تبلیغات
Like SunFlowers - گیلاس خاکستری-EP17
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

گیلاس خاکستری-EP17

جمعه 28 آذر 1393  ساعت: 12:45 ب.ظ

نظرات() 

سلام عشقای من ...
اینم قسمت بعد...
راستی فک کنم ترب یه مدتی واقعانتونه بیاد...شاید تا کنکورش....شاید... ولی ترب تنهامون نمیزاره...
نویسنده های دیگه هم بیاید با تبلیغ بیشتر و گذاشتن داستانا پشت سر هم وب رو شلوغ کنیم..
اینجوری به خودمونم بیشتر خوش میگذره...

با شنیدن وقت پروازش تکیشو از صندلی کند و دسته ی چمدونشو گرفت...چند قدمی نرفته بود که برگشت و به پشت سرش نگاهی کرد...با همه ی دلتنگیهاش خداحافظی کرد...نگاهشو گرفت به زمین دوخت و با قدم هایی ک هر لحظه محکم تر میشد به سمت جلو قدم برداشت...به سمت تنها دلیل بودنش تا این لحظه...

بار خاکستری مثل قبل شده بود و ریانا تونسته بود با کمک لوهان دوباره بار رو مثل قبل کنه...امشب بار خیلی شلوغ شده بود هیچکدوم از خدمتکارای بار یه لحظه نمیایستادند و همش به اینطرف و اونطرف میدویدند...ریانا بعد از اینکه سرش خلوت تر شد ،تن خستشو روی صندلی پشت پیشخون انداخت ،سرشو روی دستش روی میز گذاشت و به روبروش خیره شد و کمی نفس عمیق کشید تانکنه خستگیش کمتر بشه،چشماشو اروم بست تا ب اونا هم استراحت بده ...با حس گرمیه نفس های کسی چشماشو باز کرد با دیدن لوهان توی فاصله ی چند سانتیش شکه شد...

لوهان:خسته ای؟برو خونه خودم حواسم هست...

ریانا: نه خوبه فقط یه کوچولو..خ...

چشمای ریانا روی هم افتاد و خواب رفت...لوهان به صورت اروم و خسته ی ریانا چند لحظه ای خیره شد..اروم بدون توجه به سرو صدای اطراف خواب رفته بود...از جلوی پیشخون بلند شد به پشتش رفت و کتشو دراورد و انداخت روی شونه های خسته ی عشقش...دستشو توی موهای بلند لختش کردو اروم کنارشون میزد....

 با صدای کوبیده شدن در بار به دیوار ریانا از خواب پرید به در خیره شدند....با دیدن اون نزول خور ریانا شروع به لرزیدن کرد،اومد از جاش بلندبشه که لوهان با فشار ارومی که به شونه هاش اورد نشوندش...اینبار فرق داشت کسی بودکه ازش مراقبت کنه...قرار نبود مث قبل باشه...

نزول خور اب دهنشوروی زمین انداخت و بینیشو بالا کشید وگفت:خوووب...میبینم که دوباره کارو کاسبی راه انداختید...

ریانا:تو که پولتو گرفتی دیگه چی از جون ما میخوای؟

نزول خور نزدیک پیشخون شد ...اروم صندلی و کنار کشید و نشست...افرادش پشت سرش ایستاده بودن...سرشو نزدیک ریانا و لوهان کرد و خیلی اروم گفت:جونتونو میخوام...

شروع به قهقهه های بلندی کرد وبه صندلی تکیه داد

نزول خور:جون تو ،جون این اقا خوشکله این افرادی که میبینی منتظرن دستاشو ببوسن...و اون پسره رو که خودم میکشم ..و سولا....

با مشت محکمی روز میز کوبید ادامه داد

نزول خور:من سولا رو میخوام....کجاست؟

لوهان:هه...دیر اومدی...اون دوتا خیلی وقته اینجا رفتن و ادرسی چیزی ازشون نداریم....

نزول خور :هه...پسر جون تو نمیتونی بهم دروغ بگی ...میتونم با یه اشاره اینجا رو دوباره داغون کنم

لوهان با عصبانیت:بار خاکستری دیه برا منه میفهمی؟به منم ربطی نداره تو با کی کار داری؟حالا هم گمشو برو بیرون تابا پلیس تماس نگرفتم

نزول خور نگاهی به افرادش کرد،به سمت اون دوتا رفتن...لوهان خودشو برای کتک اماده کرده بود که ...افرادش به سمت ریانا رفتند و از صندلی کندشو یقشو گرفت وبلندش کرد...

لوهان:یاااااااا داری چه گوهی میخوری؟

نزول خور:اگه سولا رو برام نیاری این خانم خوشکله رو دیگه نمیبینی...

لوهان:من نمیدونم اونا کجان میفهمی؟

نزول خور از جاش بلند شد و به سمت در رفت ،افرادشم ریانا رو ول کرد...بادور شدنش نفسشون راحتتر بالا میومد...اخرین قدم رو داشت برمیداشت که سرشو کمی به عقب برگردوند

نزول خور:فقط 2هفته بهتون وقت میدم...فقط 2 هفته...

اشک ها سرد شروع کردن به  خیس  کردن صورت ریانا ،لوهان اروم ریانا رو به اغوشش کشید و سرشو توی اغوشش فشار داد

لوهان:نگران نباش نمیذارم اتفاقی برای هیچکدوممون بیافته...

ریانا:اخه چطوری؟من میترسم ..هنوز بابا ی سولا حالش خوب نشده و هرروز داره بدتر میشه...بعدش میخواد چی بشه...

لوهان:هرکاری...هرکاری که بتونم میکنم...از جهت سولا هم خیالت راحت سهون مراقبشه...

پول تاکسی رو حساب کرد و از ماشین پیاده و شد چمدونشو برداشت با شنیدن صدای اشنایی اروم از پشت ماشین به روبروش نگاه کرد...سهون بود که داشت یه دختر رو سوار ماشین میکرد و رفت...برادرش...خیلی وقت بودن ندیده بودش...اهی کشید و چمدونشو کشید به سمت در خونه رفت با باز بودن در کنجکاو شد بخاطر همین در نزد و اروم و بی سروصدا وارد شد...صدای  دعوای مادر و خواهرش میومد

مادر:یاااا ببین سانامی اگه ببینم بین اون دوتا یه ذره کاری کنی بلایی سرت میارم که مرغای اسمون به حالت گریه کنن...

سانامی با دهن پر:اوا مامان من عاشق اون دوتام....مامانی فکر کن باهم ازدواج کنن...

مادر با شوق:یعنی میشه؟خدایا میشه یعنی پسرم خوشبخت بشه؟

سانامی:مامان تا حالا اینجوری برا من دعا کردی؟

نگاه خشمگین مادر به سانامی خیره شد

سانامی با خنده:شوخیدم عشقم...سیب میخوای؟خخخخخخخخ

با دیدن شخصی که پشت سر مادرش توی درگاه اتاق وایستاده بود سیب افتاد توی حلقش...مادر محکم به پشت کمرش میزد

مادر:از بس چند ساعته سیب خوردی داری میمیری...دختره ی ...

سانامی:مامان...(سرفه)...من روح دیدم...

سانامی سرشو بالا اورد به همون جای قبلی اشاره کرد تا نشون مادرش بده که باز با دیدن برادرش همونجا جیغ فرا بنفشی کشید و پرید پشت مادرش

سانامی:مامان ...روحه هنوز اونجاست میبینی؟

جوابی از مادر نشنید ، مادر به صورت پسرش خیره مونده بود...اروم دسته ی ولچر رو چرخوندو جلو رفت،پسر جلوی پای مادرش زانو زد

مادر با صدایی پر از بغض:هومی...؟

هومی:مامان میدونستی صدات قشنگترین صدایی هست که تا حالا شنیدم؟

مادر خنده ی شیرینی کرد

هومی:دلم برات تنگ شده بود،خوشحالم که میبینم میتونی صحبت کنی ...

سانامی با اعتماد بنفس کامل انگار ن انگار از سوتیه قبلیش گفت:به به داداش نامرده...

هومی نگاهی پر از دلتنگی به خواهرش کرد

هومی: سانامی...خیلی عوض شدی...خوشکلتر شدی...دلم واقعابراتون تنگ شده بود

سانامی:هه..اونوقت که داشتم توی بار ومواد غرق میشدم دلت برام تنگ نشده بود احیانا؟

مادر:یا سانامی بزار برسه...

هومی:نه مادر راست میگه...من بخاطر همین برگشتم ...اومدم همه ی اشتباهاتم رو درست کنم...بهتون قول میدم که دیگه اون هومی ای که میشناختید رو نمیبینید...

سانامی با گفتن"امیدوارم"از کنار هومی رد شد و به اتاقش رفت...

مادر دستای پسرشو گرفت

مادر:خوب پسرم ...میخوای از کجا شروع کنی؟

هومی:میخوام...میخوام اول از همه عشقم رو پیدا کنم...ولی ...

مادر:ولی چی...

هومی با اه:مامان ... خیلی اذیتش کردم خیلی...نابودش کردم...بهش دروغ گفتم...خیانت کردم...

مادر حرفی برای اروم کردن پسرش نداشت اون داشت تقاص میداد....اروم سر پسرشو روی پاهاش گذاشت. موهاشو نوازش کرد...

هومی:مامان ... من میتونم بدستش بیارم نه؟

مادر:عشق اون بوده که تو روبه اینجا کشونده اگه واقعا عاشقش باشی میتونی به دستش بیاری...مطمئنم...

 

 



نوشته شده توسط:sepideh

ویرایش:جمعه 28 آذر 139312:48 ب.ظ

How can we increase our height?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 06:34 ق.ظ
Hey I know this is off topic but I was wondering if you knew of any
widgets I could add to my blog that automatically tweet
my newest twitter updates. I've been looking for
a plug-in like this for quite some time and was hoping maybe you would have some experience with something like
this. Please let me know if you run into anything. I truly enjoy reading
your blog and I look forward to your new updates.
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 01:54 ق.ظ
Because the admin of this site is working, no hesitation very quickly it will be
famous, due to its feature contents.
FaTeMeH
دوشنبه 1 دی 1393 07:10 ب.ظ
aliiiii good ajiii
elieli
شنبه 29 آذر 1393 05:36 ق.ظ
ععااااااااالیییی بود افرین که به قولت عمل کردی و زود اومدی
خسته نباشی..

اااااااا عشقششش حالا سولا چی میشههه.سهونمممممم ضربه نخورننن.واااای
reyhaneh
جمعه 28 آذر 1393 06:09 ب.ظ
vayy yani chi mishe ha
niusha$$kim
جمعه 28 آذر 1393 01:43 ب.ظ
مرسی

نازی
جمعه 28 آذر 1393 01:08 ب.ظ
یه وبلاگ طراحی کردم و تمام کسایی که وبلاگ خوب و باحال دارند رو دعوت به تبادل لینک کردم . از تو هم دعوت می کنیم به جمع ما بیای

منتظر حضور سبزتم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو