تبلیغات
Like SunFlowers - گندم ep 19
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

گندم ep 19

شنبه 1 آذر 1393  ساعت: 11:52 ق.ظ

نوع مطلب :گندم ،

نظرات() 


اهم اهم....

اواخرداستان نزدیک میباشد....

شمیم خخ دقت کن چقد ب توصیت گوش دادم قسمت بعدو نذاشم....

حالا بفرمایید ادامه

به نام خدا

 

گندم ep 19

 

-        هیچ وقت راجب باقی اون داستان چیزی نگفت؟؟

ب لیوان روی میز خیره شدم:چرا...بعدازدواجمون گفت..گفت که ب پدرش گفته ک میدونه اتیش سوزی کاراونه و درقبال سکوت پدرش راضی شده من زنده بمونم و توی بار ب زندگیم ادامه بدم و بکهیون هم...بره خارج ازکشور...وقتی این حرفاروزد تازه جواب تموم سوالایی رو ک توذهنم داشتم گرفتم..تازه تموم نقاط تیره ی توی ذهنم روشن شد...

-        اون شب وقتی رسیدین خونه چی شد؟؟؟

-        بکهیون شیفت شب بود واس همین منو گذاشت توخونه و خودش رفت...اون قضیه تقریبا تقصیرمن بود باید یکم حواسموجمع میکردم واس همین فرداش ی ناهارخوشمزه درست کردم مشغول چیدن میز بودم ک بوی گلرز باعث شد باتعجب برگردم سمت عقب.بادیدن بکهیون ک پشت سرم وایستاده بود لبخندی ب صورت مهربونش زدم.اروم موهاموبه هم ریخت:سلام خانوم کوچولوی من...

گلاروازدستش گرفتم و اروم بوشون کردم:سلام..خسته نباشی...

بااشتیاق سمت میز غذارفت:ببین انومم چه کرده...

لبخندی زدم و گلارو توگلدون گذاشتم:دستاتو بشور بکهیون...

سرشو بلند کردو بهم خیره شد:گندم؟؟؟

همونطور ک مشغول چیدن گلا تو گلدون بودم جواب دادم:هوم؟؟؟

-        بابت دیشب...ام..میخاسم بگم..ببخشید....واقعا دست خودم نبود...

گلدونوروی میز گذاشتم و سرمو پایین انداختم:تقصیرمنم بود بکی..باید حواسمو بیشترجم میکردم...

مث همیشه تواغوش گرمش پناهم داد همونطور ک کمرمو نوازش میکرد اروم گفت:ترسوندمت نه؟؟؟

دستامو دورکمرش حلقه کردم و چشماموبستم:بکهیون...ی روز اگه...منم ی اشتباهی کنم..اینجوری میزنیم؟؟

قفسه ی سینش چندلحظه ای سخت بالاو پایین رفت:توعشقمی گندم..چراباید بزنمت اخه....

لبخندی زدم:خوبه....همین..خیلی خوبه..ولی بم قول بده دیگه کسی رو..اونجوری نزنی...

مکث کوتاهی کردو باانگشتی ک زیر چونم زد سرمو بلندکردو باچشمای شیطونش بهم خیره شد:انتظارنداری ک کسی ک خانوممو اذیت کنه رونزنم...

چپ چپ نگاش کردم:نخیر کلا نباید بزنی کسی رو...مثلا دکتریا...

خندش گرفت..بوسه ی کوتاه و ارومی ب لبام زد:میرم دستاموبشورم تاغذارومیکشی....

سری ب شنونه ی تایید تکون دادم و تابیاد غذاروکشیدم...اونروز جزو قشنگترین روزای زندگیم بود....

کریس جعبه ی شکلاتو ازکشوی میزش بیرون اوردو همونطور ک کنارم مینشست گذاشتش جلوم:چرا؟؟؟

-        اخه اونروز بکهیون گف تو ی اموزشگاه ثبتنامم کرده...واس نقاشی..نقاشی همیشه تنها چیزی بوده ک دوسش داشم...

-        واقعا؟؟؟خب عدش چی شد؟؟

-        استادم ی پسرفوق العاده بااستعداد و مهربون بود..اسمش یی شینگ بود.خوشتیپ و بانمک.برخلاف چشمای پرازشیطنت بکهیون چشمای یی شینگ پراز مهربونی بود.ی حس ارامش عجیبی رو به ادم القا میکرد.همه خیلی دوسش داشتن....اولین طرح چهره ای ک تونستم بکشم صورت بکهیون بود.هربار وقتی ازکلاس برمیگشتم باشوق و ذوق برای بکی ازنقاشیام و یی شینگ میگفتم...بدون اینک بدونم حتی رو یی شینگم داره حساس میشه...

تااینکه روز تولد بکهیون رسید...طرحی ک از صورتش زده بودم خیلی خوب شده بودو خودشم ندیده بودش...چون جایی رو نمیشناختم تصمیم گرفتم از یی شینگ بخام کمکم کنه تا ی جایی قابش کنیم.

بعدتعطیل شدن کلاس منتظروایسادم تاهمه برن.یی شینگ همونطو رک داشت وسایلشو جم میکرد پرسید:اتفاقی افتاده گندم؟؟

دستی ب موهام کشیدم:استاد..ام..میشه ی جایی رو نشونم بدین ک ...بتونم طرحمو قاب کنم...

سرشو بلند کردو ب صورتم خیره شد:قاب کنی؟؟؟

اروم سرمو ب نشونه ی تایید تکون دادم:اوهوم.

سری ب نشونه یتایید تکون داد:البته..بیا باهم میریم منم باید چن تاطرحوقاب بگیرم.ی جای خوب میشناسم.

کلی خوشحال شدم.من جایی رو توسئول نمیشناختم و اینک یی شینگ کمکم میکرد عالی بود.باوجود اینک مردد بودم ولی سوارماشینش شدم و باهم رفتیم تو ی مغازه.طول مدت قاب شدن طرحا رو یی شینگ با تعریف کردن خاطرات بانمک باعث میشد بخندم.اون واقعا ی ادم خوش قلبه.بعد ینک طرحا قاب شدن ی کاغذکادو هم گرفتم و قابو کادو کردم و بعدش یی شینگ رسوندم خونه.سرکوچه بودیم ک متوجه بکهیون شدم ک جلوی درخونه ب دیوار تکیه داده بود.سریع بسته ی کادو شده رو توکیفم قایم کردم یی شینگ جلوی خونه ماشینو نگه داشت تشکرکوتاهی ازش کردم و استم پیاده بشم ک چندتا تقه ب شیشه ی سمت یی شینگ خورد.بادیدن بکهیون و اخمش ناخاسته ترس بدی ب دلم افتاد



نوشته شده توسط:kosar_pcy

ویرایش:شنبه 1 آذر 139311:55 ق.ظ

How we can increase our height?
جمعه 17 شهریور 1396 02:40 ب.ظ
Undeniably believe that which you stated. Your
favorite justification appeared to be on the internet the easiest thing to be aware of.
I say to you, I certainly get annoyed while people think about worries that they plainly do not know about.

You managed to hit the nail upon the top and also defined out the whole thing without having side-effects , people
can take a signal. Will probably be back to get more.
Thanks
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 10:26 ق.ظ
I loved as much as you will receive carried out right here.
The sketch is tasteful, your authored subject matter
stylish. nonetheless, you command get got an shakiness over that
you wish be delivering the following. unwell unquestionably come more formerly again since exactly the
same nearly a lot often inside case you shield this increase.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 03:38 ب.ظ
Hey There. I discovered your weblog the use of msn. That is a
really smartly written article. I'll make sure to bookmark
it and return to read more of your useful info.
Thanks for the post. I will definitely return.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:48 ب.ظ
Everyone loves what you guys tend to be up too.
This kind of clever work and reporting! Keep up the
great works guys I've you guys to blogroll.
elieli
شنبه 1 آذر 1393 09:35 ب.ظ
عزییییزمممممم. چقد حساسه بکی... عاشق عاشقه هاا.. یی شینگ الان داغون میشه فک کنم.. کریس کیه خدای من زودی بگووووو.مرسی که انقد قشنگ مینویسی
پاسخ kosar_pcy : خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ خاهشششششش لطف داری شما
مهسان
شنبه 1 آذر 1393 08:59 ب.ظ
راستیییییییییییییی...ترررررربچرا بقیه داستانه نگارو نمیزاریی..من الان کامل تو خماری هستماااا ....من بقیشو می خواااام
پاسخ kosar_pcy : داریم پی دی افش میکنیم خخخخخ
مهسان
شنبه 1 آذر 1393 08:57 ب.ظ
ای خاک بر سره تحصیل کردش کنن..حمال...اوووووف ترب چرا عصبانیم میکنی....هعییی در هر صورت هیچ ادم کاملی وجود نداره..مرسیییی
پاسخ kosar_pcy : خخخخ حرص نخورباووووووووووووووووووووووووووووو خاهش
Reyhaneh
شنبه 1 آذر 1393 07:44 ب.ظ
khodaya na ba man inkaro nakon
پاسخ kosar_pcy : خخخخخخخخخخخخخخ
shamim
شنبه 1 آذر 1393 05:24 ب.ظ
واییییی....چرا لیو میاری وسط...؟؟؟؟؟؟؟؟...به خدا من دل ندارم لی ناراحت شه......!!!!!....اصن من اونجاهاش که غمگینه...چشمامو میگیرم....خداکنه...این فکرای خوبی که دارم...درست باشن........................فاطمه راس گفت...کریس مشاوره....!!!!!...؟؟؟...............ترببببب....انقد جووووو نده به من....من دل ندارمممممممم.........دستت درد نکنه.....خخخخخ...
پاسخ kosar_pcy : خخخخ منم دل ندارمممممم......خخخ خاهششششش
FaTeMeH
شنبه 1 آذر 1393 04:15 ب.ظ
هوراااااااااااااااااا دعواااااااااا خخخخخخ كتك كاریم میشهههههههههه عایا هورااااااااااامیدونم مشكل روانی دارم به روم نیار
مرسییی ترب
راسی من نتونستم داستانمو ببرم تو موضوعات نشد اگه خواستی خودت امتحان كن
پاسخ kosar_pcy : چقدنظراتت با شمیم متفاوته بخدا خخخخ....با خودم ببینم میتونم یا ن
niusha$$kim
شنبه 1 آذر 1393 03:47 ب.ظ
پاسخ kosar_pcy : مرسییییییییییییییییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو