تبلیغات
Like SunFlowers - Shark.3
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

Shark.3

جمعه 10 بهمن 1393  ساعت: 11:14 ب.ظ

نوع مطلب :اطلاعیه ،

نظرات() 

اینم قسمت دوم....بعد از سفر
چنیعول زیر لب گفت ـ هییییییییییییییییییی بچه هاااااااا
دی او که کنارم بود یک دونه زد پس کلم و با خنده گفت:الان قیافت عین خری شده که بهش تیتاب دادن...جم کن خودتو دختر ندیده
بقیه هم پشت حرف دی او خنده ای کردن اما اونا هم دست کمی از چانی نداشتن
زمانی که با قایقی که برای یکی از دخترا بود به طرفه جزیره به راه افتادن اصلا فکرشو نمیکردن اخرش به یه جایی به این خوشگلی خم شه
چانی هم فقط عکسشو دیده بود اما از نزدیک خیلی فرق داشت
ویلا ویلایه خانوادگیه یکی از دخترا بود که میگفت از جده جده نمیدونم چندمش بهش رسیده
البته باز سازی شدش والا الان با خاک یکسان بود
یه ویلایه چوبی دو طبقه...یه بالکن بزرگ با تمام امکانات.به اضافه حیاط روبه روییش که یه استخر پیت و تاب داره بزرگ توش قرار داشتبا انواع میز مشروبات و میز خوراکیا
تا وقتی از قایق پیاده بشن چشم چانیعول که همش روی سوبین بود و سوبین تمام حواسش به سگه کوچولوش...اما وقتی رسیدن دخترا سریع رفتن توی اتاقشون که طبقه دوم بود و شروع کردن کارای خودشونو کردن و حالا که پسرا که برای عرضای کنجکاویشون رفته بودن تو بالکن با صحنه ای مواجه شدن که همه شون مات و مبهوت موندن
دخترا با ب*ی*کی*نی هاشونتو حیاط ایستاده بودن و هرکدوم مشغول کاری بودن
اما چانی باز هم نگاهش فقط معطوفه سوبین بود که چقدر با رنگه ارغوانیه بیکینیشزیبا و خواستنی شده بود
موهای لخته خرماییشو بالای سرش دمبسبی کرده بود و یه کته طوری سفید خیلی نازککه تا روی باسنش میومد از روی بیکینیش پوشیده بود
و سگ کوچولوشم مثل همیشه کنارش بود
چانی تو اون لحظه ارزو داشت هرچی داره بده تا جایه اون سگ باشه
که البته خودشم بعد از این فکرش به خنده افتاد
پسرا تک تک داشتن میرفتن پایین
وقتی چانی به لبه استخر رسید سوبین دقیقا اون طرف استخر رو صندلی تاشوهای سفید پاهاشو دراز کرده بود و چشماشم بسته بود
برای دومین بار به خودش جرعت داد و رفت نزدیکش...خب همون جوری خشک خشک نمیتونست بایسته.این سفر یه شانسی بود که حالا حالا ها در خونشو نمیزد
وقتی دقیقا رو صندلی کناری سوبین نشست
سوبین چشماشو باز نکرد.انگار خواب بود
پیش خودش فکر کرد چقدر زود خوابش برد
به هرحال خوشبه حالش بود چون وقت داشت بدون مزاحمت فقط نگاهش کنه
دستاشو گزاشت زیر چونشو خیره شد به صورته معصومه عشقش
یه مدت که گزشت سوبین از احساس سنگینی نگاهی چشماشو باز کرد و با چشمایه خماره چانیعول برخورد کرد
زبونش انگار بند اومده بود نمیدونست چی بگه.یک خورده من من کرد که خوده چانی سریعا گفت:من.....تو بگیر بخواب...ببخشید به خاطر من بیدار شدی...من...من میرم
پاشد بره که سوبین بدون هیچ کنترلی صداش زد:چانیعول
اولین بار بود که اسمشو صدا میزد
تا قبلش همش بهش میگفت" اقای پارک"که چانی هم خیلی حرصش میگرفت
الان رفته بود تو شوک...به ارومی چرخید و بدون حرف نگاهش کرد
سوبین زبونشو با لباش خیس کرد و گفت:من موذب نبودم...اگر بخواین میتونین سرجاتون بشینین لازم نیس به خاطر من برین
چانیعول که دید دوباره داره از افعال جمع استفاده میکنه با ناراحتی سرجاش نشست
اما باز هم این موضوع مانع خوشحالیش از حرفش نمیشد..این نشون میداد سوبین هم ناراضی نیس اون پیشش باشه
از حرکات بعدیش معلوم بود میخواد حرفی بزنه
صبر کرد و خودش اخر سر سر بحثو باز کرد
سوبین:ببین چانیعول......من درباره پیشنهادت فکر کردم
با شنیدن این حرف چانیعول چشماش برقی زد و به طرف سوبین خم شد و باز منتظر ادامه حرفش شد
سوبین نفس عمیقی کشید و ادامه داد:خب...خب....چجوری بگم؟
چانی با استرس گفت:نگو نه....وای خدایا ازت خواهش میکنم...نگه نگه نگه
چانیعول عین پسر بچه ها بدون در نظر گرفتن حظور سوبین دستاشو به هم قفل کرد و با چشمای بسته از خدا خواهش میکرد
سوبین که این صحنه رو دید تلاشش برای خشک و جدی بودن رو یادش رفت و زد زیر خنده
صحنه جالبی بود وقتی چانی یک چشمشو اروم باز کرد و با دیدن خنده سوبین مبهوت اون یکی چشمشم به ارومی باز شد و محو خنده سوبین شد و وقتی سوبین خندش بند اومد
خیلی جالب تر شد قیافه چانیعول....و وقتی سوبین به ارومی توضیح داد:..خب راستش من میخواستم به خودمون یه فرصت بدم..بعد پر استرس ادامه داد:.البته ...البته فکر بد نکنیا..من احساسی بهت ندارم اما میخوام به خاطر خواهشات به خودمون یه فرصت بدم که توام ناراحت نشی
و بعد هم با یه حالات مغروری نگاهش کرد
چانی که معلوم بود از خوشحالی داره بال در میاره و از حرف اخر سوبین هم خندش گرفته بود هردورو باهم مخلوط کرد و چنان زد زیر خنده که دل درد گرفت
تا جایی که سوبین ناراحت شد و میخواست پاشه بره که چانیعول با کنترل خودش بلند شد و از پشت سوبینو بغل کرد و از جا  کندش و شروع به چرخوندنش کرد....و فضای حیاط با جیغایه خوشحال سوبین و فریادهای بلنده چانی پر شد که میگفت:عاشقتممممم الهه مننننننن


نوشته شده توسط:tilaexo

ویرایش:--

foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 10:03 ق.ظ
I’m not that much of a internet reader to be honest but your blogs really
nice, keep it up! I'll go ahead and bookmark your site to come
back down the road. Cheers
foot pain chart diagnosis
پنجشنبه 15 تیر 1396 12:05 ب.ظ
Wonderful blog! I found it while surfing around on Yahoo News.
Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!
Many thanks
http://Constanceradie.Jimdo.com
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 10:21 ب.ظ
Ridiculous quest there. What happened after?
Good luck!
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 12:24 ق.ظ
Just desire to say your article is as surprising.
The clearness on your put up is just excellent and that i can assume you
are a professional in this subject. Well with your permission allow me to
take hold of your feed to stay updated with imminent post.
Thanks a million and please keep up the rewarding work.
manicure
چهارشنبه 9 فروردین 1396 08:05 ب.ظ
Wow, awesome weblog layout! How lengthy have you ever been running a blog for?
you make blogging look easy. The full look of your website is magnificent, let alone the
content material!
niusha$$kim
شنبه 11 بهمن 1393 05:44 ب.ظ
مغسی
reyhaneh
شنبه 11 بهمن 1393 12:50 ق.ظ
man aval hamaro khondam hala ham daram ba ham nazar midam kkhkhkhkhkh
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو