تبلیغات
Like SunFlowers - Accidently_2
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

Accidently_2

پنجشنبه 6 آذر 1393  ساعت: 11:04 ق.ظ

نوع مطلب :Accidently ،

نظرات() 

عکس های خفن
سلام عشخایییییییی من چطورین؟؟؟

تولددددددددد عشخمم مبارك الهی مامانش فداش شه به من چه اصن خودش فدای خودش شه:|

خوب چون كاری از دستم بر نمیومد گفتم داستان بذارم و متاسفم كه اینقد بده ولی تحملش كنید من مث بقیه نویسنده ها خوب نیستم:(

برید ادامه امیدوارم خوشتون بیاد:)


تانییییییییییییییی تانییییییییییییییییی هوییییییییی تانییییی با تواَماااااااااااا یاااااااااااااااااااا

 

تانیو كوفت تانیو زهر مار تانیو حناق 24 ساعته خفه شووووووووووووو چی میخواین از جونم

بزور یكی از چشامو باز كردمو با كرا چشم تو چشم شدم اوه اوه چشاشو مث سگ شده كه هر لحظه احتمال گاز گرفتنت قطعیه

یه لبخند مسخره زدمو سیخ سر جام نشستم كرام دست به سینه روبروم وایساد:اححح یه چیزیم واسه شوورم جا بذار باو

با این حرفم كرا یه پوزخند با مزه زد(اصن داریم):حالا كی میاد تو دیوونه رو بگیره كه چیزیم براش جا بذارم

حالام شیرین زبونی بسه پاشو بیا میخوایم صبحانه بخوریم

یه باشه ای گفتمو كرا گورشو گم كرد از جام پا شدمو به سمت دستشویی كه تو اتاق بود رفتم جلو آیینه ایستادم خخخ قیافشو عین جنگلیا حتا لباسمم عوض نكرده بودم یه آب به سر و صورتم زدم موهامم پشت سرم بستم و یه پیراهن سبز كمرنگ با خط های سفید كه بالاش یكم گشاد بود اما پایینش تنگ میشد پوشیدمو یه شلوار مشكی جذب نمیخوام مث جنگلیا برم جلوشون بذار اون یه مثقال ابرو رو حداقل جلو اینا حفظ كنم بلكه مامانمم امیدوار شد بالاخره رضایت دادمورفتم پایین بیچاره ها از گشنگی مردن فك كنم پله هارو دوتا یكی پریدمو اومدم دو تا پله ی آخری روهم بپرم كه چشام خورد به چشای مامانم كه با عصبانیت تمام زل زده به من منم هول كردمو با مخ به سوی زمین شتافتم وااااااااااااااااااای خدا مامانم منو میكشه یعنی گند زدم به تمام آبرو و شرف خودمو مامانم تنها كسایی هم كه نمیخندیدن فقط منو مامی بودیم كه من از شدت خجالت سرمو انداختم پایین مامانم داشت ناخوناشو از جا میكند كرا هم كه بچم مرد همونجور كه خودمو جمع میكردم با خجالت سلامی دادم دایی سونگمینم كه مثلن میخواست من زیاد خجالت نكشم كه اونجوری ضایع خوردم زمین گفت:طوریش نیست عزیزم خیلیم بد نبود

واااااااااااای من دیگه میخوام از خجالت بمیرمممم هعییییی

بعد از كلی مسخره كردن و تحمل چشم غره های مامان رفتیم سر میز صبحونه

صبحونه رو كه دیدم چشام برق زد واااااااااااااای كه چقد گشنمه حیف كه نمیتونم هرجور كه دلم میخواد بخورم مامان خانوم منتظرن تا یه كار اشتباه دیگه بكنم تا بندازتم تو چرخ گوشت مثل خانوما نشستم روصندلی تا اومدم شرو كنم كه صدای خوابالوی كسیبه گوشم خورد:سلاااام

رومو برگردوندم یه پسر با استایل كاملاااااااااا مردونه رو ملاحظه كردم قیافش كاملا مردونه و جذاااااااااب بود قدشم ماشاا... نردبونی بود واسه خودش خدا نسیب_نصیب یا نثیب كنه!!!بی توجه رومو برگردوندمو مشغول خوردن شدم متوجه نگاه های سنگینی شدم سرمو بالا گرفتم و دیدم همه زل زدن به من چیه مگه آدم ندیدین بابا اههههه كوفتم شد!!! با تعجب و سوال سرمو تكون دادم كه یعنی چیه مث بز زل زدین به من كه همون پسره كه حالا روبروم نشسته بود با یه لبخند گفت:به نظر خیلی گرسنه میان!!!

آخ دس رو دلم نذار كه خونههههههههه اما یه لحظه به خودم اومدمو گفتم:اهم اهم نه خوب چیزه میدونید

اییییییی خاك تو روحم كه آبروی نداشتمم رفت زیر پام خوب هیچی نداشتم بگم یه نگا انداختم به كرا كه با یه لبخند گنده داشت پسررو نگا میكرد بیشور تو این موقعیت زل زده به جوون مردم خاك تو سرش كنن جلبك

كرا:میدونید این تانی صبحا كه بیدار میشه چشاش فقط صبحونه رو میبینه شما ببخشید و دوباره یه لبخند زد

الان من میتونم كله ی این خواهر كرا رو بكنمممممممممم سرمو انداختم پایین دایی سونگمین خنده ی كوتاهی كرد و گفت وااااااااای چقد تو بامزه ای عزیزم بخور نوش جونت بقیه هم اینجوری نگا نكنن بچه اشتهاش كور شد همه به اطاعت از دایی مشغول خوردن شدن یك سكوتی بود نگو و نپرس اعصابم داشت تكه تكه میشد كه دایی سونگمین سكوتو شكست:كریس داداشت كجاست؟

پسره كه حالا فهمیدم نام مباركش كریسه كه نمیدونم حواسش كدوم جهنم دره ای تشریف داشت سرشو بلند كرد :صبح زود با یكی قرار داشت رفت

خل تر از منم وجود داره ها آخه كدوم آدم عاقلی این وقت صب قرار میزاره

وخوب همشم تقصیر این نیست تقصیر دختره ی خنگم هست دیگه اصن به من چه صبحونمو بخورم بهتره

 

 

 

وااااااااااای حوصلم داغون شد چكار كنم حالا تو همین فكرا بودم كه در باز شدو كرا مث بوق سرشو انداخت پایین اومد تو با داد:من حوصلمممممممممممممممممممممم  سر رفتههههههههههههههه

:زیرشو كم كن خوب

_:بی مزهههههههه و بالش كوچولوی قلبی شكلو فرو اورد روسرم

_:اااا نكن بچه همیین یه جو مغز باقی موندمم میپره

_:اونوقت كدوم مغز تا اونجایی كه من یادمه تو مغزی نداشتی كه بخواد بپره

_:چیشششششششش بیشور حالا بگذریم منم حوصلم سر رفته چه كنیم؟؟؟

كرا:من اگه میدونستم از تو میپرسیدم نابغه

_:میگما بیا یه ذره فضولی كنیم هر چی جلوی خودمو میگیرم نمیشه

_:اینم بد فكری نیستا بزن بریم

رفتیم بیرونو یه گشتی زدیم هیچی نبود كه نبود فقز مونده بود اون سه تا اتاق تو طبقی ی خودمون كرا رفت پیش مامان كه نمیدونم چكار كنه منم تصمیم گرفتم برم یه چرخی اون دور اطراف بزنم بعد از اجازه گرفتن از دایی و مامان لباسامو عوض كردم و زدم بیرون وااااااااای چقد اینجا قشنگه یه پارك اون دورو اطراف بود ولیی خیلی قشنگ و شلوغ بود یه بستنی فروشی هم نزدیكاش بود واااااااااای چقد هوس بستنی كردم رفتم برا خودم یه بستنیه كاكائویی گرفتم خواستم برگردم خوونه كه چشمم خورد به یه كتاب فروشی كه اونور خیابون بوداگه چندتا كتاب بگیرم فك كنم حوصلم كم تر سر بره خواستم از خیابون رد شم كه



نوشته شده توسط:FaTeMeH

ویرایش:چهارشنبه 27 اسفند 139308:38 ب.ظ

BHW
جمعه 25 فروردین 1396 12:57 ق.ظ
You really make it appear really easy along with your
presentation but I to find this topic to be actually one thing that I think I might by no means understand.

It kind of feels too complex and extremely extensive for me.
I am taking a look forward in your next publish,
I'll attempt to get the cling of it!
BHW
جمعه 11 فروردین 1396 01:37 ق.ظ
hello!,I love your writing very much! percentage we keep in touch extra about your article on AOL?
I need a specialist on this space to solve my problem.
May be that is you! Having a look forward to peer you.
shamim
جمعه 7 آذر 1393 11:25 ب.ظ
چه خواهرای خوبی...!!!!!!!!!!!!!!؟...خخخخخ....میدونی الان چی اومد تو ذهنم...اون پسر جدیده که فعلا شخصیتش مجهوله...چانیه...این دختره عاشقش میشه...ولی فک میکنه پسره با یکی قرار میذاره...به خاطر حرف کریس که سر میزه صبحانه زد.....................خخخخخخ....من چقد فک کردم....!!!!!!!!!....یعنی خودمم متوجه نشدم چی گفتم............!!!...ادامهههههه......میخوام......بددددوووووو....!!!!
پاسخ FaTeMeH : نیدونمممممD:
چشمممم:*
میترا
جمعه 7 آذر 1393 04:09 ب.ظ
مرسیییییییی فاطمه عالی بووووود خیلی قشنگ بود مرسییییییی واقعا,که بنگگگگگگگگگ یه ماشین زد بهم سوارشم یه پسره جذاب و خوشگل عخش من چانیییی وارد میشود,من این طوری گمان میکنم خخخخ ببینیم چ میشه دستت درسسسست:******
پاسخ FaTeMeH : یاااا میتراااا اینجوری بیچاره چیزی ازش باقی نمیمونه که:|
خواهش:***
niusha$$kim
جمعه 7 آذر 1393 11:15 ق.ظ
عالی بود
پاسخ FaTeMeH : ممنون:*
elieli
پنجشنبه 6 آذر 1393 11:52 ب.ظ
ادامه ادامه. عالیههههههه فایتینگ
پاسخ FaTeMeH : ممنون:*
مهسان
پنجشنبه 6 آذر 1393 01:49 ب.ظ
که.....که چی....که چی؟؟؟یعنی خماری در این حدد؟؟؟مرسی عزیزم من کریس میدوستم....ادامههههه
پاسخ FaTeMeH : نه بابا خماری کجا بود
خواهش:)
شیما
پنجشنبه 6 آذر 1393 12:35 ب.ظ
چطوری عزیزم؟ خوبی؟ تبادل لینک می کنی؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو