تبلیغات
Like SunFlowers - پشت پنجره ep1
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

پشت پنجره ep1

چهارشنبه 6 آبان 1394  ساعت: 02:18 ب.ظ

نظرات() 



خب خب خب...

سلام سلام...
خوبید؟؟حال احوال؟؟؟

خب این داستان جدیدمه...کل تابستون وقتمو گرفته...

امیدوارم دوست داشته باشین...

و اینکه داستانو دنبال کنین یهو دیدین خودتون وسط داستانین...

خیلی ازخواننده های قبلی و دوستایی که همیشه این وبو دنبال کردن تواین داستان حضوردارن...

ممنون ازهمگیتون مخصوصا ارشا و گندم و شمیم و نیوشا که تواین مدت که من نبودم هم به وب سرزدن...

شماره ی منو اکثرادارین ولی اگه سوالی بود درخدمتم....

ادامه درانتظار شماااا

به نام خدا
پشت پنجره ep 1
خودکارمو لای کتابم گذاشتم و بستمش.همونطوری که کش و قوسی به بدنم میدادم ازپشت میز بلند شدم....درس درس درس...چقددرس...هوف..بابدبختی به کتابایی که توی قفسه بهم دهنکجی میکردن انداختم..بعد کنکور اگه من همتونو اتیش نزدم..حالا ببینید شما.دراتاقموبازکردم و همونطور که خمیازه میکشیدم پله هاروپایین رفتم.وا...چراغا چراروشنه؟نگاهی به ساعت که عدد دوازده رو نشون میداد انداختم..معمولا این ساعت همه خابن توخونه ی ما...وارد پذیرایی شدم.بادیدن بابا که داشت روزنامه میخوندو نونا که جلوی پنجره وایساده بود گنگ سرموخاروندم:شما چرا بیدارید هنوز؟
نونا نگاهشو ازپنجره گرفت و چرخید سمتم:کریس هنوز نیومده...منتظریم بیاد....
گنگ نگاهش کردم:مگه کجارفته؟اون ک بعدازظهرخونه بود...
نگاه نگرانشو بهم دوخت:نمیدونم.عصربهش زنگ زدن باعجله رفت.گوشیش هم خاموشه.
خمیازه ای کشیدم:هیچیش نمیشه بابا.بیخودی نگرانین.بچه نیس که...عین نردبون قد داره
بابا روزنامشو کمی پایین اورد:سوبین...
خندم گرفت.همونطور که خابالوبودم سمتش رفتم و روپاهاش نشستم و محکم بغلش کردم:جونم بابایی؟؟مگه دروغ میگم اخه...دومترقدشه.ازنظر عقلیم یکیم مشکل داره ها ولی انقدی نیس که دیگه خل بزنه.
بااین حرف لبخندرولب هردوشون اومد.نونا همونطور که گوشیشو روی میز میذاشت کنارمون رو مبل نشست:نگا نگا این ته تغاریو ببین چه خودشم لوس میکنه برابابا.
بابا دست دیگشو دور شونه ینونا انداخت و اونم نزدیکم اورد:اون ته تغاریه توهم گل نیلوفرقشنگمی.
خابالوخندیدم:کریسم نردبون مخصوص سیب چینیه..گاهیم نقش مونوپادوایفا میکنه...
سه تایی زدیم زیر خنده.بابااروم موهامونوبوسید.اخیش..چه میچسبه بعد اونهمه درس خوندن ی جای راحت بخابی..چشمام تازه داشت گرم میشد که باصدای زنگ همه ی خابم پرید.
نونا بدوبدوسمت دررفت و قبل خدمتکاردروبازکرد.بابدبختی چشماموبازکردم:بابا این پسرت کلا باخوابیدن من مشکل داره تامیام بخابم پیداش میشه.
- سوبین اصلا توخیلی نگران داداشتیا..میترسم ازنگرانی ی چیزیت شه دخترم...
بااین حرفش ریز خندیدمو دوباره چشماموبستم که اینبار صدای خودش اومد..اگه گذاشت من دودیقه بخابم اینجا
- سلام به همه...
صدای جدی و نرگان بابا توگوشم پیچید:کریس نگرانمون کردی...کجایی تو پسر؟؟گوشیتوچراجواب نمیدی...
ازصدای قدماش باچشم بسته هم میشد حدس زد که داره نزدیک میاد:اگه بهتون بگم باورتون نمیشه....
باجمله ای که گفت تند چشماموبازکردم و سیخ نشستم:میخای زن بگیری؟
بااین حرف نونا که پشت سرکریس بود ازخنده اشک توچشماش جم شد.وا..این نردبون چرااینجوری نگام میکنه..اهان فهمیدم..خبری از عروسی نیس...نفسمو بیرون فرستادمو دوباره توبغل بابا مچاله شدم:کلا انتظاربی جاییه کی به توزن میده اخه...
- یااا سوبیننن...
صدای کریس توکل سالن پیچیذ.بابا همونطور که میخنیدد اروم به پشتم زد»اذیتش نکن ته تغاری.بذا ببینیم چی شده..
سری به نشونه یتایید تکون دادم و باچشمای نیمه باز به کریس نگاه کردم که بااون نگاه مادرفولادزره ایش داشت میگفت توازبغل بابا بیرون میای دیگه...صددرصد فردا فاتحم خوندس..حالا امشبو بخابم فردا ی کاریش میکنم.صدای خش خش کاغذ باعث شد چشماموکمی بیشترباز کنم
- داداداممم....اگه گفتین این چیه
ینی ی نگاه عقیل اندرسفیهی به کریس کردما..دومترقدشه الان تازه داره میگه دادادام...
نونا نارش تشست و لیوان ابمیوه ای که خدمتکاراورده بودرو به کریس داد:تند بگو کریس چی هس
کریس بالبخندپرذوقی کاغذوسمت بابا گرفت:باورتون نمیشه بابا.باشکرت استار قراردادبستم...
هاااااااااااااااااااااااااااااان؟؟؟؟باشنیدن کلمه ی استار چشام اندازه ی نعلبکی گشاد شد...کریس؟شرگت ما؟شرکت استاررر؟؟هرسه مبهوت به کریس خیره بودیم...باباتند برگه رو گرفت و همونطور که عینکشو میزد به برگه نگاه کرد.
سرمو کمی جلوتر بردم و بادیدن قرارداد امضا شده فکم چسبید به زمین.نونا هم بدوبدو اومد کنارمون و بعددیدن قراراداد باذق سمت کریس چرخید:چطوری؟؟کریس چطوری اینکاروکردی...
کریس هم به عادت همیهش لبخندجذابی زدو موهای خوش حالت طلایی رنگشو بادست عقب فرستاد:خودمم نمیدونم چطوری خبر پروژه ی چین به گوششون رسیده ولی چیزی که مهمه اینه که گفتن میخان توانجام اینپروزه باهامون همراهی کنن.اینم قراراداد کاریه...
به امضاهای پایین قرارداد نگاه کردم اسم مدیر هردوشرکت کنارامضاهاششون میدرخشید:کریس وو...چاینول پارک...
بابا بالبخندرضایتمندی به کریس نگاه کرد:خوشحالم که تونسی به ارزوهات برسی کریس...و خیلی خوشحالم که توروبه جای خودم رییس اون شرکت گذاشتم.
کریس ازته دل لبخندی زذ:تموم سعیمو میکنم که به جاهای بالاترازاین برسیم .. قول میدم/..

Soobin Lee, [۲۷.۱۰.۱۵ ۱۸:۴۵]
منونونا هم که همچنان توکف قزازداده به سرمیبردیم//شرکت استار بزرگترین شرکت معماری جهانیه که اینروزا همه جااسمشو میشه شنید..ی شرکت فوق العاده موففق که بورسش بابورس اپل یکیه و اینکه بخای باهاش قرارداد ببندی تقریبا غیرممکنه...ولی کریس...اون بالاخره تونست...
نونا بالخره نگاهشو از بزگه گرفت:خب حالا کی واس ناهارمهمونمون میکنی؟
کریس ابمیوه شو سرکشیذ:راستش میخاسم همین فردا بزیم ولی اونا خودشن ی جشن به مناسبت این همکاری ترتیب دادن واس فردا شب چ.م سالگرد تاسیس شرکتشونم هس.
باشنیدن اسم جشن باذوق از جام پریدم:جشن جشن جشن؟؟؟فردا میریم جشن ینی؟؟؟؟
کریس لبخندید زدو سرشو تکون داد:اوهوم ی جشن بزرگ...
باذوق دستاموبه هم کوبیدمودست نونا روکشیدم:نونا نونا بیابریم لباس انتخاب کنیم...
نونا هم باذوق دوچندان همراهم دویید طبقه یبالا....بعد یکسال این الین جشنیه که قراره هرچهارتایی باهم بریم...بعدازفوت مامان هیچکدوم دل و دماغ جشن و مهمونی رونداشتیم و میشه گفت بعد مدتها موفقیت کریس شادی رو به خانواده مون برگردونده.
درکمدنوناروبازکردم وبخ لباساش نگاکردم:کدومو میخای بپوشی نونا؟
ی قدم جلواومدوکنارم وایساد:نمیدونم...بنظرت کدوم خوبه؟چون سالگردتاسیس شرکتشونه باید مهمونی بزرگی باشه...
سرموخاروندم و یکی یکی به لباسا نگاکردم.لباس قرمزی که جلوش کوتاه تر و پشتش بلندتربود بدجوری داشت بهم چشمک میزد.لبخنددندون نمایی زدم:اهم..نونا جونمممم.
 
 ****************************************



- کتابخونه نرو که بتونی اماده شی باشه؟
بند کتونیامو بستم و تند سری به نشونه ی تایید تکون دادم:باشه نونا...زودی میام.
نونا لبخندی زدو دستی به نشونه ی خداحافظی تکون داد.تند دستمو تکون دادم:دیگه خدافظ...
- خدافظ.
سه تا پله ی جاوی خونه رو پایین پریدم به عادت همیشه و بعد گذروندن حیاط سبزو بزرگمون دراهنی رو بازکردم و رفتم توکوچه همونطور که به ساعتم نگاه میکدم درو بستم.همزمان در کناری هم باز شدو ارش طبق معمول باهمون قیافه یخواب الودش اومد بیرون.همونطور که میخندیدم دستشو کشیدم:بدو دیر نکنیم ی وقت.
همونظور که سلانه سلانه دنبالم میومد خمیازه ی بلند بالایی کشید:سلام علیکم...
خندیدم:سلام...صبح بخیر خابالو...
نفسشو بیرون فرساد:سوبین..من ی سوال دارم انصافا چراباید هضت صبح بریم مدرسه؟چرا نباید ده بریم؟
باخنده رفتک روجدول کنارخیابونو همونطور که ازروش راه میرفتم جوابشو دادم:هرروز صبح این سوالو میپرسیا...
فقط امساله.تحمل کن تموم میشه...
- خب دانشگاهم بریم هشت صبح برامون کلاس میذارن دیگه
- اون فرق داره تنبل خانوم یکی دوروز توهفته این شکلیه
نفسشو بیرون فرساد:ینی اون یکی دوروزم هشت صبح بیدارمیشیم؟چرا؟؟؟اخه چراااا
اون اجر من کو بکوبم توسراین اخه؟خیابونو سمت چپ پیچیدیم حالا میشد دانش اموزا رو که سمت مدرسه میرفتن دید.نگاهمو معطوف ارشا که سخت توفکربود کردم:چی شده ارشا؟بی حوصاه ای امروز
نفسشو بیرون فرساد:مامانم اینا امشب میرن فرانسه.منم دلکم میخد باهاشون برم.
- خب بعد کنکور میری ارشا الان بری هم فکرو ذکردرس نمیذاره بت خوش بگذره
لبخنددندون نمایی زد:اینو ول کن..حداقل رفتنشون ی حسن خوب برا من داره
متعجب نگاش کردم:چه حسنی؟
- ی ماه خونه ی شما تلپم...ببام با بابات حرف زده
باذوق دستاشو گرفتم:راس میگیییییییییییییییییی؟
سرشو به شنونه ی تایید تکون داد:اره..بریم تونخ رمزگشایی کریس....
لبخند شیطنت امیزی زدم:ارههه دیگه باید معمای این نردبون دزدو رمزگشایی کنیم.
بااین حرف دوتایی زدیم زیر خنده.
بارسیدن به کوچه ی مدرسه نگاهی به دوروبرانداختم.نمیدونم چرااین روزا اینجاها برام عجیب غریب شده.انگار یکی همش دره میپادم.نفسمو بیرون فرسادم.اخه کدوم دیوونه ای من دیوونه رو میپاد؟حالا انگار بمب اتمی چیزیم.
- دخترخانوم دخترخانوم...
باتعجب برگشتم سمت پسرکوچولویی که پشت سرمون بود.ازکیف مدرسه ش مشخص بود ابتداییه و کلی هم عجله داره.میخاسم کلمه ی بله رو ب زبون بیارم که بایدن گل رز قزمط توی دستش نفسم توی سینه حبس شد.
- این گل مال شماس.
بدون اینکه بذاره چیزی بگم گلو توبغلم انداخت و دویید رفت.
دوباره گل رز؟لبموگزیدم و بادقت بهش نگاه کردم.
- قبل کریس فک کنم این یارو گلخونه ایه رو باید رمز گشایی کنیم.
باخنده گلو به بینیم نزدیک کردم و دوروبرو نگاه کردم...مث همیشه خبری ازهیچکسی نیس.
- این چهل و نهمین گله...
ارشا کوشو مرتب کرد:شاید سرپنجاهمی اومد دیدیمش کیه.
همونطور که شاخه گل تودستم بود سمت درمدرسه رفتم:بیخیال بابا.حتما ی بچه مدرسه یا جیزیه.بیابریم دیرشد.
ارشا سری به نشونه ی تایید تکون داد و دنبالم اومد.

Soobin Lee, [۲۷.۱۰.۱۵ ۱۸:۴۵]
چهل م نهمین گل..این چهل و نهمین گایه که توی این دوماه میگیرم و حتی نمیدونمم فرستندش کیه..تنها چیزی که میترسونتم اینه که اون شخص انقد بهم نزدیکه که جلوی درخونمون..یا تو کمدمدرسم گلو میذاره..یاحتی انقد خوب برنامه هامو میدونه که وقتی بیرون میرم هم ی گل میگیرم...ینی کی میتونه باشه؟مث فیلما ینی ی عاشق پنهونیه؟؟؟بااین فکرلبخند شیطنت امیزی رو لبام جا خشک کرد.خب خب خب..بذا ببینم انتظاراتم از ی عاشق پنهونی چیه؟قد صدوهشتادباشه فک کنم خوبه...زیادی هم گنده و هیکلی نمیخام...پسرباید لاغرمردنی باشه...چشم ابرو مشکیییییییییی این خیلی مهمههه...پوستشم سفیدباشه که دیگه عالیه...مئهاش موهاش مشکی و لخت باشه...چشماشم خوشگل باشه...پولدار باشه...دکتریا مهندس هم باشه عالیه...تحصیلات خیلی مهمه خب...اصلا من خیلی کم توقعم..میدونم...میدونم..البته ازنظرشانسی هم بخایم حساب کنیم ازبین تموم این چیزایی که گفتم احتمالا قراره ی پسرکوچیکترازخودم ازاین خرخونا که عینک ته استکانی میزنن باشه.
بااین فکرنزدیک بود ازخنده ریسه برم ولی باتوجه به نگاه فولاد زره ای معلم شیمی تند خودمو جم و جورکردم و حواسمو به درس دادم.اگه بعد پنجاهمین گل خودشو نشون نده دیگه کم کم باید خودم دست به کارشم.اخ جوون.کاراگاه 
بازی...من عشق این مرموز بازیام


نوشته شده توسط:kosar_pcy

ویرایش:چهارشنبه 6 آبان 139402:25 ب.ظ

What is limb lengthening surgery?
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:19 ق.ظ
We are a group of volunteers and starting a new scheme in our community.

Your site provided us with valuable information to work on. You've done an impressive job and our entire community will be thankful to you.
cheryllsiemering.weebly.com
پنجشنبه 15 تیر 1396 07:23 ق.ظ
Hey I am so happy I found your blog, I really found
you by mistake, while I was researching on Digg for something else, Anyways I am here now and would just like to say thank you for a incredible post
and a all round exciting blog (I also love the theme/design),
I don’t have time to go through it all at the minute but I have book-marked it and also added in your RSS feeds, so when I have
time I will be back to read a great deal more, Please do keep up the awesome work.
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 04:55 ق.ظ
What's up, just wanted to say, I liked this blog post.
It was helpful. Keep on posting!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 06:40 ق.ظ
Unquestionably believe that which you said. Your favorite reason seemed to be on the internet the simplest thing to be aware of.
I say to you, I certainly get irked while people think about worries that
they just don't know about. You managed to hit the nail upon the top
and defined out the whole thing without having side effect , people can take
a signal. Will probably be back to get more. Thanks
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 09:33 ب.ظ
Ahaa, its good conversation regarding this piece of writing at this
place at this blog, I have read all that, so at this time me also commenting here.
R.shA
پنجشنبه 7 آبان 1394 01:23 ق.ظ
با اینیکی میشه 5 امین نظرم!
حالشو ببر خخخخخخخخ
اصلا بدونه من نظرا صفا نداره که...اهم اهم سقف اومد پایین
خخخخخخخخخخخ
اومدم بگم میشه داسی منم بذاریییی؟هقققققققققق
دختر کولی و پسر مافیاااااا
پاسخ kosar_pcy : -_- ino bekhon halaaaaa
R.shA
پنجشنبه 7 آبان 1394 01:19 ق.ظ
الان منو تو هم سنیم عایا؟
خخخخ چه کارآگاهیم من!
عه!رز!منم که! خخخخخخخخ
من گل رز و یخ دوس دارم
حالا رزه چه رنگه بود؟
ای جوووووووونم چه ناز!
5 بار خوندمش
زود ادامه رو بذار تا تو یقه ی چانی سوسک ننداختم
یوهاهاهااااااااااا
پاسخ kosar_pcy : bendaz bendaz rahat bash khhh
R.shA
پنجشنبه 7 آبان 1394 01:14 ق.ظ
ولی فکر نکن ولت میکنم -___-
من داسیمو هنوز میخام!
پشت گوشامم مخملی نیس
خخخخخخخخخخخخ
پاسخ kosar_pcy : -_- mizanametaaaaaaaaaaa
R.shA
پنجشنبه 7 آبان 1394 01:13 ق.ظ
من تازه پارتو باز کردم که بخونمش!وسطاش اسمه خودمو دیدم خابم پرید اینشکلی بودم قشنگ 0_0
خخخخخخخ ایول باو منم هستم؟!
خخخخخخخخخ الانم خوابم میاد
پاسخ kosar_pcy : khhhh vaqann?
R.shA
پنجشنبه 7 آبان 1394 12:37 ق.ظ
جییییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییییییییییغ
منم داسیمو موخوااااااااااااااام
ژانره دخی کولی پسر مافیا
هقققققققققققق
پاسخ kosar_pcy : khhhh ok ok
Roxii
چهارشنبه 6 آبان 1394 08:29 ب.ظ
لی سوبین؟؟ اومدم وبت سر بزنم قیافم اینجور شد o_O خوبی اونی؟؟؟؟؟؟چ عجبببب کنکور خوب بود؟؟؟تورفتی من بدبخ کنکور دارم ععععععر خیلی سختههههه تحلیلی عععععر راستی سلام خخخ منو یادته اصن
پاسخ kosar_pcy : salam rozxiii khobiii?khosh omadiii...ey janam enshaallah k movafaq bashi azizammmm
shamim
چهارشنبه 6 آبان 1394 06:28 ب.ظ
اخی..چانیولههه..!!...مردم چه خرشانسن...!...عاقا گفتی معلم شیمی,یاده معلم شیمی خودم افتادم..چرا همه معلم شیمیا ترسناکن..؟؟..ادامهههه...گندم هم بذاااررر..من گنبک میخوام(کاپل گندم و بکهیون)
پاسخ kosar_pcy : ganbaek????ajab cupeliiiii..khhhh chashm hatman
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو