تبلیغات
Like SunFlowers - pink vs blue ep5
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

pink vs blue ep5

پنجشنبه 27 آذر 1393  ساعت: 11:49 ق.ظ

نوع مطلب :pink vs blue ،

نظرات() 

هار هار هار هار....اینم یه قسمت دیگهههه

آپلود عکس

هواین به زور کلی خوراکی چپوند توی دهنمون و گفت:باید بخورید

از کاراش خندمون گرفته بود....هم هول شده بود و هم خوشحال

آیلی مشغول نگاه کردن تابلوهای نقاشیه روی دیوار بود....

هواین:میگم...آیلی...تو هنوز پیکاسویی؟

آیلی خندید و گفت:آره...فک کنم...هه هه هه..

از جام بلند شدم و گفتم:من میخوام اینجا فضولی کنم!

هویان:خخخ.....هنوزم فضولی..برو...برو فضولی

خندیدم و از پله ها رفتم بالا..اوم....یه سالن کوچیکتر از سالن پایین با پنج تا در....در اولین اتاقو باز کردم....یه تخت دو نفره که بالاش یه عکس بود...یه عکس عروسی.خب اینجا اتاقه مامان و باباشه.در بعدی رو باز کردم...دستشویی....در بعدی رو هم باز کردم...از دکور آبی و سفیدش مشخصه که اتاق هواینه...عکس خودش و مامانش هم روی دیوار بود...

رفتم سراغ در بعدی..اوا...قفله...بیخیالش شدم و رفتم سمت آخرین در....اینم که قفله!ایشششش....

شروع کردم به قدم زدن توی خونه....از پله ها رفتم پایین....اوووو آشپز خونس اینجا؟!چقدر بزرگ و شیکه....اینجا هم حموم و دستشویی....و اینجا؟!اممم...یه اتاق برای مهمونا....فکر کنم ما باید اینجا بمونیم....اینجا هم....ام....من اسمشو میذارم اتاق ورزش چون پراز وسایل ورزشی....اینجا کی ورزش میکنه؟!

برگشتم پیش بقیه و نشستم کنار الی و لم دادم روش و گفتم:هواین اون دوتا اتاقا که درشون قفله برای کیه؟

الی:شما راحتی؟

گفتم:آره خیلی..خخخ

هواین:برای برادرامه!

آیلی:مگه برادر داری؟

هواین:آره...سه تا.

تائه هیون:واقعاااا؟؟؟؟چرا بهمون نگفته بودی؟

هواین:آخه مهم نیستن!فقط یه بار یکیشون رو دیدم....اونا هم مثله مامان و بابا برای کار چین هستن...البته مامان و بابا زمستونا برمیگردن کره اما اونا می مونن چین..

سول بی:خب....مامان و بابات که فقط زمستونا هستن....چرا تورو به عنوان دخترشون پذیرفتن؟

هواین:وصیت بابای بابام بوده...وصیت کرده که باید یدونه نوه دختر هم داشته باشه...مامان و بابا هم سه تا پسر داشتن و دیگه خیلی جوون نبودن که بخوان بچه دار بشن...تازه اگه بچشون دوباره پسر میشد....هعییییی....برای همینه که من الان اینجام

الی:تو...الان خوشحالی؟

هواین:آره....هر چی که دلم میخواد در اختیارم هست...هیچ مشکلی ندارم...برای چی باید ناراحت باشم؟...ام...اممم...شماها هم به زودی وضعیتتون بهتر میشه....راستی...برنامتون برای آینده چی؟

تائه هیون:خب...ما میخواستیم که یه مدت اینجا بمونیم و دنبال کار بگردیم....وقتی که تونستیم پول دربیاریم یه خونه اجاره میکنیم...

هواین:آها.....منم میتونم کمکتون کنم....

گفتم:همین که بهمون اجازه دادی برای یه مدت اینجا بمونیم کافیه...

هواین خندید و گفت:دوستا برای کمک به همدیگه هستن دیگههههههه

آیلی:گفتی که فقط یکی از برادرات رو دیدی....خب اون دوتای دیگه چی؟

هواین:اونا...منو به عنوان خواهرشون قبول نکردن.....من یه بچه پرورشگاهی هستم.....دنیای منو و اونا با هم فرق داره....اون یه نفر هم خیلی تصادفی منو دید.....اونا به مامان و بابا گفتن که حتی عکسشون رو نباید ببینم...برای همین خیلی از تابلو هایی که اینجا ازشون بوده رو برداشتن....مامان و بابا برعکس اونا خیلی با من خوبن....

با صدای دینگ دینگ بلند ساعت هواین حرفشو ادامه نداد...

الی:ساعت شد12؟؟؟چقدر زود گذشت.....ما هنوز شام هم نخوردیم....

هواین:خخخ...آره...من گشنمههههه

به پیشنهاد سولی برای شام رفتیم بیرون....هواین گفت رستورانایی که اینجا هست تا ساعت 3 شب باز می مونن...با هم رفتیم به یه رستوران چینی و تا جایی که تونستیم کلی غذا خوردیم و خندیدیم....خیلی وقت بود که اینجوری بهم خوش نگذشته بود....هواین یه زمانی مثه ما توی پرورشگاه بود...مثه ما خانوم مدیر و بچه ها رو اذیت میکرد...مثه ما روش لقب دزد رو گذاشته بودن تا اینکه یه خانواده پولدار اونو با خودشون بردن....4 سال.....4سال بود که ندیده بودیم همدیگه رو....توی این چهار سال کمتر از10 بار با هم تلفنی حرف زده بودیم....حالا...واقعا از اینکه اون کنارمونه خوشحالیم...بعد از اینکه غذا خوردیم پیاده توی خیابونا قدم زدیم....فکر میکردم این وقت شب خیابونا خلوته اما هواین گفت توی این ساعت همه جوونا با ماشیناشون میریزن توی خیابون.

ساعت دو و نیم بود و خسته شده بودیم برای همین برگشتیم خونه...هواین و سولی و سول بی توی اتاق هواین میخوابیدن و منو الی و هه می و آیلی و تائه هیون هم توی اتاق مهمونا....سرمو گذاشتم روی بالشت و خیلی سریع خوابم برد...نمیدونم چقدر گذشت اما با صدای جیغ آیلی از خواب پریدم



نوشته شده توسط:SANG RA

ویرایش:پنجشنبه 27 آذر 139311:53 ق.ظ

Foot Complaints
سه شنبه 17 مرداد 1396 11:30 ق.ظ
I used to be suggested this blog through my cousin. I'm no longer sure whether or not this post is written through him as no one else recognize such distinct
about my problem. You're amazing! Thanks!
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 04:18 ب.ظ
Hi, just wanted to say, I liked this article. It was funny.
Keep on posting!
R.shA
چهارشنبه 8 مهر 1394 10:46 ب.ظ
جووووون جوووووووووووووون
پس داداش داره
اونم سه تا
جووووووووووووووووون جونززززززززززززززززز
elieli
جمعه 28 آذر 1393 03:51 ق.ظ
به به بهههه. خوش آمدی ننه جووون. چشم و دلمان روشن گردییید. کجاایی تو دخمل؟ نمیگی دل یکی واست تنگ میشه؟
خیییلی زیبا نوشتیااا. زود ادامه رو بذار. بوی ماهیم خوب اومدی از جلو اینجور مغازه ها رد میشم نفسمو حبس میکنم.چون واقعا استشمام کنم رنگم سفییید میشههههه. چانی من کی مییاااااااد
mobina
جمعه 28 آذر 1393 01:47 ق.ظ
قسمت بعععععد.
جواب نظرارو هم ک کلا نمیدی.
قسمت بعد .
این قسمتم قشنگ بود.
قسمت بعد.
نویسنده خوبی هستی.
قسمت بعد.
Reyhaneh
پنجشنبه 27 آذر 1393 10:07 ب.ظ
aliiii bood key beki miyad khkhkhkhkhkh?edame plz zoood
byun su jang
پنجشنبه 27 آذر 1393 07:23 ب.ظ
بسم الله ..
کیان این برادرای خلم ؟
niusha$$kim
پنجشنبه 27 آذر 1393 01:52 ب.ظ
ممنون

مهسان
پنجشنبه 27 آذر 1393 01:41 ب.ظ
ووووایی یه سواله اساسی شخصیت هایه پسر این داستان کیا هستن؟؟؟؟خیلی سوالم اساسی بوود نه؟؟؟؟ووووای برادراش کیان؟؟؟چرا ایلی جیغ زد؟؟؟؟...لطفا زودتر ادامه...مرسی خیلی قشنگ بووووود بوووووووس
میترا
پنجشنبه 27 آذر 1393 12:52 ب.ظ
مرسییییی عالی بوووود
من چرا جیغ زدم؟

fati hyun
پنجشنبه 27 آذر 1393 12:16 ب.ظ
خیلی خوب بود
FaTeMeH
پنجشنبه 27 آذر 1393 11:53 ق.ظ
مث همیشه عالیییییییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو