تبلیغات
Like SunFlowers - به پاکی ریزش برف30
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

به پاکی ریزش برف30

سه شنبه 30 دی 1393  ساعت: 12:52 ق.ظ

نوع مطلب :به پاکی اسمان ،

نظرات() 

دو قسمت از این داستان باقیست....

ادامه....


اروم چشمامو باز کردم...اما سریع بستم...اینجا چه قدر نورش زیاده....وقتی احساس کردم 




چشمام عادت کردن دوباره بازشون کردم....اطرافو نگاه کردم...سعت روبه روی تختم



4عصر رو نشون میداد...یادمه3صبح رسیدم خونه



از اون موقع من کجام؟اینجا که خونه نیست




با یه کم دقت حدس زدم باید بیمارستان باشم




در باز شد و هوهانس اومد تو و وقتی چشمایه بازمو دید از خوشحالی شروع به گریه 



کرد....از همون لحظه اول شروع کرد به حرف زدن تاااااا وقتی که مرخص شدم



دکتر گفت مشکلی نیست فقط شدت ضربات یه کم زیاد بوده که چند روز بعد دردش میخوابه 




و خداروشکر شکستگی نداشتم



برای صورتمم چند تا پماد نوشت





در تعجب بودم که چرا هوهانس اصلا چیزی ازم نپرسید؟یعنی غیر عادی نیست


ساعت3نصفه شب با اون وضع بیایی خونه و خواهرت ازت چیزی نپرسه؟



تو همین افکار بودم که هوهانس زد رو شونه چپم



که اخم در اومد




سریع گفت:وای ببخشید یادم نبود اون عوضی زده شونتم ناقص کرده


با این حرفش با تعجب نگاش کردم..پس میدونست چه بلایی سرم اومده



من که میدونستم از این هوهانس بعیده چیزی ازم نپرسه 



تا وقتی به در خونه برسیم همش حرف زد...منم فقط گوش میدادم یا شایدم فقط تظاهر به 


گوش دادن میکردم



وقتی از تاکسی پیاده شدیم...با کمک هوهانس اروم از پله ها بالا رفتم



هنوزم لنگ میزدم



وسطای راه نمیدونم چی شد و پام به کجا گیر کرد که نزدیک بود با کمر پخش زمین 



بشم...این هوهانسم از خدا بیخبر فقط دستمو گرفته بود...اونم که بی زور نزدیک بود اونم با 



خودم بندازم




منتظر احساس درد شدیدی بودم که این دفعه حتما با شکستگی همراه بود ولی دستایه 


محکمی 


دور کمرم حلقه شد و بین زمین و هوا معلق شدم




چه فرقی کرد؟با پیچیده شدن دستا واون طور فشار دادنشون تقریبا جیغم رفت هوا...چشمامو 




از درد روی هم فشار میدادم...که یارو خودش فهمید و دستاشو شل کرد اما برشون نداشت




با اعصابی خراب چشمامو باز کردم تا پاچشو بگیرم بگم به چه حقی بغلم کرده که بازم نگام 


بهش افتاد



بازم قفل شدم و بازم باختم



چشمام غمگین شدن اما حرفی نزدم



تو چشمام خیره شد....کم کم نگاهش رو تمام اعضای صورتم چرخید و وقتی ایستاد...زیر 



لب نالید:باهات چی کار کرده ادسا؟باهات چی کار کرده؟


این طوری نگو.....من باید تورو مقصر بدونم..وقتی این طوری میگی من نمیتونم...نمیتونم 


ازت متنفر بشم یا فراموشت کنم



اهه از ته دلی کشید میخواست حرف بزنه که جونمو جمع کردم یک جا و دستاشو کنار 



زدم...هرچند زوریم برام نمونده بود



صدامو بردم بالا و گفتم:نمیخوام حتی انگشتات بهم بخوره



و بعد هم به سرعت به سمت اسانسور حرکت کردم


***



روی تختم دراز کشیدم...میخواستم بخوابم کخ بازم فکرای جورواجور اومدن سراغم



بدون این که بخوام دیشبو یادم اومد:::



تقریبا یک ماه بود که سوم دبیرستان رو تموم کرده بودم.یعنی 1سال گزشت و تو این یک 



سال.......هوووف بهتره اصلا دربارش حرفی نزنم



هرچی من بیش تر میفهمیدم چانیعولو دوس دارم بیش تر ازش دوری میکردم البته تقصیر 



خودم بود...اونم که اینارو میدید بدتر از من....اما من هنوزم به دیدنش قانع بودم.به محبتایه 


یک هوییش...به نگاه هایه گرمش که ذوبم میکرد.یه حسی بهم میگفت اونم دوسم داره فقط 


هیچ کدوم جرعت گفتنشو نداریم



تنها مشکلم کریس بود....مشکل نبود بلایه اسمونی بود



من چه قدر خر بودم که تو عالمه بچگیم میخواستم تجربه کنم این چیزارو...مخصوصا با 


کشی که نمیشناختمش و یک هو وارد زندگیم شد



الان ارزو میکنم کاش هیچ وقت سر کلاس فیزیک شلوغی نمیکردم...کاش تو کلاس میموندم



کریس تقریبا دیوونه بود....مشکل روانی داشت



میخواست منو به زور هم که شده نگه داره



و من تازه فهمیدم که این یعنی جنون...به چیز هایی که میخوایی جنون داشته باشی و اینقدر 



برای نگه داشتنشون پافشاری کنی که دیگه ندونی داری چی کار میکنی



کریس نسبت به من جنون داشت و من چقدر اوایل از این موضوع که اون رو من پافشاری 



میکرد خوشحال بودم




گاهی وقتا کریس مچمو وقتی داشتم به چانی نگاه میکردم میگرفت و با این که من باهاش 



تموم کرده بودم اما هنوزم دنبالم بود حتی بیش تر از قبل



با این که کلاساش از من بیش تر بود و ساعتامون نا هماهنگ شده بود اما کلاساشو نمیرفت 


تا منو تا خونه تعقیبم کنه و گاهی وقتا اینقدر اذیتم میکرد که از مدرسه اومدن پشیمون میشدم



یک بار سعی کرد وسط خیابون به زور ببوستم اما خدا رو شکر سوپور محل سر رسید و 



مجبور شد ازم جدا شه..منم از موقعیت استفاده کردم و تا خونه رو دویدم



بعد از اونم سعی کردم دیگه باهاش برخوردی نکنم و البته خودشم به مدت دوماه غیب 


شد...تو اون دوماه یه نفس راحت کشیدم



اشتباهم این بود که فکر میکردم میتونم از پسش بر بیام و به کسی چیزی نمیگفتم



دیشب به مهمونی یکی از بچه های مدرسه دعوت شدم



همه بودن....همه بچه های مدرسه رو دعوت کرده بود



حتی اونایی که قبلا تو مدرسه بودن...مثل هوهانس و البته کریس.....بعد از2ماه دیشب 


دیدمش



تقریبا اخرای مهمونی بود...که یک بازی راه انداختن...بازی راه برگشتی نداشت....اگر 

وارد میشدی نمیتونستی قوانینو زیر پا بذاری و در بری



من دوباره خریت کردم و تو این بازی شرکت کردم



دیشب تا میتونستم خوشگل کرده بودم...یه لباسه حریره سرمه ای رنگ که تا رویه شکمم 




تنگ و از اون ببه بعد دامنه حریره بلند و خوشگلی داشت دکلته بود اما یه کته حریره بلند که 


منظورم از حریر حالت طوری بودنشه...هم داشت



که اونو فقط تا اواسط مهمونی انداختم



خیلی خوب شده بودم...از اولش نگاه خیلیا روم بود



حتی نگاه چانی که از اول مجلس روم میخکوب شد



.....


این بازی همه چیزو عوض کرد
 




نوشته شده توسط:tilaexo

ویرایش:سه شنبه 30 دی 139301:34 ق.ظ

Better
شنبه 29 اردیبهشت 1397 12:13 ب.ظ
you are in point of fact a excellent webmaster. The site loading speed is incredible.
It kind of feels that you're doing any unique trick. Moreover, The contents are masterpiece.
you've done a wonderful activity in this matter!
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 01:20 ب.ظ
Hi there, You have done an incredible job. I'll certainly digg it and
personally recommend to my friends. I am sure they will be
benefited from this website.
shirleytaller.sosblogs.com
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 04:22 ب.ظ
Loving the info on this internet site, you have done outstanding job on the blog posts.
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 12:57 ب.ظ
It's a pity you don't have a donate button! I'd most certainly donate to this superb blog!
I guess for now i'll settle for bookmarking and adding your RSS feed
to my Google account. I look forward to fresh updates and will
share this website with my Facebook group. Chat soon!
niusha$$kim
سه شنبه 30 دی 1393 04:39 ب.ظ
خیلی قشنگ بود
پاسخ tilaexo : فدایتتتت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو