تبلیغات
Like SunFlowers - به پاکی ریزش برف27
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

به پاکی ریزش برف27

دوشنبه 8 دی 1393  ساعت: 12:28 ب.ظ

نوع مطلب :به پاکی اسمان ،

نظرات() 

اینم از این...سلاااااااااام

این قسمت شدید زیاده به جبران غیبتم....سعیمو میکنم

تا پس فردا تمومش کنم که واسه کریسمس اون یکیو بنویسم

بفرمایید ادامه....امیدوارم استقبال بشه
چهار ماه گذشته بود و من کم و بیش با خودم کنار اومده بودم....چه 



جوری شده بود؟نمیدونستم...فقط میدونم که شده بود



با فکرش هم لبخند رو لبام میشست...گاهی هم خودمو سرزنش 



میکردم که چه قدر سبکم..اما زود فراموشم میشد


تو چهر ماه  سعی کردم اصلا از خونه بیرون نرم...از مدرسه هم 


مرخصی گرفته بودم...میخواستم فکرامو کامل کنم..چون روزی که 



دوباره برم بیرون روزیه که تصمیم خودمو کامل گرفتم...که با کریس 


چی کار کنم...که با چانی چه طور برخورد کنم و اون روز همین فردا بود
....


روی مبل لم داده بودم و به سقف نگاه میکردم.....تصمیمو به طور 

قطعی گرفته بودم


ادسا دیگه دل باخته بود.....و وقتی دل میباخت دیگه نمیتونست پسش 


بگیره



کریس خیلی ..خیلی اومد دم در و سراغمو گرفت اما هر دفعه به یوا 


گفتم بهش بگه که رفتم خونه مادر بزرگم و تا مدت ها 


برنمیگردم...موبایلم این مدت خاموش بود...چانی اما نبود....فقط از 


یوا میشنیدم تو مدرسه چی کار میکنه...میگفت هرروز فقط میاد و 


میره...از اون چانیه شیطون هیچی نمونده بود...میگفت تو کلاس 

اصلا به درس گوش نمیده و فقط سرش تو موبایلشه...هرکیم ازش 


سوال میپرسه یا بی جواب میذاره یا هم میگه نمیدونم...


از برخوردای هوهانس و یوا تقریبا مطمین بودم...چون میدونستم که 


هردوچانیو دوست دارن حداقل بیش تر از کریس


اما از برخورد کای میترسیدم


حالا کای هیچی...من هنوز از طرف چانی....مطمین نبودم...البته 


مطمین بودم اما نه به طور کامل....دوست داشتم یه کاری کنم که 


خودش بهم بگه...خودش بیاد جلو...نه من


از طرفی هم از بابت کریس نگران بودم....از برخورداش تو این 



مدت پی برده بودم که شخصیتش یه کم با وحشی گری 


جوره...دردی 


که اون روز تو مچ دستم پیچیدو فراموشش نمیکنم....با فکره اون 


روز بیش تر مطمین شدم که دوستیم با کریس از همون اول هم 


اشتباه 

بوده


شب رو هم با همین فکرا گذروندم


تا این که خوابم برد
***


توایینه به خودم نگاه کردم....از وقتی ابروهامو برداشته بودم خیلی 

عوض شده بودم


چشمام به اندازه درشت بود الان انگار من از اول چشم بودم بعد 


دست و پا در اوردم


یه ریمل کافی بود تا حجم موژه هام دوبرابر بشه و چشمام درشتتر


دیدم چشمام یه کم زیادی تو چشمه بنابراین فقط یه برق لب ساده زدم


نمیخواستم لبامم تو چشم باشه



وقتی نگاه اخرو به خودم انداختم یه دختره جذاب و دوست داشتنی رو 


دیدم که موهایه خرماییه حالت دارشو روی شونه هاش رها کرده و 


یونیفرمه مدرسه چه قدر بهش میومد...یونیفرمم قبلا با این که هیکلم 


خوب بود اما گشاد بود...کای میگفت نباید کوتاه و تنگ 


بپوشی...نمیدونم چش بود....شاید از بابت کسی میترسید...چون کای 


ادمی بود که تا از وجود کسی میترسید میگفت که بهتره پوششمون 


بیش تر باشه


خب داداشم بود دیگه....راستش از دوستی خودم و کریس هم خبر 


نداشت...نمیدونم چرا یه احساسی از این که بهش بگم جلوگیری کرد


با صدای در از هپروت در اومدم و از تو اینه به هوهانس خیره شدم



تو چهار چوب در ایستاد و خیره شد بهم...با خنده برگشتم طرفش و 



گوشه دامنمو گرفتم و مثل پرنسسا تعظیمی کردم و گفتم:چطورم؟


لبخندی نشست گوشه لبش اروم اروم اومد جلو...بدون حرف گردنبند 


مامانو که گردنش بود در اورد و داد به من.....پلاک گردنبند یه طرح 


از برف بود..یه طرح از یه دونه برف سفید



انداختش گردنم و با لبخند به من که مبهوت مونده بودم گفت:وقتشه که 

بهت بدمش...خواسته مامان بود


اشک تو چشمام جمع شد.....با یاده مامان بغض کردم....اما تا اومد 

گریم بگیره تو اغوشه گرمش فرو رفتم....


و حرفای شیرینه خواهرم که بهم میگفت:خیلی خوشگل شدی 


ادسا...اینقدر نفس گیر شدی که دلم میخواد تو خونه زندانیت کنم 


خواهری.....میری بیرون مواظب اون پسرای بدبخت باش



منو از خودش جدا کرد و با یه چشمک از اتاق رفت بیرون



انگار اونم گریش گرفته بود و این طوری میخواست من نفهمم



خندیدم و با یه خداحافظی از خونه زدم بیرون


انگار اعتماد به نفسم رفته بود لایه ابرا



با غرور راه میرفتم اما استرسی که داشتم انکار نکردنی بود



تا رسیدم دمه مدرسه انگار نفسم بند اومد



چشمامو برای لحظه ای بستم و تو دلم گفتم:دیگه راه برگشتی 



نیست....تصمیمت درسته



بنده کیفمو جابه جا کردم و دره ورودیو رد کردم


تقریبا وسطای حیاط بودم که اکیپه چانیو گوشه حیاط دیدم


هرچی دید زدم خودشو پیدا نکردم..اعصابم داشت خورد میشد که 


یک هو یکی از دوستاش حرکت کرد و کمی جا به جا شد و من تازه 


چانیو دیدم که به دیوار تکیه داده و داره با لبخند دندون نمایی 


دوستاشو نگاه میکنه



نمیدونم چرا بعد از این همه مدت دوری و ندیدنش بازم حالا که 


دیدمش همون احساس عجیبو دارم...احساسی که میدونستم چیه...اما 


هنوزم جرئت صریح بیان کردنشو نداشتم


تا خواستم سرمو برگردونم اون زودتر نگاشو تو حیاط چرخوند و 

نگاهش رو من ثابت موند


اون لحظه منو با چسب دوقلو چسبونده بودن ب زمین


فاصلمون اونقدر زیاد نبود که نشه اعمالشو دید


کامل مشرف بودم که صورتش


و لرزشه چشماشو دیدم.....حتی چند بار لباشو گاز گرفت....سعی 


کردم به خودم بیام و سریع برم تو سالن اما اون زود تر از دیوار جدا 

شد و بی توجه به دوستاش اومد سمتم.....چه قدر شیرین بود اون 

لحظه...خیره شده بود تو چشمام...و تند تند اب دهنشو قورت میداد و 

قفسه سینش تند تند بالا و پایین میشد


منم مطمین بودم سرخ شدم


نمیدونم چه مدت خیره بودیم به هم بلاخره زبون باز کرد و اروم زیر لب اسممو صدا زد:ادسا........


لبخند محوی نشست گوشه لبم....چه قدر قشنگ صدام میزد...برای 


بار اول از شنیدن اسمم از زبون یه پسر داشتم ذوق مرگ میشدم


لبخند محوی نشست کنجه لبم


لبخندمو که دید پلکاشو اروم بست و دوباره باز کرد...این بار 


چشمامش خمار بودن..خیره شد تو چشمامو گفت:تو خوابی


با تعجب نگاش کردم که دوباره گفت:تو حتما رویایه منی


ادسا هیچ وقت به من نمیخنده....ادسا هیچ وقت حتی منو نگاه 


نمیکنه...اون منو نمیبینه....


میخواست از کنارم بگذره که محکم مچ دستشو گرفتم..... 

 


نوشته شده توسط:tilaexo

ویرایش:دوشنبه 8 دی 139312:54 ب.ظ

Foot Problems
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:21 ب.ظ
I'll immediately seize your rss as I can't in finding your email
subscription hyperlink or e-newsletter service. Do you've any?

Please allow me know so that I may just subscribe.
Thanks.
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 11:41 ق.ظ
Hey! I realize this is sort of off-topic however I had to ask.

Does managing a well-established website like yours take a large amount of work?

I am brand new to writing a blog but I do write in my journal daily.
I'd like to start a blog so I will be able to share my own experience and feelings online.
Please let me know if you have any suggestions or tips for new aspiring blog owners.

Appreciate it!
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:36 ب.ظ
Hello everyone, it's my first pay a visit at this site, and post is truly fruitful for me, keep up posting these types of content.
FaTeMeH
سه شنبه 9 دی 1393 03:33 ب.ظ
aliiiii booood
yeki bekobon to goshesh ta befahme Khab nist
پاسخ tilaexo : خخخخخخ خواهشششششششششششششششش
reyhaneh
دوشنبه 8 دی 1393 11:36 ب.ظ
vayyyyyyyy aliiiiiiiiiii boooood
پاسخ tilaexo :
reyhaneh
دوشنبه 8 دی 1393 11:36 ب.ظ
vayyyyyyyy aliiiiiiiiiii boooood
رنگ سال 94
دوشنبه 8 دی 1393 05:01 ب.ظ
وبلاگ زیبای دارید
موفق باشید
رنگ سال 94
دوشنبه 8 دی 1393 05:01 ب.ظ
وبلاگ زیبای دارید
موفق باشید
رنگ سال 94
دوشنبه 8 دی 1393 05:01 ب.ظ
وبلاگ زیبای دارید
موفق باشید
niusha$$kim
دوشنبه 8 دی 1393 04:39 ب.ظ
مغسی
مهرنوش
دوشنبه 8 دی 1393 03:12 ب.ظ
فقط چند روزه وبلاگم رو راه اندازی کردم ، موضوع وبلاگ من یکم اختصاصیه ، یعنی فقط با وبلاگ های پر محتوا مثل وبلاگ تو تبادل لینک می کنم . اینجوری هم بازدید تو زیاد میشه و هم بازدید من.

ممنون میشم یه سر بزنی و باهام تبادل لینک کنی
ava
دوشنبه 8 دی 1393 01:31 ب.ظ
تا حالا یه لیست جالب از متنوع ترین وبلاگ ها رو داشتی؟ می خوای ببینی؟ کافیه بهم سر بزنی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو