آبان 1393 11:17 ب.ظ
عالی بود.
خسته نباشی
shamim
دوشنبه 26 آبان 1393 09:29 ب.ظ
اوه اوه اوه اوه.....اوه....اوه....اوه...خخخخخخ...من میدونستم این سولا یه کاری دست خودش میده بالاخره........از اول داستان تا حالا این اولین باریه که دلم واقعا براش سوخت.....سهووووووووون....کجایی تو...؟؟؟؟؟؟؟....بییییییااااااااااااا.....بیا نجاتش بده.....!!!!...من تحمل ندارم به سولا تجاوز کنن به خدا....سهوووون بیاااا دیگه...ولی خدایی اگه بیاد چقد باحال میشه ها....واااایییی...این کلمه نزول خور رو مخ من بود...اصلا وقتی میخوندمش حس بدی بهم دست میداد....خلاصه اینکه.....واقعا ادامه میخواااااااااممممم....بدوووووو...به سهون هم بگو بدووووهههههه...که سولا از دست رفت...خخخخخخ....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو