تبلیغات
Like SunFlowers - چهاردیواری ep 3
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

چهاردیواری ep 3

چهارشنبه 5 آذر 1393  ساعت: 12:36 ب.ظ

نوع مطلب :چهاردیواری ،

نظرات() 

به نام خدا

چهاردیواری ep 3

ظرف نودلموتوبغلم فشاردادم و چشماموبستم..هنوزم قلبم داشت عین قلب گنجشک میزد..من میدونم..این پسره یا جنه یا ادم خواره...لبموگزیدم من میدونم این اخر منوروانی میکنه...سمت تختم رفتم و روش نشستم مشغول خوردن نودلم شدم...اینجوری نمیشه باید ی کاری بکنم...تکلیف هیچی مشخص نیس...لباموبازبون ترکردم و سریع ی کاغذ و قلم برداشتم..باید قوانین بنویسم..بله...کمی ازنودلمو تودهنم گذاشتم وهمونطور ک مشغول جوییدنش بودم بالای برگه نوشتم:

            *قوانین خونه*

قانون یک:حق دخالت درحریم شخصی همونداریم.

چه ربطی داشت خب این؟مگه توحریم شخصی هم دخالت کردیم؟؟؟اره اره این یارو جنه غیب میشه یهومیادتواتاقم...

قانون دو:هرکسی غذای خودشو میخره و میخوره

قانون سه:صبحا من ازحمام استفاده میکنم

قانون چهار:شبها سروصدا ممنوع

قانون پنح:اوردن دوستا به خونه ممنوع

قانون شش:تماشای تلوزیون طرح زوج و فرد داره.روزای زوج مال منه.

قانون هفت:پول قبض تلفن فقط ب عهده ی شماست من باتفلن منزل باجایی تماس نمیگیرم...

خب فک کنم همینا بس باشه دیگه.نفس راحتی کشیدم و کتاب دفتراموجلوم بازکردم تادرس بخونم...فرداباید دنبال ی کارنیمه وقتم بگردم..اوهوم.اینجوری میتونم پس اندازکنم و پول خوردو خوراکموبدم.

بااین فکرمشغول درس خوندن شدمساعت نزدیکای چهارصبح بود ک بالاخره رضایت دادم و دوساعتی خوابیدم.سرساعت شش ب عادت همیشه بیدار شدم و همونطور ک سریع اماده میشدم برگه روبرداشتم و با ی چسب ب دراتاقش چسبوندم و سریع ازخونه بیرون اومدم تاراس هفت مدرسه باشم...همونطور ک خمیازه میکشیدم واردکلاس شدم مینجی داشت ازرودفتریکی ازبچه ها تندتند جوابتمریناروکپی میکرد کنارش نشستم و دوباره خمیازه کشیدم:صبح بخیر..

سریع سرشو بلند کرد:ااا...سلام خوبی؟؟صبح بخیر...

لبموگزیدم..مردد بودم راجب خونه و هم خونم بهش بگم ولی بالاخره ک باید ی راهی واس وقتی ک مامان میومد پیدامیکردم یا ن؟بااومدن معلم ترجیحا گذاشتمش واس زنگ ناهار.این مدرسه عالیه...شاید اگه ازاین مدرسه ی تیزهوشانی قبول نمیشدم هیچوقت همخونه ای مث اون پسره ی جن نداشتم.ازلقبی ک بهش داده بودم خندم گرفت...جن...

بالاخره زنگ ناهاررسیدو رفتیم سالن غذاخوری بزرگ مدرسه.اخیششش.خوشبختانه غذاها مجانی بودن و دل سیرغذا میتونسم بخورم.مینجی همونطور ک مزد پشتم گفت:ارومتر سانگرا اینجوری خفه میشیا...

همونطور ک غذاروقورت میدادم گفتم:باید بخورم تاقوی بمونم بتونم درس بخونم دیگه...

چندلحظه ای متفکربهم زل زد:ام..میگم تواون اسپری فلفلارومیخاسی چیکاردیروز...

بااین حرفش غذاپرید توی گلوم.سریع لیوان ابو جلوم گذاشت:یایانگفتم ارومتربخور..

کمی ازاب خوردم و نفس عمیقی کشیدم تا گلوم صاف شه.

-        ام..مینجی...

-        چی شده؟؟

-        من..توخونه ای ک گرفتم..تنها نیسم...

گنگ نگام کرد:هان؟؟؟ینی چی تنها نیسی؟

-        ینی اینک..ام ینی اینک ی ..ی همخونه دارم...

یهوچشماش شد اندازه نعلبکی:همخونههه؟؟؟دختره یا پسر؟؟

لبموگزیدم و اروم گفتم:پسره...

دیدم یهو میخادفوران کنه فورا دستموجلودهنش گذاشتم:ارومترجون هرکی دوس داری...

سری ب نشونه یتایید تکون داد ک دستموازرودهنش برداشتم:دیوونه شدی؟؟چجوری راضی شدی

-        میگی چیکارکنم هیچ خونه ی دیگه ای نبود تخه...

-        دخترتودیوونه ای  ن؟؟؟میدونی اگ مامانت بفهمه خدای نکرده سکته میکنه

-        میدونم میدونم...ولی بهترازاینه ک توپارک  و مدرسه بخابم ن؟؟

نفس عمیقی کشید:حالا وقتی مامانت بیاد میخای چیکارکنی؟؟؟

-        نمیدونم مینجی...همین فکرمو مشغول  کرده

کمی رفت توفکر:خب..نمیتونی بااین پسره هماهنگ کنی وقتی مامانت میاد بره ازخونه ی دوروزی؟؟

باچشمای گرد نگاش کردم:من ی کلمم بااین جن ادمخوارحرف نزدم چ برسه بخام اینم بهش بگم..

یهومینجی پقی زد زیر خنده:جن ادمخواررررررررر؟؟؟

-        اره..نمیدونی که دیشب یهویی توکوچه ظاهرشد قلبم اومد تودهنم نصفه شبم ک یهو تواشپزخونه ظاهرشد.

-        اوه اوه اسپریت همیشه پیشت باشه پس

-        اره باید همینکاروبکنم

-        ببینم توب مامانت گفتی خونه گرفتی؟

-        نه فعلا گفتم توخوابگاهم...

-        خب میتونیم ی کاری بکنیم.ب مامانت بگو همچنان توخوابگاهی.وقتی میخادبیاد بهت بگه توهم سریع ب من بگو تاجاتو توخوابگاه بایکی ازبچه ها عوض کنیم اینجوری نمیفهمه...

باذوق بغلش کردم:اخ جووووووووووووووون.این عالیه مینجیییییی

باذوق باقی ناهارمو خوردم.حالا دیگع فکرم ازاینم راحت شد.باید ب فکر ی کارنیمه وقتو درسم باشم...من باید تموم سعیمو بکنم...

بااین فکرباقی ناهارموتندتند خوردم و برگشتم سرکلاس.اگه اصلا اون برگه رو رودرنبینه چی؟؟یا اگه بخونهو قبول نکنه؟؟؟من چیکارکنم اونوقت؟؟هوف...

باخودکارمشغول نوشتن جزوه ای شدم ک استاد یون داشت میگفت.فقط این یکسالو اگه تحمل کنم و دانشگاه قبول شم...هوف..عالی میشه..عالی.اونموقه میتونم مامانو هم بیارم سئولوازشر باباهم خلاص شیم.لبخندعمیقی ب افکارم زدم و باصدای زنگ وسایلموجمع کردم و همونطور ک ازمینجی خداحافظی میکردم راهی خونه شدم.باهرقدمی که به خونه نزدیک میشدم استرسم بیشتر میشد..ینی قوانینو قبول کرده؟؟لبموگزیدم و اروم کلیدو توی قفل درانداختم و دریاطو بازکردم...یادم باشه ب این گلا اب بدم تاخشک نشن خیلی قشنگن بااین فکردرورودی خونه روبازکردم.خونه حسابی سوت و کور بود.دوباره کتونیامو دراوردم و اهسته اهسته ازکنار دیوارا رد شدم تا سروصدا نکنم.بالاخره پریدم تواتاقم ازهمونجا نگاه تندی ب دربسته ی اتاقش ک کاغذروش نبود انداختم.اخیش پس دیدتش.کوله پشتیمو اگذاشم گوشه ی اتاق و یونیفرممو با ی تیشرتسفیدوشلوارپارچه ای صورتی سه ربع عوض میکردم موهاموخرگوشی بستم.باید دوباره عملیات اختفاروانجام بدم ک بتونمم ی قهوه بخورم تاخوابم نبره بله...



نوشته شده توسط:kosar_pcy

ویرایش:چهارشنبه 5 آذر 139312:37 ب.ظ

R.shA
چهارشنبه 8 مهر 1394 11:12 ب.ظ
عاغااااااااااااااااااااااااااااا
این دخی عه کپ منه!
موهاشو خرگوشی میبنده یه سره هم گشنشه
fati hyun
جمعه 28 آذر 1393 10:15 ق.ظ
عالیییی
FaTeMeH
پنجشنبه 6 آذر 1393 04:12 ب.ظ
luluuuuuu yohahaha
پاسخ kosar_pcy : خخخخخخخخخخخ
میترا
پنجشنبه 6 آذر 1393 12:52 ق.ظ
وای تربببببب خیلی قشنگ بود..من عاشقه این نوع جریاناااام...اتفاقا این مدت که نبودمم یه عیده داستان هم خونه ای به ذهنم رسید بنویسمش واسه اینده...راستی یه صحبتی داشتم من:)اگر یادت باشه هرسال یه داستان میذاشتم که با کریسمس پیش میرفت؟love estory?برای2013 و2014نوشته شده الان کریسمس نزدیکه برای2015......وقتی وقتش بشه میشه اجازه بگیرم لاو استوریو اینجا بذارم؟خودت مدلشو میدونی....مجموعه ای از داستانای چندین افراده...مجبورم براش ثبت نام بذارم....اینجاهم وب ثبت نامی نیس وبه داستان درخواستیه....واس همین اجازه میگیرم:)اگر اجازه نباشه هم هیچ مشکلی نیست یه کاره دیگش میکنم....فکراتو کردی بهم تو جواب نظر بگو....مرسیییی
پاسخ kosar_pcy : عالی میشه تیلااااااااااااا حتماااااااااااااااا بذارش خب
؟؟
ثبتنام گذاشتنی خبربده فقط خخخ....من میشه نونامو ثبتنام کنم همینجا؟؟؟نونام باسه هونی
مهسان
چهارشنبه 5 آذر 1393 11:57 ب.ظ
راست میگن این بچه لوهان چرا گمه؟؟؟مرسی عزیزم
پاسخ kosar_pcy : پیدامیشه نیگران نباش خخخخ
elieli
چهارشنبه 5 آذر 1393 09:32 ب.ظ
mesle hamishe aaaliiiii faghat zoood edameeeee.emrooz tavallode chanie tavallodesh mobaraaaak.
پاسخ kosar_pcy : چشم خخخ...مرسیییییییی
shamim
چهارشنبه 5 آذر 1393 08:01 ب.ظ
پ لوهان کووووووو...؟؟؟؟...خخخخخ...غیبه کلا این بچه.....قششنننگگگگ بود.....ادامه میخوام با لوهان....وای الان از وقتی فهمیدم احتمال داره لوهان دوباره برگرده تو گروه....(البته اگر sm گوربه گوری بذاره...)....ذوق دارم اصن....خداکنه برگرده........البته با اینکه از وقتی رفته...موفقیتاش بهتر بوده...ولی همین موفقیتارو هم به خاطر اکسو داشته....اگر تو اکسو بمونه موفقیتاش بیشتر میشه......نمیدونم....ففط میگم دوست دارم برگرده................إإإإ...من که بازدوباره وان شات نوشتم...!!!!!!!....خخخخخ...اصن من خیلی بااستعدادم.....همه این وان شاتا...یهویی میانا....یه وقت فک نکنی کپی کردم از جایی.....!!!!!!!!!!....خخخخخ....دستت درد نکنه...ادامه بذار....گندم یادت نره......
پاسخ kosar_pcy : خخخ چشم مرسییییییییییییییییییی
niusha$$kim
چهارشنبه 5 آذر 1393 04:05 ب.ظ
خیلی باحال و خنده دار بود.
ممنون.
پاسخ kosar_pcy : خخخ خاهشششششششش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو