تبلیغات
Like SunFlowers - گندم ep 23
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

گندم ep 23

سه شنبه 18 آذر 1393  ساعت: 04:37 ب.ظ

نوع مطلب :گندم ،

نظرات() 



حرفهایت شبیه برفند.....

ازهمان برفهای بی موقع....

که فقط جان شکوفه ها را میگیرند....

هق هق....

دستمال کاغذی بدین بیاد....

نه ببخشید دستمال کاغذی ببرید باخودتون من خوندم صرف شد....

نکته:مبینا و پریسا تازه ب جمع خاننده ها مون ملحق شدن خیلی خوش اومدینننننننننننننننن

مبینا جان هروق تونسی ب رومینا بگو ب من اطلاع بده توچت قوانینو بهت توضیح بدم

نکته ی سه:من یادمه قراربود وان شات بذارم...هواچقده قشنه دقت کردین...هییییی نزنیدددددددددددددد میذارم خخ ببخشید


به نام خدا

گندم ep 23

تند یکی ازفنجوناروبرداشتم و همونطور که شکر و شیر کنارش میذاشتم رفتم تاقهوه رواماده کنم:خبرخوبت چی هس؟؟؟

-        فک کنم هم بکهیون خوشحال شه هم تو..تو ک خیلی خوشحال میشی...

مشغول ریختن اب جوش روقهوه شدم:مگ چه خبریه؟؟؟

-        دارم ی نمایشگاه میزنم گندم.میخام کارای تووهم توش باشه...

باشنیدن اون خبر انقدرخوشحال شدم که  یهو اب جوش ریخت رودستم و بخاطر همین فنجون ازدستم افتاد/همونطور که چشماموازدرد سوختگی میبستم اخ خفیفی گفتم.

-        گندم؟؟خوبی چی شد؟؟؟

لبموگزیدم و سرمو بلند کردم:هیچی...ذوق کردم..دستم سوخت..

یی شینگ خودشو ب اشپزخونه رسوند و جلو اومد:بذا ببینم..میخای بریم درمانگاه؟؟

ذستمو فوت کردم:نه الان میگیرمش زیر اب یخ خوب میشه...

حس گرمی دست یی شینگ روی دستم باعث شد سرمو بلند کنم.بادقت به جای سوختگی خیره بود:بدجورسوخته گندم.بهتره بریم درمانگاه...

سریع دستمو عقب کشیدم:نه..نه لازم..نیس..خوب ....

میخاسم بگم خوب میشه...میخاسم جمله  موکامل کنم ولی یهو ساکت شدم...ی نفر پشت سریی شینگ وایستاده بود.ینفر باموهای مشکی...با چشمای خاص و براق...بکهیون بود...که با عصبانیت و شایدم ی چیزی اونور ترازعصبانیت به یی شینگ خیره شده بودیی شینگ که منتظرباقی حرفم بود رد نگاهمو گرفت و بارسیدن ب بکهیون متعجب دستشو جلوبرد:سلام من..یی....

همین کلامات کافی بود تابکهیون یقشو بگیره و بکوبتش تودیوار...چندلحظه ای مسخ شده به رفتاروحشیانه ی بکهیون خیره شدم.دیوونه واریی شینگو میزد وقتی ب خودم اومدم ک ازترس گریم گرفته بود.سریع دوییدم سمتش و سعی کردم جداشون کنم:بکهیون..بکهیون ولش کن..ولش کن بکهیون دییونه شدی؟؟بکهیون جون گندم ولش کن...

ولی بکهیون نه تنها ارومترنشد دیوونه ترم شد.انقد که بای دست یقه ی ییشینگوتودستش نگه داشت و بادست دیگه کوبید توصورتم....

شوری خونو تودهنم حس کردم....اولین سیلی ای که توعمرم خورده بودم و عشقم بهم زد...وجودم...زندگیم...پدربچم...

پخش زمین شدم ازسنگینی ضربش...میخاست دوباره یی شینگو بزنه ولی نگاهش روم خشک شد.سرخی چشماش کم کم داشت برمیگشت به حالت عادی.درد بدی تو کمرم پیچیده بودوبدترازاون دردی بود که حسش نمیکردم..ولی حسش میکردم...ی درد وحشتناک...مطمئنم اگه صدای ناله های لی نبود بکهیون تواون لحظه صدای خوردشدنمو میشنید...ی قطره اشک ریختم و کشون کشون سمت دیوار رفتم...همه چی توی مه غلیظ بود انگار...هیچی اززندگی ای که توش بودم مشخص نبود...تغییررفتارای بکهیون..داروی اون شبش...شک کردناش....کتک زدناش....

زانوهاموبغل کردم و باچشمای گریونم بهش خیره شدم.همونطورکه همچنان بهم خیره بود یقه ی لیو ازاد کردو باقدمای شل وولش سمتم اومد:گ..گندم؟؟

دستمورودهنم گذاشتم تا صدای هق هقم بلند نشه...چه بلایی سرزندگیم اومده بود..اینک یی شینگ کی رفت و نفهمیدم...انقد درگیراون چشمای براق مشکی بودم که هیچیو دوروبرم حس نمیکردم...هنوزم اینطوریه...اینروزا ک نیس..هیچی نیس...همه چی شده تهی...خالی خالی...بکهیون میلرزید و اشک میریخت و من درک نمیکردم چرا...نوازشم میکرد..میبوسیدم..توگوشم زمزمه میکردو من نمیفهمیدم چی میگه...فقط دنبال جواب سوالم بودم...چرا بهیون اینجوری شده بود؟؟؟چرا.....

فقط چشماموبستم و سعی کردم ب این فک کنم ک هیچی نشده....نمیخاسم دوباره بگه گندمم و ببخشمش..نمیخاسم دوباره بوسه های تب دارش  دلمو شاد کنه...فقط میخاسم بدونم چرا؟

نیم ساعتی بود که چشمامو محکم بسته بودم و سعی میکردم تصاویرجدیدی که ازبکهیون توذهنم ب وجود اومده بودو پاک کنم و بکهیون هم بانوازشاو اشک ریختناش سعی میکرد ازم معذرت خواهی کنه...

بالاخره انگار حالم سرجاش اومدو شجاعت حرف زدن پیدا کردم...

اروم سرمو بلند کردم:بکی...

اروم پشت دستشو رو صورتم کشید:جونم؟؟بگو گندمم...

-        ب من شک داری//؟؟؟؟

چند لحظه ای به چشمام خیره شد...انقد عمیق که انگارتوتاریکی چشماش غرق شدم.لباشو بازبون خیس کردو اروم گفت:گندم..من...بیمارم...

چند لحظه ای خیره موندم بهش...چند باری کوتاه پلک زدم...

-        چه...مریضی ای؟؟؟

دست ازنوازش صورتم برداشت و اروم سرشو پایین انداخت:ی جورمشکل روانی...سادیسم...

سادیسم...سادیسم چی بود؟؟؟چه جورچیزی بود؟؟؟؟من هیچی راجبش نمیدونسم

تموم وجودم لرزید..لرزید ازفکراینک بکهیون بخاد بمیره...ارفکراینکه بچم بی پدربمونه و خودم...بی اون.

صورتشو میون دستام گرفتم و باالتماس ب صورتش زل زدم:کی..خوب میشی بکهیون؟؟هوم؟؟؟زود خوب میشی مگه نه؟

ب چشمام خیره شد.مردمکاش میلرزید..مث بارونی که زیرش ازم خاستگاری کرده بود اشکی ریخت...ب پاکی ابی که هربار باریختنش روصورتم میبوسیدم اشک ریخت:من خوب نمیشم گندم.....حدااقل نه به این زودی...

دستمومیون موهای مشکیش فرو کردم:دروغ میگی مگه نه؟؟؟همه ی بیماریا خوب میشن...

ولی بکهیون ساکت بود...اشکاش روانگشتام میریخت...

چنددقیقه ای توسکوت بهم خیره شدو بالاخره لب باز کرد:میخام جداشیم گندم....

 



نوشته شده توسط:kosar_pcy

ویرایش:سه شنبه 18 آذر 139304:40 ب.ظ

manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:13 ق.ظ
My spouse and I stumbled over here different web page and thought I might as well check things
out. I like what I see so now i am following you. Look forward to finding out about your web page repeatedly.
جمعه 16 مرداد 1394 05:47 ب.ظ
من هنوزم منتظره ادامه ی داستان ام....دلم برای گندم و بکهیون تنگ شده...کجایی
پنجشنبه 27 آذر 1393 08:35 ق.ظ
فرزندم خب قسمت بعدو بذار دیگه.
شمبلیله شدیم
fatemeh
چهارشنبه 26 آذر 1393 03:00 ب.ظ
میشه قسمتو بدی زودتر بدین؟؟
fatemeh
چهارشنبه 26 آذر 1393 03:00 ب.ظ
بیچاره گندم و بکی
mobina
دوشنبه 24 آذر 1393 10:49 ب.ظ
قسمت بععععععععد...
خواااااههههههشششش...
mobina
دوشنبه 24 آذر 1393 10:48 ب.ظ
داستانو همین الآن خوندم...
من نمی فهمم ... با اون بدبختی گندمو آورد پیش خودش. به زور راضیش کرد پیشش بمونه.
حالا میگه جدا شیم؟
قبول نکنیا. شده بزنی تو گوشش قبول نکن.
mobina
دوشنبه 24 آذر 1393 10:42 ب.ظ
مرسی عزیزم. ممنون.
باشه حتما میگم بهش. ولی الآن فعلا موقع امتحانای ترمه. وقت نمی کنم سر موقع بنویسم.
بعدش حتما خبر میدم.
بازم مرسیییییی.
مهسان عصبانیییییی
یکشنبه 23 آذر 1393 07:31 ب.ظ
تررررب به جانه خودم پیدات کنم زندت نمیذارم....بقیه داستانه نگارو بذارررر دیگهههههه چند وقته موندم تو خمارییییی
elieli
پنجشنبه 20 آذر 1393 06:18 ب.ظ
واااااااااااایییی عزییییییییییییییزم. دلم کباب شد... من الان دیدم که گذاشتی قسمت جدیدوووو.زود ادامه شو بذااااااااار.نرو بکیییییییی
پریسا
پنجشنبه 20 آذر 1393 02:06 ب.ظ
سلااااااااام.
ممنونم به خاطر خوش آمد گوییت.
قشنگ بود.
مداد رنگی
چهارشنبه 19 آذر 1393 06:59 ب.ظ
سلام خوبی؟ قشنگ بود مرسی
مهسان
سه شنبه 18 آذر 1393 09:46 ب.ظ
چییییییییییی؟؟؟اینکه خودش بدونه گندم تلف میشد حالا میگه جدا شیم؟؟؟؟نگو که به خاطره گندم میگه که میزنم شت وپتت میکنمااااا تررررب...بیچاره لی از همه جا بی خبر کلی کتک خورد...مرسیییییی
niusha$$kim
سه شنبه 18 آذر 1393 05:30 ب.ظ

shamim
سه شنبه 18 آذر 1393 05:20 ب.ظ
.................................................!.....از همون موقع که برای اولین بار اسم کریس رو تو داستان شنیدم......فهمیدم یه چیزی خراب میشه...!.....ولی بازم نمیشه به تو اعتماد کرد...!!!...هرلحظه یه چیزه جدیدو وارد داستان میکنی.....!!!!!!!!!!!!!....اخرشم منو دق میدیییییییییییییی....!!!!...من میرم زخمای لیو پانسمان کنم....این بکهیونه از خدا بی خبر...زد داداشمو ناکار کرد...........!!!!...به هر حال الان حس خوبی ندارم....ولی دستت درد نکنه....ادامه..............!!!!
reyhaneh
سه شنبه 18 آذر 1393 04:59 ب.ظ
torob ya man toro mikosham ya to mano yaaaaaaaaaaa to mano koshti khooooo
مهرنوش
سه شنبه 18 آذر 1393 04:33 ب.ظ
فقط چند روزه وبلاگم رو راه اندازی کردم ، موضوع وبلاگ من یکم اختصاصیه ، یعنی فقط با وبلاگ های پر محتوا مثل وبلاگ تو تبادل لینک می کنم . اینجوری هم بازدید تو زیاد میشه و هم بازدید من.

ممنون میشم یه سر بزنی و باهام تبادل لینک کنی
کیارش
سه شنبه 18 آذر 1393 04:20 ب.ظ
سلام اعتراف می کنم که وب سایت خیلی خوبی داری . مطلباتم خوب بود
اگه دوست داشتی به این وب سایتم سر بزن
تبادل لینک کنی خوشحال میشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو