تبلیغات
Like SunFlowers - گیلاس خاکستری-EP14
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

گیلاس خاکستری-EP14

پنجشنبه 20 آذر 1393  ساعت: 07:24 ب.ظ

نظرات() 


دیدید به قولم عملیدم...
شوووووووت شید ادامه....

اوضاع خونه بعد از اومدن سولا خیلی بهتر شده بود،سولا سعی میکرد بیشتر با سانامی باشه و بهش کمک کنه ...سانامی هم کمتر به بار و کاواره میرفت ،بودن در کنار سولا رو دوست داشت...مادرسهونم با دیدن ارومشی که توی صورت بچه هاش بود خوشحال بود ...

سانامی:سولااااااااااااااااااااا...

سولا سریع از اشپزخونه بیرون اومد به سمت اتاق سانامی دوید

سولا:چیه؟چیزی شده؟سوسکه؟

سانامی به سولا زل زد... از جاش تکون نمیخورد...سولا جیغ فرا بنفشی کشید و پرید روی تخت...

سولا:سوووووووووووووووووووسک!!من میترسمممممممم...سهووووووووووووووووووووووون

سهون با شنیدن جیغ این دوتا مثل برق دوید همین که رسید توی اتاق پاش روی فرش پا دری لیز خورد و با کله خورد زمین!سانامی و سولا دویدند سمت سهون...

سانامی:سهوون خوبی؟چیکار میکنی با خودت؟

سولا صورت سهون رو گرفتو بالا اورد ،سهون از درد سرش، چشماشو بسته بود...گوشه ی سرش زخم شده بود...

سانامی:اوخ اوخ  زخم شده من برم باند بیارم

سولا:خیلی درد داره؟

سهون دستشو روی دست سولا گذاشت

سهون:اره...اخه چی شده بود که اینجور جیغ زدی؟

سولا:راستی چی شده بود ؟

سولا با یاد اوری قضیه دوباره جیغ کشید و پرید روی تخت

سولا:سهون سوسکه سوووووسک...

سهون مات و مبهوت به سولا که داشت بخاطر یه سوسک از ترس میلرزید نگاه کرد...شیطونیش گل کرد

سهون همینجور که با دست اشاره کرد گفت:سولا سوسک اومد روی تخت....

سولا جیغ کشید و از روی تخت پرید پایین ودوید سمت سهون...

سولا:سه...سهون تروخدا برو بکشش...من قلبم ضعیفه سکته میزنم...

سانامی از دور داشت اروم به اتاق نزدیک میشد با دیدن سولا که لباس سهون رو چنگ زده بود بهش چسبیده بود و با نگاهش دنبال چیزی توی اتاق میگشت و سهون که با خنده ی شیطنت امیزی به صورت سولا خیره شده بود،تعجب کرد

سانامی:اهم...ببخشید میتونم بپرسم دارید چیکار میکنید؟

سولا با شنیدن سوال سانامی به حالت خودش و سهون یه نگاهی انداخت...با چشمای گرد شده اش به چشمای سهون گره خورد...سریع دستشو جدا کرد و یه قدم عقب اومد

سولا:چی..چیزه....اهان سوسکه سوسک

سانامی با خنده:سولا تو هنوز درگیر سوسکی؟من بخاطر  اینکه  جورابام رو پیدا نمیکردم صدات کردم!

سهون و سولا بهم نگاهی کردند و بعد به سانامی کم مونده بود ازخنده غش کنه نگاه کردند،

سهون و سولا:ساااااااااااناااااااااااااامیییییییییییییییییییییی...

سانامی با فریادی که این دوتا سرش سر دادند دوتا پای دیگه قرض گرفت و فرار کرد...دور خونه افتادن دنبال سانامی ،اونم تنها کاری که میتونست بکنه این بود که جیغ بکشه و فرار کنه....مادر سهون از اتاق بیرون اومد و به اون 3تا که عین بچه داشتند دور خونه میدویدن نگاه میکرد،مدت طولانی ای بود که هیچ صدای خنده ای توی خونه نپیچیده بود...ولی باید یکاری میکرد تا این خنده به خون وخونریزی ختم نشده...

با ویلچرش جلو رفت ولی ترسید خیلی بهشون نزدیک بشه چون خیلی سریع میدویدند و بهم چیز پرتاب میکردند ،خونه رو زیر و رو کرده بودن...سولا داشت میدوید که پاش به مبل گیر کرد

مادر سهون:سووووولا

سهون دست سولا روگرفت محکم کشیدش عقب ،سولا افتاد تو بغل سهون....سکوت سرتاسر خونه رو گرفت...صدای اشنای مادر رو شنیده بودن...ولی هیچکس نمیتونست باور کنه بخاطر همین سر جاشون خشکشون زده بود...دستای سهون که دور سولا حلقه شده بود تا نیافته شروع به لرزیدن کرد

سولا اروم طوری که فقط سهون بشنوه و نفساش سینه ی سهون رو گرم کنه گفت:من...من صدای مادرتو شنیدم سهون

سهون:م...منم...

حلقه ی اشک چشمای سانامی رو پوشوند ،اروم بدن خشک شدشو تکون داد دستاش ا دور سولا افتاد انگار یه وزنه ی سنگین بهشون وصل کرده باشن قدم های بی جونشو به سمت مادرش رفت...پاهاش جلوی ویلچر مادرش شکست و زانوهاش به زمین خورد...

سانامی:مامان...یبار دیگه بگو...

مادرش به صورت خیس دخترش نگاه کرد در حالی که سعی داشت با خودش بجنگه تا کاری کنه امید بچه هاشو ناامید نکرده باشه...اروم دهنشو باز کرد

مادر:دخ....ترم...

سولا از بغل سهون بیرون اومد به مادر و دختری که توی اشکاشون خیس شده بودن نگاه کرد

سولا:سهون..مادرت حرف میزنه..سهوووون...

سولا با شوق برگشت طرف سهون،سهون مات مونده بود...سولا با خنده دستای سهون رو گرفت و کشید سمت مادرش...سولا مادر رو بغل کرد...

سولا:مادر جون ...خیلی خوشحالم...نمیدونید چقدر خوشحالم که میتونم صداتونو بشنوم...

سولا از بغل مادر سهون بیرون اومد

سولا:مادر جون سهون هنوز باورش نشده ،اونو هم صدا بزنید از حسودی این قیافه رو به خودش گرفته...

مادر سهون لبخند قشنگ مادرانه ای زد و گفت:سه...ون...پسرم

سیل اشکای جمع شده توی چشمای سهون راه خودشو باز کرد به پهنای صورتش فرود اومد...سهون جلو رفتو خودشو توی بغل مادرش انداخت ...بعد از چند دقیقه کنار پاهای مادرش نشست و دامن مادرشو توی دستاش گرفت وبوسید...  تموم اشکایی که مونده بود رو روی دامن مادرش ریخت...

سولا کمی عقب رفت تا اون 3 تا رو تنها بزاره...امید تموم وجود سولا رو گرفته بود،با دیدن اشکای شوق اونا واقعا خوشحال بود احساس میکرد یه بار خیلی کوشولو از دوشش برداشته شده...

 



نوشته شده توسط:sepideh

ویرایش:سه شنبه 18 آذر 139307:28 ب.ظ

What causes pain in the back of the heel?
یکشنبه 26 شهریور 1396 08:08 ب.ظ
I am really enjoying the theme/design of your web site.

Do you ever run into any web browser compatibility issues?

A couple of my blog visitors have complained about my website not operating correctly
in Explorer but looks great in Opera. Do you have any
advice to help fix this issue?
How do you stretch your Achilles?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 03:15 ب.ظ
Woah! I'm really enjoying the template/theme of this site.

It's simple, yet effective. A lot of times it's very difficult to get that "perfect balance" between usability and visual appearance.
I must say you have done a amazing job with this.
In addition, the blog loads very fast for me on Internet explorer.
Superb Blog!
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 11:00 ق.ظ
Hi there outstanding website! Does running a blog like this require a lot of work?
I have very little understanding of computer programming but I was hoping
to start my own blog in the near future. Anyhow, if you have any ideas or tips for new blog owners please
share. I understand this is off topic however I simply wanted to ask.
Many thanks!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 10:02 ق.ظ
In fact when someone doesn't know then its up to other visitors that they
will help, so here it happens.
niusha$$kim
یکشنبه 23 آذر 1393 03:49 ب.ظ

پریسا
شنبه 22 آذر 1393 05:36 ب.ظ
سلام.
عالییی.
shamim
جمعه 21 آذر 1393 11:07 ق.ظ
واییییییییییییی...مامانه حرف زدددددددد......چقد این قسمت انرژی زا بووووددد.....!!!...ولی بدبخت شدیم...حالا اگه بفهمن چی میشه....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....نمیشه کلا باباهه و هومی فراموشی بگیرن مثلا...یا مثلا یه جوری برن گم و گور بشن...دیگه پیداشون نشهههههههه....!!!...!!!!!!...ایده ی دیگه ای ندارم...............!!!...دستت درد نکنه...قشنگگگگگ بود ولی من واسه قسمتای بعدی ناراحتم....!!!!
elieli
جمعه 21 آذر 1393 01:06 ق.ظ
aziiiiiizaaaaaaam afarin.aaaaliiiiiiiiii boooooooodesh akheyyyyyyyyyyy..sehun pesaram
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو