تبلیغات
Like SunFlowers - گیلاس خاکستری-EP16
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

گیلاس خاکستری-EP16

دوشنبه 24 آذر 1393  ساعت: 10:38 ب.ظ

نظرات() 

بعلههههه....اینم قسمت بعد
راستی باید به همتون بگم که فعلا وقت داستان جدید ندارم از اون اجی ای که میخواست داستانشو بنویسم باید بگم که شرمندتم اجی جونم حالا حالا ها من داستان نمینویسمم....شایدددددد ی فیک بنویسم

اروم انگشتشو از روی لبای سولا برداشت و توی سکوت بهش خیره شد...سولا تصمیم خودشو گرفت باید قبل از اینکه به سهونم ضربه بزنه بهش بگه که کیه...

سولا:سهون ... من باید یه چیزی رو بهت بگم...

سهون پرید وسط حرفش

سهون:هیشششش...نگو...

سولا با تعجب :اما...

سهون:نمیخوام بدونم ...هرچی هست میخوای به همون دلیل ازم جدا شی...

سولا:ولی تو باید بدونی...

سهون:بعدا...بعدا بهت گوش میدم...بزار یه مدت باهم باشیم

دل سولا از جاش کنده شد...خودشم واقعا به بودن در کنار سهون نیاز داشت....

سهون وقتی سکوت سولا رو دید گفت:ممنونم سولا...ایممم..خوب میتونی بلند بشی؟

سولا به سختی از جاش بلند شد،

سولا:وویی...از بس خوابیدم کمرم تخته شده..خخ

سهون زیر بغلش رو گرفتو با دست دیگش شونه شو گرفت تا بهش کمک کنه تعادل داشته باشه...

سهون:اینجوری بهتره...

سولا سرشو به علامت مثبت تکون داد و با کمک سهون به اشپزخونه رفت...

سهون:خوب بشین تا برات یه چیز خوشمزه درست کنم...

سولا دستاشو بهم کوبید و زبونشو به لباش کشید...

سولا:اخخخخ جون ...واقعا گشنمه...

سهون لبخند بهش زد و دست بکار شد ،بعد از اماده کردن غذا روی میز چید...سولا شروع به خوردن غذا کرد ...با حس سنگینی نگاه سهون سرشو بالا اورد و به لپایی که از غذا پر شده بود بهش نگاه کرد و با نگاهش ازش پرسید چیه...

سهون دستشو زیر چونش گذاشت...چیزی نگفت...سولا سعی کرد عادی نشون بده و باز شروع کرد به خوردن...بعد از چند دقیقه واقعا کلافه شد

سولا:یااا اوه سهون چرا اینجوری بهم زل زدی بزور داره از گلوم پایین میره...

سهون نگاهی به ظرف خالی کرد و گفت:ب زور؟بعله...

سولا نگاهی به ظرف کرد خودشم نفهمیده بود که تموم غذا رو خورده

سولا:منظورم این بود که بزور رفت پایین ...فعل گذشته بود دیگه...اهم

سهون خند اش گرفته بود ،دستشو بین موهای سولا برد بهمشون ریخت...

سولا با حالت هنگی به موهاش که رو هوا معلق بود کرد و گفت:نه که خیلی مرتب بودن تو بهم بریز...

سهون رفت پشت سر سولا ایستاد و بازوهاشو گرفت و بلندش کرد

سهون:خوب امروز چیکار میخوای بکنی؟

سولا هنوز توی حالت هنگ بود...ایم میخوام برم بیرون...ولی نمیشه اون نزول خور ....

سهون سولا رو اروم به سمت اتاقش هل داد ،سولا که نمیدونست سهو ن میخواد چیکار کنه اروم به سمتی که میخواست میرفت...به اتاق رفتند سولا رو روی صندلی جلوی ایینه نشوند...شونه رو برداشت و اروم شروع کرد به شونه زدن موهای بلند مشکی سولا...اروم ونرم شونه رو از بالا به پایین میکشید...

سهون:میشه موهاتو امروز باز بزاری؟

سولا هنوووووووزم در حالت هنگ بود فقط سرشو بالا و پایین کرد ،سهون به سمت کمد لباساش سولا رفت و یه لباس سفید و یه شلوار جین انتخاب کرد...

سهون:این خوبه بنظرم...

سهون لباسارو گذاشت روی تخت

سهون:من میرم اماده بشم اینا رو بپوش بریم بیرون...میریم جایی که اون نزول خور نباشه...

سولا:باشه...

سهون لبخند شیرینی به سولا زد و از اتاق خارج شد...سولا نگاهی به ایینه کرد...

سولا:اره ... حداقل لیاقت این رو دارم که چند روز اونجوری که دلم میخواد زندگی کنم...سولا تو میتونی...فاتینگ

سولا لباسشو دراورد و لباس سفیدی که سهون انتخاب کرده بود رو برداشت که بپوشه...ناااااااااگهاااااااااان در باز شد...سولا جیغ فرا بنفشی سر داد....

سانامی:یاااااااااا سرم رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

سولا:سااااااااااااانااااااااااااامیییییییییییییییی این اتاق در دارهههههههههههههههههههههههههه...طویله نیست کههههههههههههههههههههه

سانامی سرشو کج کرد و به سولا نگاهی کرد و گفت:حالت چه زود خوب شد...خخخ...میگم اینقدر جیغ نزن فقط حنجره ی سالم داری...خخخ...

سولا:احححح ...دختره ی کله شق....حالا نمیخوای بگی چیکارم داشتی که اینجور پریدی توی اتاق؟

سانامی:واااااااااااااااااای سولاااااااااااااااااااا

سولا با دهن نیمه بازگفت:بازم چیزی گم کردی؟

سانامی:من؟نه بابا

سولا دهنشو کمی بسته تر کردو گفت:گشنته؟

سانامی:من؟نهههههههه باااااااااااااابااااااااااااا

سولا دهنشو اینبار بست ویه ابروشو بالا انداخت و گفت:نکنه میخوای صورتتو بند بندازم؟

سانامی:خخخخخخخخخخخخخ...من؟نه باوووو

سولا با چشمای گرد شده:خاک عالم تو کلت پسره رو فراری دادی؟

سانامی:من؟نهههههههه

سولا چوب لباسی ای که دستش بود رو توی سر سانامی زد و گفت:ن پ من؟پ چی شده؟ د بنال دیه دختر جون به لبم کردی...

سانامی:اخخخ...عررررر...چرا میزنی؟خوب فرصت نمیدی که

سولا یه ذره فکر کرد و گفت:راست میگی...اهم حالا بگو

سانامی:بعد از اون شب من با یوجون هستم

سولا:باهم هستید یعنی چه؟

سانامی:سوووولا باورت نمیشه فرداشم به تور هم بطور کاااااااملا تصادفی برخوردیم...ناهار رو باهم خوردیم ... بعد که داشتم ازش خداحافظی میکردم گفت:میشه این رو اولین قرارمون بدونم...و ازتون بخوام باهم باشیم

سولا:چییییییییییی میگی؟راستتتتتتتتتت میگی؟

سانامی :ارههههههههههه...منم باورم نمیشه هنوزم...

سولا:هه...پسره ی خر...حتما یه گناه بزرگی تو زندگیش کرده که گیر تو افتاده...

سانامی:یاااا سولاااا اذیتم نکن

سولا خنده ای کرد به سمت سانامی رفت،اروم به اغوش کشیدنش...

سولا :عزیزم بهت تبریک میگم ولی تا وقتی ازش مطمئن نشدی بهش دل نبند ... دیگه طاقت ندارم ضربه دیدنتو ببینم...

سانامی حلقه ی اغوش رو تنگترکرد و گفت:من بهت قول دادم زندگی کنم یادت رفته؟!زیر قولم نمیزنم

سولا ازش جدا شد...

سولا:ممنونم عزیزم...

سانامی به سولا که بهش نگاه میکرد خیره شد

سانامی:چیه چرا اینجور نگاه میکنی؟

سولا :نمیخوای بری بیرون میخوام لباسمو عوض کنم...

سانامی شروع کرد به خاروندن سرش...

سانامی:خخخخ...راستی ببخشید اینجوری اومدم تو اتاق اخه وقتی سهون گفت بیدار شدی کلی ذوق کرد...عه سهونم داشت اماده میشد ..باهم جایی میرید؟

سولا دستشو روی کش شوارش گذاشت...

سولا:اهم...

سانامی نگاهی به حالت سولا کرد...

سولا یه کوشولوووو شلوارشو پایین کشید...بازم سانامی بهش با گنگی نگاه کرد...

سولا:یاااااااا نمیخوای بری بیرون میخوام شلوارم رو عوض کنممممممممممممممممم....

سانامی که تازه دو ریالیش افتاده بود گوشاشو گرفت و دوید بیرون...

سانامی:باشه داد نزن...عرررررررررر

بعد از رفتن سانامی،سولا سریعا شلوارشو پوشید میدونست نمیشه به سانامی اعتماد کرد یهو دید دوباره اومد تو..با تقه ای که به در خورد با حرص به سمت در رفت....در رو هنوز کامل باز نکرده گفت

سولا:یعنی من نمیتونم حتی شلوارم رو راحت باخاطر تو پایین بکشممممممم؟

چشمای سولا گرد شده،فکش افتاد روی زمین...دستاش یخ کرد ...تموم بدنش شل شد...در رو محکم بست و قفل کرد...به در تکیه داد و نشست روی زمین و شروع کرد به گریه کردن...زجه زدن...هواااار زدن...

سانامی نگاهشو از در اتاق سولا گرفت و همینطور که سیب توی دستش رو گاز میزد گفت

سانامی:اشتباه برداشت نکن سهون من الان وقتی داشت لباس عوض میکرد پریدم توی اتاقش فکر کرده منم....خخخخخ...سیب میخوای؟

سهون که در توی صورتش خورد شده بود،سر جاش خشکش زده بود...

سانامی:الان گلوش پاره میشه از بس جیغ سر داد برو به دادش برس.خخخ...عه راستی داداش خیلی خوشتیپ شدی اگه این اتفاق نیافته بود روزی خوبی میتونستی داشته باشی...

سهون با حرص:سانامییییی

سانامی که داشت از سهون دور میشد گفت:چیه سیب میخوای؟برو خودت بردارمن اینو دیگه گاز زدم...هه... بای بای

سهون به رفتن خواهر شوت کله شقش کرد  و با نفس عمیق بازم به در تقه زد

سهون:سولایی در رو باز کن...چیزی نشده که...

سولا همینطورکه فین فین میکرد گفت:نمیخوام...برووو..دوست ندارمم...

سهون از بچه بازیه سولا خنداش گرفته بود...

سهون:در رو باز کن ،باید زودتر بریم تا تاریک نشده...

سولا :من نمیام...نمیخوام دیه برم جایی..

سهونم به در تکیه کرد و نشست روی زمین

سهون:خوب پس من همینجا پشت در میشینم تا تو بیای بیرون...

سولا چیزی نگفت فقط هق هق میکرد...بعد از نیم ساعت سولا گوشش رو به در چسبوند صدایی نمیومد،اروم سهون رو صدا زد

سهون که چشماشو بسته بود و یکی از دستاشو روی زانوی خم شدنش گذاشته بود گفت:جونم؟

سولا به صدای ارامش بخش عشقش گوش داد...سکوت کرد میخواست فقط بشنوه

سهون:چرا چیزی نمیگی؟...میخوای در رو باز کنی باهم حرف بزنیم؟...

بازم سکوت ... حلقه ی اشک توی چشمای سولا جمع شده بود...عشق...دلش برای این حس تنگ شده بود...

سهون:دلم برات تنگ شده سولا

بدن سولا قفل شد..با هر کلمه ی سهون ،قلب سرد سولا تکون محکمی میخورد...اروم از پشت در بلند شد و قفل در رو باز کرد.سهونم از جاش بلند شد و باخوشحالی در نیمه بازرو هل داد...سولا رو دید که موهاشو ریخته توی صورتش...خیلی نمکی شده بود میخواست چشمای خیسشو سهون نبینه...سهون جلوتر رفت و هردوتا دستاشو بالا برد و موهاشو پشت گوشش انداخت...

سهون:سرتو بیار بالا میخوام صورتتو ببینم...

سرشو بالا نیاورد همینجور پایین نگه داشت و با انگشت سهون که زیر چونش گذاشته شد سرشو بالا اورد.سهون سعی کرد به عادی نشون بده

سهون:خوب اماده ای؟بریم که دیر شد

سولا منتظر بود سهون یه چیز دیگه بگه ولی وقتی دید داره خودشو به اون راه میزنه گفت:اهم...الان میام...

سهون:من کنار ماشین منتظرتم...

سولا :باشه...

سهون چشمک نمکی ای به سولا زد و از اتاق بیرون رفت.سولا کمی خودشو مرتب کرد و پالتو و کیفشو برداشت واز اتاق بیرون رفت...سهون از دور که سولا رو دید در ماشین رو براش باز کرد وبا لبخند منتظرش شد...سولا با شوق به سمتش رفت...

سولا :ممنونم

سهون:بشین کمربندتم محکم ببند که میخوایم بریم یه جای خوب...

سولا نشست توی ماشین...

سولا:بدو بدو که دلم داره پر میکشه واقعا میخوام بدونم کجا میخوای ببریم...

سهون:خخخ...باشه...

ماشین رو روشن کرد وراه افتادن و خونه دور شدن....سانامی و مادرش پشت پنجره به اون دوتا نگاه میکردند

سانامی:نامرد به من نگفت با داداشم روی هم ریختن...

مادر:مگه تو کلا محلت میدی کسی حرف بزنه...

سانامی:مامان سیب میخوای؟

مادر:سانامی بیا برو تا نکشتمت...

سانامی با خنده:خخخخخ....تعارفم به شماها نیومده... 



نوشته شده توسط:sepideh

ویرایش:دوشنبه 24 آذر 139310:41 ب.ظ

foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 02:31 ب.ظ
We are a group of volunteers and starting a new scheme
in our community. Your site offered us with valuable info to work on. You've done an impressive job
and our whole community will be grateful to you.
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 07:09 ب.ظ
I believe what you posted was very logical.
However, what about this? suppose you wrote a
catchier title? I mean, I don't want to tell you how to run your website,
but suppose you added a post title to possibly grab people's attention? I mean Like SunFlowers - گیلاس خاکستری-EP16 is a little boring.
You might look at Yahoo's home page and see how they create post titles to grab viewers to click.
You might try adding a video or a related picture or two to
get people excited about what you've got to say. Just my opinion, it would make
your blog a little bit more interesting.
niusha$$kim
سه شنبه 25 آذر 1393 03:59 ب.ظ

merci
elieli
سه شنبه 25 آذر 1393 01:36 ق.ظ
okhey okheyyy khaste nabashi azizaaam aaali booood
shamim
دوشنبه 24 آذر 1393 10:20 ب.ظ
چقد قشنگگگگگگ شد داستان....!!!!....حیف...!!!!..ادامهههههه...راستی سیب میخوای...؟؟؟...اگه میخوای...قسمته بعدو زود بذار تا بهت سیب بدم....!!!!!....خخخخخ....دستت درد نکنههه......
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو