تبلیغات
Like SunFlowers - love is a fiction ep 13
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

love is a fiction ep 13

سه شنبه 18 آذر 1393  ساعت: 03:46 ب.ظ

نوع مطلب :love is a fiction ،

نظرات() 

بدو ادامه...................... خوب قرار شد رسما ما با اکسو همکار بشیم


--------------------------------------------------------------------------------

هفته ای که با اکسو کار میکردیم تموم شد... ما خیلی خوشحال بودیم که قراره بالاخره با گروه های دیگه هم کارکنیم... ولی از یه جهتم دلمون واسه دستور دادنای اکسو تنگ شده بود.. اهههه خدای من

ما توی سالن کمپانی نشسته بودیمو منتظر منشی اقای لی سومان که بیاد بهمون بگه قراره با کدوم گروه کارمونو شروع کنیم... منتظر بودیم که یه چهره ی اشنا روبه رومون مشاهده کردیم...

بنده خدا هرکاری کرد خودشو قایم کنه که ما نشناسیمش فایده ای نداشت خیلی تابلو بود

بعلهههههه.. جناب تائو خان تشریف فرماشده بودن...

هی روشو برگردوند که رد گم کنه ولی موفق نشد ما هممون زده بودیم زیرخنده و رها رو مسخره میکردیم.. رها هم که کارد میزدی خونش در نمیومد.

رها: هی تو.. اینجا چیکار میکنی؟ که چی دنبال من راه افتادی؟ شدی دم من؟

تائو: نه بابا این حرفا چیه من داشتم از اینجا رد میشدم که طبقه ی پایین دوتا پسرو دیدم فکر کردم ممکنه براتون مزاحمت پیش بیارن.. گفتم بیام مواظبتون باشم

رها: جووون من؟ تو طبقه پایین بودی از کجا میدونستی ما این بالاییم؟ اصن از کجا میدونستی اون دوتا میان بالا سراغ ما؟ نه اصن مزاحم باشن به تو چه؟

تائو با قیافه ی مظلومانه گفت: بده اومدم مواظبتون باشم؟ من گفتم شماها تو ااین کشور غریبین.. بعدشم من حس ششمم خیلی خوبه با تله پاتی فهمیدم شما اینجایین..

فاطیما: اخیییی بیچاره.. رها باهاش درست حرف بزن.. بعد فاطیما رو کرد به تائو و گفت: خیلی ممنون که مواظب ما هستین... ولی شما خودتونم که غریبین

تائو که دیگه جوگیر شده بود و خواست خودشو مظلوم تر نشون بده گفت: بله چون من خودم این بار سنگین غربتو به دوش کشیدم خوب میدونم ممکنه به شما چقدر سخت بگذره

نیلوفر که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت: الهی بگردم برات... ممنون هر چقدر دوست داری مواظبمون باش عزیزم

تائو که خر کیف شده بود با خوشحالیی گفت: باشه پس من هروقت بیکاربودم میام اینجا میشینم از دور نگاتون میکنم که کسی اذیتتون نکنه!

رها: وای خداا بچه ها شما بیکارینا... اهههه.. بعد رو کرد به تائو و با عصبانیت گفت: اصن هر کاری میخوای بکن.. ایشششششششششششش

سارا: رها اینجوری نگو بهش گناه داره

رها:ولم کنید بابا.. به من چه گناه داره بره توبه کنه گناهاش پاک شه.. اهههه

تائو: خوب مگه چیه؟ من اصن به حرف تو کاری ندارم.. خودم میدونم چیکار کنم

رها: ببین به روش میخندن چقدر پررو میشه.. بچه ها بیاین بریم اونور تر بشینیم

ما یکم از تائو فاصله گرفتیمو منتظر منشی اقای لی بودیم.. بالاخره منشی اومد

منشی: خوب سلام بچه ها

ما هم بهش سلام کردیم

منشی: خوب همونطور که میدونید قبل از ورود گروه اکسو شاینی مکنه ی گروه های کمپانی بود و چون ما طوری برنامه ریزی کردیم که شما کارتونو با گروه های کم تجربه تر شروع کنید و بعد برید سراغ گروه های پر تجربه..خوب پس این هفته با گروه شاینی کار میکنید

هممون خیلی خوشحال شدیم.. چون یه جورایی هممون شاینی رو دوست داشتیم... ولی اتنا از همه بیشتر خوشحال بود.. بعد از رفتن منشی

اتنا: وایی وایییییییییی باورم نمیشه.. یعنی من قراره با تمین کار کنم؟؟؟؟؟؟؟

نازنین: خووووووووب حالااااا جوگیر نشو همش یه هفتس..

اتنا: اصن تو بگو دو ساعت من فقط میخوام بهش نگاه کنم

پارمیدا: نه تورو خدا ابرومونو نبر جون من

مهشید: ببین کی داره از ابرو حرف میزنه.. تو خودت بکهیونو میبینی خودتو خفه میکنی

پارمیدا: خوب حالا واسه چی میریزین سر من بکهیون تموم شد یکی اتنا رو جمع کنه

شقایق: اره مثل من باشید با اینکه عاشق سوهو ام ولی وقتی دیدمش اصلا به روی خودم نیاوردم

غزاله: جل الخالق.. تو به روی خودت نیاوردی؟ یه چی بگو تو عقل بگنجه!!!!!!

مهشاد: اره واللا حالا خبر نداریم تو اون چند دیقه که با سوهو رفتن پیش اقای لی و برگشتن چقدر سوتی داده!!!

شقایق: نخیر اصلا هم سوتی ندادم.. خیلی خونسرد بودم.. بعدش شقایق یاد ضایع بازیای اونروزش افتاد ولی خودشو سریع جمع و جور کرد.. هیییییییی

نگار: ای بابا حالا ول کنید باید بریم اتاق تمرین شاینی رو پیدا کنیم. که فردا گم نشیم و سر موقه بیایم. اصن بخت مارو با اتاق تمرین بستن.. دیگه باید بیایم جا بندازیم تو این اتاقا!!!!!!!



--------------------------------------------------------------------------------


خونه ی اکسو: 

تائو: وای خدا فردا قراره با شاینی کار کنن

کای: کیا؟؟؟؟؟؟؟ چی میگی؟؟؟؟؟ کجا؟؟؟؟ چجوری؟؟؟؟؟؟

تائو: ای بابا این دختر جدیدا رو میگم دیگه

سه هون: ببینم تو از کجا از کار اونا خبر داری؟؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟؟ 

کریس: تائو خان نکنه رفتی امارشونو گرفتی؟ تو چشای من نگاه کن

تائو: نه بابا همینجوری رفته بودم کمپانی یه سر بزنم داشتم رد میشدم که گوشم شنید.. چیکار کنم.. نمیتونم گوشمو بگیرم که

چن: اره تو که راست میگی.. اتفاقی!!!!

بکهیون: اصن من نمیدونم چرا خبرای مربوط به این دخترا همیشه اتفاقی به گوش تائو میرسه.. پس چرا یکیشون به گوش ما نمیرسه؟

تائو: ااا خوب حالا گیر ندین دیگه..شماها حواستون پرته به خاطر همین نمیشنوید.. ولی من از بچگیم به همه چی دقت میکردم

لوهان: اره جون خودت الان بهت بگن جورابات کجاست ده دور دور خودت میچرخی که پیداشون کنی..

ژیومین: نخیر دخترا فرق دارن.. اصن تائو تازگیا عوض شده

سوهو: اره من دقت کردم وقتی اون دختره اسمش چی بود؟؟؟؟؟ حالا ولش کن یکی از اونا رو میبینه لپاش قرمز میشه

دی.او: ههه اره چشماشم شبیه قلب میشه

لی:ههههههه میگم تائو میخوای بریم برات خاستگاری؟

تائو: بسه دیگه.. نخیر من اصلا هم ازشون خوشم نمیاد..ولی چون شما خیلی اذیتشون میکنید من دلم براشون میسوزه.. 

چانیول: وااا!!! تو چقده مهربونو دلسوز بودی ما خبر نداشتیم!!!!!

تائو: حالا ول کنید این حرفارو.. میخوان با شاینی کار کنن.. چیکار کنیم؟

کای: چیو چیکار کنیم.. برن کار کنن موفق باشن.. به ما چه؟

بکهیون: نه من میگم این تائو مشکوک میزنه

سه هون:ولی حالا حوصلمون سر میره که به کی دستور بدیم ما؟؟؟؟؟؟؟؟

کریس: حالا وقت زیاده.. قراره متاسفانه باهاشون همکار بشیم

سوهو: نخیر باید مشکلامونو باهاشون حل کنیم و درست برخورد کنیم باهاشون. وگرنه تو دردسر میفتیم

ژیومین: خوب حالا به وقتش خودمون میدونیم چجوری باهاشون رفتار کنیم

سوهو: پاشین برید بخوابید که فردا دوباره کلی کار داریم 


--------------------------------------------------------------------------------


روز بعد:

ما با خوشحالی تمام از خواب بیدار شدیم.. صبحانمونو خوردیمو سر حال رفتیم کمپانی... خیلی عجیب بود که وقتی ما رسیدیم شاینی اومده بودن.

انگار با اکسو فرق داشتن همچین..

وقتی ما در اتاقو باز کردیم همشون با لبخندازمون استقبال کردنو به داخل اتاق دعوتمون کردن

ما همه بهشون سلام کردیم و رفتیم تو

اتنا که چشم از تمین برنمیداشت

تمینم لبخند به لب چپ چپ به اتنا نگاه میکرد

نیلوفرم که عشق مینهو بود لپاش سرخ شده بود و هر بار مینهو بهش نگاه میکرد نیلوفر سرشو مینداخت پایینو گلای قالی و میشمرد( حالا قالی کجا بود این وسط.. چرت و پرت میگما)

اونیو: ما خیلی خوشحالیم که قراره یه هفته با خانومای زیبایی مثل شما کار کنیم

غزاله: نه بابا شما لطف دارین.. زیبایی از خودتونه

سارا اروم زد به غزاله و گفت: غزاله تو رو خدا ببند دهنتو ابرومونو بردی تو ( غزاله اگه من بودم یه چی دیگه بهت میگفتم کچل)

جونگهیون یه دفه زد زیر خنده و به همراه کی شروع کردن به بلند بلند خندیدن

اونیو: خوب حالا بسه.. مگه ما خوشگل نیستیم که با این حرف هر هر میخندین؟

مینهو به اونیو گفت: اره تو که خیلی خوشگلی اصن ترکوندی

همه زدیم زیر خنده... جو خیلی صمیمی بود انگار نه انگار که شاینی یه ایدل معروف و جهانی بودن.. حسابی با ما گرم گرفته بودن.. کنارشون احساس راحتی میکردیم.. تنها کسی که راحت نبود تمین فلک زده بود که اتنا بدجوری بهش خیره شده بود..تمینم که سرخ و سفید شده بود حسابی

اونیو: خوب.. حالا که انقدر زود صمیمی شدیم شما م یکی یکی خودتونو معرفی کنید که بیشتر صمیمی شیم

ما خودمونو معرفی کردیم و شاینی حسابی باهامون اشنا شدن... بعدشم که باهاشون رفتیم استودیو که میخواستن برای البوم جدیدشون عکس بندازن..

اون روز خیلی خوش گذشت.. تمینم که به نگاه های اتنا عادت کرده بود..یه جورایی خوشش اومده بود.. مینهو هم که همش میرفت کنار نیلوفر وایمیستاد...



وای دستم شکست... الان میدونم تو دلتون میگید این داستان مال اکسوئه شاینی توش چیکار میکنه.. ولی باید یکم صبور باشید... خوشم میاد 13 قسمته گذشته ولی هیچ اتفاقی نیوفتاده.. شیلنگ اتش نشانیو باز کردم تو داستان ههههه هههه هههه.. شما به بزرگواری خودتون این داستان ابکی منو ببخشید.. بای بای تا قسمت بعد


نوشته شده توسط:kosar_pcy

ویرایش:سه شنبه 18 آذر 139303:48 ب.ظ

Foot Problems
سه شنبه 17 مرداد 1396 11:56 ق.ظ
Hey! Someone in my Facebook group shared this site with us so I came to take a look.

I'm definitely loving the information. I'm book-marking and will be tweeting this to my followers!
Wonderful blog and fantastic design.
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:07 ب.ظ
An intriguing discussion is definitely worth comment. There's no doubt
that that you should publish more on this topic, it may not be a
taboo subject but generally people do not talk about these issues.
To the next! Cheers!!
مهسان
سه شنبه 18 آذر 1393 09:24 ب.ظ
واااای من شاینی میدوستم.کککک مرسیییی من الان ذوق مرگمممم
niusha$$kim
سه شنبه 18 آذر 1393 05:36 ب.ظ
عالی بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو