تبلیغات
Like SunFlowers - گیلاس خاکستری-EP13
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

گیلاس خاکستری-EP13

دوشنبه 17 آذر 1393  ساعت: 06:51 ب.ظ

نوع مطلب :گیلاس خاکستری ،

نظرات() 

والا روم نمیشه بیام اینجا دیگه...
اونقدر این روزا اوضام خراب بود که حتی فرصت نکردم لپتاپمو به نت وصل کنم...
از امروز یه روز در میون همین ساعت داستان گذاشته میشه...
راست میگم ،باور کنید چون دارم میزارم برای پستای اینده پس حتما میزارم....
شوت شید ادامه

 بعد از گذشت چند روز بهتر شدن حال سولا تصمیم گرفت تمام زحمتای سهون رو جبران کنه...البته این بهونه ای بودکه برای دل خودش میاورد، دلیل اصلیش حس عذاب وجدانی بود...

از اتاق بیرون اومد سهون خونه نبود،پله ها رو طی کرد دراتاق مادر نیمه باز بود سرکی توی اتاق کشید با دیدن اینکه خواب بود در رو اروم بست...به محض رسیدن به پذیرایی در با شدت باز شد...با دیدن دختری که وی چارچوب در ایستاده بود متعجب شد ...توی سکوت بهش خیره شد چون معلوم بود توی حال خودش نیست...دختر بدون توجه به حضور غریبه تو ی خونه به سمت اتاقش حرکت کرد وقتی داشت از کنار سولا رد میشد تعادلشو از دست داد و محکم به سولا برخورد کرد و باعث شد هردوتاشون بیافتن زمین ... سولا  فریاد خفه ای کشید هنوز کامل خوب نشده بود...از درد چشماشو روی هم فشار داد...خواهر سهون سعی کرد خودشو جابجا کنه و بلندبشه ...بالاخره تونست کمی تعادلشو بدست بیاره از روی سولا بلند شد...

خواهر سولا:اوه...soooory نییدمت ابجی

سولا از لحن حرف زدنش تعجب کرد چون شنیده بود دختر خیلی با کلاس و تحصیل کرده و با فرهنگیه...

سولا:سلام من ..من سولام

خواهر:سولا؟اهان...چیزه تو اینجا تو خونه ی مایی؟

سولا نگاهی به اطراف انداخت و گفت:اره فک کنم...هه...

خواهر:چرا...منظورم اینه که اینجا چیکار میکنی؟نکنه با داداشمی...

سولا نگاه متفکرانه ای بهش کردو گفت:یه جورایی اره....

خواهر نگاهی به سرتا پای سولا انداخت و گفت:کثافط چه سلیقه ای هم داره...اشغال..همشون عین همن از من میشنوی با مردا نباش تا یه خوشکل تر از تو پیدا بشه ولت میکنن...

سولا با شنیدن این حرف انگار لای منگنه داشت خفه میشد،بهش نزدیک شد وزیر بغلشو گرفت

سولا:اشتباه نکن...من خدمتکار شمام سهون منو اورده...حالا بیا کمکت کنم بری توی اتاقت...

خواهر:اهااااااااااان...راستی من سانامی ام...

سولا:خوشبختم سانامی...

سولا سعی کرد وزن سانامی رو تحمل کنه ولی درد بدن خودش و بی تعادلیه سانامی هردوتا زمین خوردن ...سانامی  سعی کر چشمای تارشو باز تر کنه تا بهتر سولا ببینه...حس کرد که سولا واقع داره در میکشه، خودشو کنار کشید

سانامی:هه...تو که اوضات از من خراب تره دختر

سولا:نه من خوبم بزار کمکت کنم...

سانامی وقتی اصرار سولا رو دید سکوت کرد میخواست ببینه سولا با این دردی که داره میکشه میخواد چیکار کنه...سولا دوباره زیر بغل سانامی رو گرفت و به سمت تختش برد و گذاشتش روی تخت ... کمک کرد تا لباسا ی سانامی رو عوض کنه...بعد که سانامی روی تخت خوابید پتو رو روش مرتب کرد و اومد بره که سانامی دستشو گرفت...سولا با تعجب بهش خیره شد

سانامی:میشه...میشه کنارم بمونی؟نمیخوام تنها بخوابم میترسم...

سولا اروم کنارش نشست و دستشو توی دستش گرفت...

سولا :از چی میترسی؟

سانامی:از کابوس...از اینکه دوباره وقتی بیدار شدم ... تنها باشم...

گلوی سولا داشت هر لحظه بیشتر فشرده میشد...به سانامی نزدیک شد و سرشو روی پاهاش گذاشت...دستشو بین موهاش کردو شروع به نوازشش کرد

سولا:من اینجام...راحت بخواب...نمیزارم دیگه تنها باشی...حداقل مثل یه خواهر کنارت میمونم سانامی...

نفس های منظمش نشون از خواب رفتنش میداد،همینجور که با موهاش بازی میکرد به صورت خستش نگاه کرد...براش مهم نبود الان بدن کوفته شده ی خودش چه دردی داره،توی اون لحظه به دردی که قلب سانامی داشت فکر میکرد...بعد از اون همه بلا بازم تنها کسی که خوشحاله هومی بود وتموم تلاشش بی فایده بود و تنها چیز که براش مونده بود عذاب وجدان بود...

سهون از لای در بهشون خیره شده بود،از وقتی برگشته بود تا حالا خواهرشو اینقدر اروم ندیده بود که بخوابه...لبخند کمرنگی روی لباش افتاد با دیدن سولا که اروم از روی تخت بلند شده بود وبه سمت در میومد یه گوشه ای رفت و قایم شد،نمیدونست چرا ولی میخواست از دور بهش نگاه کنه...سولا از اتاق بیرون اومد اروم قدم برمیداشت هر چند دقیقه میایستاد تادردش کمتر بشه باز راه میرفت به سمت اشپزخونه رفت ...کمی اشپزخونه رو مرتب کرد،ظرفا رو شست ،کیم غذا برای ناهار درست کرد ... خستگی از تموم صورتش میبارید حتی ایستادن روی پا هم براش سخت بود چه برسه به این کارا...اروم رفت سمت مبل و نشست روش و سعی کرد طوری بشینه که کبودیاش کمتر درد بگیره...با حس اینکه یکی داره از پشت لباسشو میکشه با ترس به عقب نگاه کرد...با دیدن مادرش خنداش گرفت جلوی ویلچرش زانو زد...

سهون اروم گفت:مامان...ترسوندیم...

یه چشم سهون به سولا بود یه چشمش به مادرش...مادرش از کارای سهون خند اش گرفته بود محکم زد توی سرش...

سهون:اخخخخخ...مامان چرا میزنی

مادرش نگاهی به سولا انداخت و با اشاره به سهون گفت"داره چیکار میکنه ؟"

سهون:هه...چیزه ...میدونی سولا قراره توی خونه به عنوان خدمتکار باشه...صبر کنننننننننننن نزن مامان...بخدا خودش گفت نمیخواست زیر دین ما باشه...

مادر سهون اخم کرد

سهون:اوه اخمارو...نترس نمیزارم زیاد کار کنه..فقط در حدی که خودش راضی باشه...

سهون به سولا که روی مبل خواب رفته بودنگاه کرد

سهون:مامان تا خوابه من برم خونه رو مرتب کنم ...

مادرش سرشو به علامت تایید تکون داد.سهون سریع دوید توی حال و شروع کرد به مرتب کرد خونه ،گاهی هم به غذا سر میزد تا نسوزه اخه خیلی وقت بود سولا خوابش برده...

سولا با شنیدن صدای در از جاش بلند شد با دیدن ساعت جیغ کوچیکی کشید به سمت اشپزخونه دوید با دیدن اینکه غذا سالمه نفس راحتی کشید با شنیدن دوباره زنگ خونه دوباره جیغ کشید و یادش اومد در رو بار نکرده ..دوید سمت در...با دیدن سهون لبخندی زد

سولا:سلام...بیا تو

سهون داخل شد و همینجور که کفشای خودشو درمیاورد و کفش رو فرشیشو پا میکرد گفت:ناهار امادس؟

سولا همینجور که سرشو میخاروند گفت:اره...ولی عجیبه ها...

سهون ترسیده بودکه لو رفته باشه باتردید پرسید:چ...چی عجیبه؟

سولا:گازای این منطقه فرق داره چون اگه تو خونه بودم باید تا حالا غذا میسوخت...

سهون از حرف سولا خنداش گرفت در حالی که سعی میکردخندشو پنهون کنه گفت:نه زیاد فرق نداره ... مراقب باش..هه

سولا همینجوووووور داشت سرشو میخاروند و به این فکر میکرد که چرا غذا نسوخته که با دیدن خونه که تمیز شده بود متعجب تر شد و شروع کرد دیگه به کندن موهاش..شک کرده بود ولی سهون که خونه نبود...

چند روز به همین صورت گذشت ... بعد از بهتر شدن حال سولا سهون کمتر بهش کمک میکرد تابهش شک نکنه...

 



نوشته شده توسط:sepideh

ویرایش:سه شنبه 18 آذر 139306:22 ب.ظ
برچسب ها: گیلاس خاکستری،
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:28 ق.ظ
Hey there! I simply would like to give you a huge thumbs up for the great info you have here on this post.
I'll be returning to your blog for more soon.
mehri
جمعه 23 مرداد 1394 06:34 ب.ظ
slm khyli dastane zibayi neveshtin age mishe zoodtar edame bedin bazam mamnoon
elieli
پنجشنبه 20 آذر 1393 06:19 ب.ظ
عزیززززم.سهون مهربوووووووون..عالی بود...بدو ادامه بدو
پریسا
پنجشنبه 20 آذر 1393 02:26 ب.ظ
سلااااام.
قشنگ بود سپید.
shamim
چهارشنبه 19 آذر 1393 09:47 ب.ظ
من هرچی سعی.میکنم خوشحال باشم......نمیشه...اگه بعدا مامانه و خواهره بفهمن...که...سولا کیه...همه چی خراب میشه....!!!!!!....وای من نمیخوام....تازه بدبختیاش تموم شده...!!!...ولی به نظرم اصلا زوج مناسبی نیستنا...سولا به یه پسره جدی تر میاد....نمیدونم شایدم بهم بیان...!!!!!...اخه من چه میدونم...؟؟؟؟!!!!...دستت درد نکنه....ادامهههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو