تبلیغات
Like SunFlowers - به پاکی ریزش برف20
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

به پاکی ریزش برف20

چهارشنبه 5 آذر 1393  ساعت: 08:53 ب.ظ

نوع مطلب :به پاکی اسمان ،

نظرات() 





سلاااااااام...وای خدایااااااا...بعد از قرنی......بچه ها من تو این مدت خیلییییییی

مشکل ریخت رو سرم...طوری که نه شارژ داشتم به مدیر و ترب خبر بدم نه ترب وایبر داشت با نت موبال بهش بگم

نه کس دیگه.....فقط موبایلم یه کم نت داشت....خونه کلا نت نداشت

وقتیم داشت من محروم بودم.....هر هفته800تا امتحان داشتیم

بعد از امتحاناتم مشکلات دیگه...یعنی من شبا ساعت8مثل جنازه میفتادم تو جام

واقعا عذر میخوام از فاطمه جون....و بقیه....الان هم که اومدم:

1:چون خیلی داشت دیر میشد داستان...من قرار بود یک و نیم ماهه تمومش کنم و الان خیلی

شرمنده شما و ترب شدم

2:شنیدم تولده چانیههههههههههههههههههههه نمیدونم راست بید یا دروغ اما

تولد عخشم(عخش همه گی) مبارک که اگر راست باشه پست مخصوص بهش تعلق میگیره

و البته....ورود نویسندگان جدییییییییییییییییییییییید مبارکککککککککک

خوش اومدین دوستان و همکاران گرامی....

من هنوز گندمو نخوندم سوگندو نخوندم داستانای شمارم نخوندم کلی داستان نخونده دارم

باید بشینم از امشب شروع کنم

خب درباره اکسو استوریز هم خیلی ناراحت شدم مشکلی براش پیش اومده

چون ما باهاش خیلی خاطره داشتیم و مطمینن خواهیم داشت

اکسو استوریز فایتینننننگ

وای تومار نوشتم!!

ای لاو یو بفرمایید ادامه با قسمت21 میایم








یه لباس سفید......عالی بود........محشر بود...واقعا چیزی بود که دنبالش بودم
سرمو بلند کردم و به اقاهه نگاه کردم"اقا....این.....محشره"
لبخند ملیحی زد و گفت:"میدونم"
ـ این لباسو کجا داره؟هرچه قدر پولش باشه...میخوام
بلند خندید و گفت:دخترم این فروشی نیست...این فقط یه عکسه من چون دیدم علاقه داری بهت نشونش دادم..همسرم مزون اینجور لباسارو داشت....
سرمو پایین انداختم...واقعا خیلی ناراحت شدم که لباس رو نداشت...نه برای مهمونی کای...بلکه خودم واقعا اون لباسو میخواستم....واقعا به نظرم چیزه تکی بود
نمیدونم چی شد...اما یک لحظه دیدم که مرده اشک تو چشماش جمع شد و گفت توهم مثل دخترمی...بعد از مرگ همسرم فقط اون برام موند....پاشو....پاشو که با این چشمای معصومت اگر بهت یه چیزیو ندم شب خوابم نمیبره
دلم براش سوخت...لبخندی زدم و با اسکن حرف بعدش تو ذهنم از جام بلند شدم و دنبالش راه افتادم
داشت میرفت طرف زیر زمین....یک ان ترسیدم...اما بعد به خودم گفتم که اون فقط یه پیرمرده و چیزی نمیشه
دنبالش رفتم...طبقه پایین مغازش یه مزون بود...اما جالب بود چون هیچ تابلویی نداشت انگار هیچ کدوم از اجناسش فروشی نبودن
حواسم به اطراف بود که مرده با یه کاور مشکی اومد و کاورو داد دستم.....و با لبخند گفت:این لباس رو بهت میدم اما بهم برش گردون...یادگاره خانوممه...اخرین انتخابش برای مزونش بود....سلیقش خیلی خوب بود....بابتش پولیم نمیخوام...فقط امیدوارم اندازت شه
مهربون نگاهم کرد و اخرین جمله ای که بهم گفت این بود:"قدر چشماتو بدون....اینروزا این چشما کم پیدا میشن...که پاکی و معصومیت ازشون ببیاره"
***
خوشحال از مغازه بیرون اومدم...واااای باورم نمیشه.....هرکس قرار بود یه شخصیت شه...هوهانس شبیه پرنسس رومی...یوا شبیه پرنسس مصری و من.....
***
یوا جیغ زد:چییییییییییییییییییییییی؟
زدم زیر خنده و همون طور که میخندیدم گفتم:همون که شنیدی
هوهانس با تعجب گفت:ادسا مطمینی؟حداقل لباستو نشونمون بده
یوا با یه لحن عجیب گفت:ارهههه...اخه کی تو کره همچین لباسیو میپوشه؟به نظر من مسخرت میکنن
مطمین از حرفم محکم گفتم:لباسش ددره دهن همه رو میبنده شماها کارتون نباشه
و بحثو همون جا تموم کردم
***
بلاخره روزه تولد فرا رسید...نمیدونم به خاطر چی اما استرس گرفته بودم...شاید چون کریس هم بود
مطمین بودم که لباسم عالیه...یعنی نظر بقیه مهم نبود خودم عاشقش بودم قرار بود منم پرنسس هند باشم
لبخندی زدم و دره اتاقو باز کردم...از خودم مطمین بودم
هرچه باد اباد
همه مهمونا اومده بودن و من فقط تو اتاقم بودم
مهمونی طبقه پایین بود یعنی خونه چانی اینا
در رو که باز کردمیوا هم پشت در بود گویا میخواست بیاد منو صدا کنه
به وضوح تعجب رو تو چشاش دیدم...نزدیک بود از کاسه در بیاد...حق داشت لباسمو تا امروز نشونشون نداده بودم
بعد از کلی کنکاش تازه رسید به قیافم
به حالت ناله دستشو گذاشت جلوی دهنش...خیلی بد بود ینی؟
با یه حالتی که انگار درحال انفجار بود یک هو ترکید:جیییییییییییییییییییییغ
چه قد تو خوشگللللللللللللللللللللل شدییییییییییییییییییی
وای خدای من .....حالا فکر کردم میخواد چی بگه...لبخندی زدم و اروم تشکر کردم
اینم از این خواهر ما....بریم سراغ بقیه
تو دلم خنده شیطانی کردم و همراه با نظرات مثبت یوا راهی طبقه پایین شدیم
*** 


نوشته شده توسط:tilaexo

ویرایش:چهارشنبه 5 آذر 139311:19 ب.ظ

manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 02:01 ق.ظ
At this moment I am going to do my breakfast, when having my breakfast coming
yet again to read further news.
FaTeMeH
پنجشنبه 6 آذر 1393 12:08 ب.ظ
اسفند كووووووووو اون بره رو بیارین تیلا اومده
مرسی عشقم من برم بقیه
پاسخ tilaexo : خخخخخخخخخخخ خواهششششششششششش
niusha$$kim
پنجشنبه 6 آذر 1393 07:55 ق.ظ

پاسخ tilaexo :
shima
پنجشنبه 6 آذر 1393 12:42 ق.ظ
تیلا اومده چی چی اورده
چیزای خوشمزه که بهم قولشو داده
میدونی من همیشه امتحان کردم وقتی لباسایی که با انتخاب خودم میخرمش بیشتر بهم میاد .. پس نتیجه میگیریم سلیقم حرف نداره .. من بیشتر از لباسای ساده ولی شیک خوشم میاد اما همیشه باهام مخالفت میکنن .. ولی خودمو خودتو اکسو رو عشقه .. چه ربطی داشت اخه
من برم بعدی که از هیجان دارم میمیرم ببینم دهن کیا باز میمونه
پاسخ tilaexo : حخخخخخخخخ بعلههههه واقعا هم خوش سلیقه ای ,بهله بهله برو :*
مهسان
چهارشنبه 5 آذر 1393 11:21 ب.ظ
ایووول پس خوب شده بووود اوووف استرس گرفته بووودماااا
پاسخ tilaexo : خخخخ اگ خوب نباشه که داستان داستان نمیشه :)
shamim
چهارشنبه 5 آذر 1393 10:24 ب.ظ
کجاییی تووووووو تیلااااااا...؟؟؟؟؟؟...بدوبدو...من قسمت بعد میخوامممممممم...بدو...دستت درد نکنه...من منتظرما...بدو...میخوام عکس العمل چانیو ببینم..........اخیییییی تولدشم مبارککککککک....داداشه خوشگلم.........!!!!
پاسخ tilaexo : من خونه بودمممممم خخخخ شمیم من اینقدر بدوام خسته میشما به فکر منم باش خخخخ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو