تبلیغات
Like SunFlowers - پشت پنجره ep 2
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

پشت پنجره ep 2

پنجشنبه 7 آبان 1394  ساعت: 04:40 ب.ظ

نظرات() 






سلام مجدد....


بفرمایید ادامهههههه

گندمم شب میذارم احتمالا یا فردا صبح...


ایمدوارم خوشتون بیاددددد

به نام خدا

حوله ی سفید رنگمو پوشیذمو همونطور که به کلاهش موهامو خشک میکردم ازحموم بیرون اومدم.مهمونی ای مهمونی....بعد پنج ماه درس خوندن ی مهمونی درست و حسابی کلی میچسبه.ازتجسم دسراو غذاهایی که قراره اونجاباشن فک کنم چشام شبیه قلب شده خخخ....هرچی نباشه مهمونیه خانواده ی پارکه...باصدای ویبره ی گ.شیم دست از خسک کردن موهام برداشتم و نگاهی به پاتختی انداختم.مثل همیشه همونجا بود.سمتش رفتم و برش داشتم...ی پیام؟فک کنم ارشا باشه...قفل صفحه روبازکردم و بادیدن شماره ی ناشناس ی طاق ابروهام بالارفت...ینی کیه؟

نهایتا صفحه رو لمس کردم و صفحه ی پیام باز شد.

*بالاخره امشب پنجاهمین رزو ازدست خودم میگیری دخترک موفرفری*

هااان؟؟؟باگنگی چندبار پیاموخوندم....پنجاهمین رز...دخترک موفرفری.....امشب....سرموبلندکردم و تواینه ی روبه روبه موهای خیس و فرم نگاه کردم....دست ازادم ناخوداگاه سمت قلبم رفت....این حس عجیب چیه که بع این غریبه  و کاراش دارم؟...ازترس تپشای قلبم بالارفته....لبمو گزیذم و دوباره زیر لب تکرارش کردم:دخترک موفرفری....

ینی اونم امشب توی مهمونی هس؟اصلا خبرذاره که قراره برم مهمونی؟؟؟؟نکنه برم برنامه هاش به هم بریزه؟؟؟بااین فکرخندم گرفت.چه جدیم گرفتم حالا قضیه رو...انگشتموروی گزینه ی تماس گذاشتم..شایذ اینجوزی بفهمم کیه...بوق اول...دوم...سوم..چهارم...پنجم...ششم...شماره ی موردنظردرحالحاضرقادر به پتسخگویی نمیباشد لظفا پس از شنیذن...

نفسموبیرون فرستاذمو قظ کردم.کلا انتظار بیحاییه بخاد جواب بده.گوشیوروتخت انداختم و رفتم جلواینه....دخترک موفرفری....خوشم میادموهای جنگلیم معروفه خخخ....سمت کمدرفتم و درشو بازکردم..خب چی بپوشمم؟؟؟

پیراهن صورتی روشن  حریری کوتاهی گه ر.ش شکوفه های هم رنگ خودش رو داشت داشت ازتوکمدبم چشمک میزد.لبخندی زدم و همراه پاشنه بلندای همرنگش بیرون کشیدمش.موهای فرمو کمی ژل زدم تاهمونجوری حالت دارخشک شه و رفتم جلوی اینه....

خوبه نگفته دخترامازونی...خخخ....کریس اگه این قضیه رو بفهمه کلی میخنده...خوش ب حالش..موهای کریس و نونا عین موهای مامان لخته لخته.تنها فرقشون اینه که موهای کریس مثل موهای مامان طلایی رنگه و موای نونا مثل موهای بابا مشکیه...رنگ چشمای کریس هم مثل رنگ چشمای مامان عسلیه و صورتش شیریه و ازظرف دیگه صورت نونا مهتابیه و چشماش قهوه ای روشنه...مثل بابا..و نهایتا نونا صورت گردی داره مثل مامان ولی کریس صورت کشیده ای داره مثل بابا....ازنظر قدی کریس بلندترین عضو خانواده س..خوش استیل و فوق العاده جذاب..نونا هم ظریف و دوست داشتنیه..انقدی که بابا همیشه فرشته کوچولو صداش میکنه....چون خیلی معصوم و دوست داشتنیه و اندام نحیف و کوچولوش هم حس فرشته بودنشو صدبرابر میکنه....این وسط من شبیه کیم نمیدونم....موهای فردرشت و بلندمشکی...صورت گندمی و چشمای قهوه ای....صورتم ی صورت ساده ی دبیرستانیه...فک کنم اینجوری باشه...فرم چشمام نه شبیه مامانه نه شبیه بابا....بینی و لب هام هم همینطور...بینی و لبای کوچولویی دارم....ازنظر قدوهیکلم متوسطم...قدم حدودا 168 و وزنمم ی چیزی دوروبر 50..میشه گف خوبم...

-          سووووبینن...

باصدای نونا ازاینه دل کندم و تندی لباس صورتی رنگو تنم کردم.باسشوارجلوی موهامو لخت کردم و گیره ی کوچیک پروانه شکلیو بهش زدم.کمی ریمل به مژه هام زدمو نهایتا رژلب صورتی روشن.ست گوشواره و گردنبندمو ازتوکشو بیرون کشیدم و بعدانداختنشون و پوشیدن کفش پاشنه بلندم نهایتا شنل و کیفمو برداشتم و ازاتاق دوییدم بیرون.کریس توکت و شلوارسورمه ای و باباتوکت و شلوارمشکی هردولبخندبه لب منتظربودن...ا پس نونا کو؟سرموسمت عقب چرخوندم و بادیدن نونا که لباس قرمز بلندی که جلوش کوتاه بودرو همراه پاشنه بلنددای مشکی پوشیده بود لبخندی ازسررضایت زدم...کلا خوشگل که باشی همه چی بهت میاد..حالا من سیاه سوخته بیام قرمز بپوشم عین لاله خاش خاش میشم...

نونا که انگارمیدونس به چی فک میکنم باخنده سمتم اومد و کیفشو داد دستم.سرمواروندم:میگم ام نونا.نکنه این اوه سه هون تواین مهمونیس؟؟

نونا ابروشومتعجب بالاانداخت:اوه سه هون/؟اون دیگه براچی اونجا باشه؟

-          اخه لباس بلند پوشیدی..توهیچوقت لباس بلند نمیپوشی.

نونا شنلشو تنش کردوبالبخند لپمو کشید:انتخاب باباس.نمیدونم قضیه چیه ولی خیلی مشکوک میزنه امشب.

زیر چشمی به بابا که بالبخندبه نونا نگاه میکرد خیره شدم:ارههه....اصلا مشصه ی برنامه ای داره.

-          بیابربیم حالا اونجا مشخص میشه...

باخنده دستشو گرفتمو سمت بابا و کریس رفتیم.اوه سه هون.....پسری که کمترکسی تودنیا هس که نشناستش...ی پسر بیست و دوساله که به نظر دانشمندا ی نابغه س...ضریب هوشی فوق العاده بالایی داره که باعث شده تموم کشورا برای داشتنش هرکاری بکنن...اون پسررییس جمهور فعلیه و وارث ثروت پدرش..بعید هم نیست تودوربعدی انتخابات شرکت کنه و همه بهش رای بدن چون تودوران پدرش خیلی کارا کرده که به نفع مردم بوده.

نونا هم یکی از طرفدارای پروپاقرصشه و تموم اخبارا و کاراشو ازتلوزیون و اینترنت دنبال میکنه...

رسیذنمون به  خونه ی خانواده ی پارک تقریبا یک ربعی طول کشید چون اونطوری که کریس گفته بود خونشون خارج ازشهربود....

بارسیدن به دیوارای مرمری که روشون نرده های نوک تیز قرارداشت کریس سرعتش  کمترکرد:اینجاس....

وا...منکه این جا جز ی باغ بزرگ که توش پردرختا و ی جاهایی چراغ داره چیزی نمیبینم...کمی که جلورفتیم فک من با کف ماشین یکسان شد....من فک میکردم خونه یخودمونه که خیلی بزرگه...اینجا کارش ازخونه گذشته....نقریبا میشد گفت عمارت..ی عمارت سفیدو مرمری با ی حیاطو باغ فوق العاده بزرگ....کریس داخل حیاط عمارت چیپید و جلوی نگهبان نگه داشت.نگهبان هم که چه عرض کنم قدیما نگهبانا پیرمرد بودن این نگهبانه  پهلوونیه برا خودش.

-          اسمتون لطفا...

کریس نگاهی به نکهبان و کاغدوخورکارتودستش انداخت:خانواده ی وو هستیم...

نگهبان همونطور که روکاغذکناراسم کریس تیک میزذ لبخندی زد:خوش اومدین اقای وو.همین مسیرو مستقیم برید جلوی عمارت یکی از پسراازتون سوییچو میگیره تاماشینو پارک کنه.

-          ممنونم.

کریس دوباره حرکت کرد...حالا تابرسیم به خودعمارت دوباره پنج دیقه راه بود....اینا صبح برای نیکهبرسن بهشرکتشون ساعت چندبیدارمیشن انصافا؟

باایستادن ماشین.یکی از نگهبانا دویید سمت ماشینو سوییچو ازکریس گرفت...ماهم پیاده شدیمهمه جا چرغونی شده بودو پله های جلوی عمارت ب رزای رنگی تزیین شده بود....بایاداوری پنجاهمین گل رز لبخندی زدم و پشت سر کریس و بابا همراه نونا پله هاروبالارفتیم و وارد عمارت شدیم...دونفرجلواومدن...اهه چقد تشریفات دارن اینا...بایدازهفت خوان رستم بگذری ی مهمونیه ها....یکیشون شنل منوگرفت و اون یکی هم شنل نونا رو و این چنین بود که بالاخره  سالن بزرگ مهمونی شدیم....بادیدن جمعیت تشریفاتی و تجملاتی توی سالن لب و لوچم اویزون شد...منوباش فک میکردم ی مهمونی باحاله...اینجا که  هرکی ی جا وایساده و باگیلاس نوشیدنی تودستش داره با یکی دیگه حرف میزنه....اصلا میز غذا کو؟؟؟؟بادیدن میز دراز اونور سالن لب و لوه ی اویزونم جم شدو نیشم تابناگوش بازشد...خخخ...عجب میزیههه..بادیدن پسری که داشت سمتمون میومد ابروم هام بالارفت...ینی این چارک چانیوله؟؟

ک و شلوار گرون قیمت مشکی رنگی تنش بود و پیرهن سفیدی زیرش پوشیده بود صورت کشیده و پیشونی مستظیلی شکل نسبتا کوتاه و درنهایت چشمای مشکی ک بی شیاهت به چشمای چینی بودو لبا و بینی خوش حالت...

-          کریس خوش اومدی...

کریس همونطور که  باپسره دست میداد لبخندی زذ:ممنون یی شینگ...پدرایشون ژانگ یی شینگ معاون اول شرکت استارهستن...یی شینگ ایشون پدرم و ایناهم خواهرام یئون و سوبینن.

ااا..پس این پارک چانیول نیس؟؟؟یی شینگ بالبخند متشخصی بابابا دست دادو سرشو به نشونه ی سلام برای منونونا تکون داد.بزنم به تخته اقاییه برا خودش.

به یکی ازخدمتکارا اساره کردتاباسینی ابمیوه و گیلاسای مشروب بیان این سمت...

بادیدن امیوه ها تواون لیوانای بزرگ فک کنم بازاین چشام شبیه قلب شدن.منونونا و بابا ارابیموه ها برداشتیم و کریس هم ی گیلاس نوشیدنی برداشت.

یی شینگ دوباره لبخدی زدو همونطور که مسیرنگاهش به پله ها بود شروع به حرف زدن کرد:اوه..اینم ازچانیول....

نگاهموسمت پله ها سوق دادم و بادیدن ی نردبون دیگه مثل کریس فهمیدم برا چی باکریس قراردادبسته...صددرصد به خاطراینه که جفتشونم قدبلندن..اصلا من باهمین استدلال جدول مندلیف مینوشتم الان به جا اون همه عنصر یه ده بیست تا عنصرفقط داشتیم..

چانیول ی چسرقدبلند با موهای خوش حالت قهوه ای وپوست سفید بود که چشمای درشت و کشیده ی قهوه ای رنگش کاملا شبیه چشمای درشت و قهه ایه دخترکناریش بود.همراه دختره پله هارو پایین اومدو ازهمون پایین شروع به حپحرف زدن باتک تک گروه ها یکوچیک توی مهمونی شد.حالا قیافه یخوبشو پولشو فاکتوربگیریم مشخصه ازاین مجسمه ابولهولاستا..به زور ی نیمچه لبخندزده...کلاصورت سردوخشکی داشت...

-          من برم به چانیول بگم که بیاد اینجا...

بیاداینجا؟؟این بیاد اینجا مارومیخوره هااااا..نیادنیاد...

یی شینگ بدون اینکه منتظرجوابی بمونه سمت چانیول که تواون کتو سلواراسپرت طوسی فوق العاده به نظرمیرسید رفت وی چیزایی رودرگوشش گفت که باعث شد نگاه چانیول روما بچرخه....اول روکریسو پدر.بعد نونا و نهایتا..من....باحس نگاهش گلوم خشکید...چه ترسناکه نکاهای جدی و خیرش...لبموگزیدم و تندنگاهموسمت پرده های طلایی رنگ سالن سوق دادم که ینی اصلا مگه من تورونگاه میکردم.ولی کاملا مشخص بود که داره همراه دخترکناریش میاد این سمت.

-          اقای وو...خیلی خوش اومدین....

باشنیدن صدای بم و مردونش تموم سعیمو کردم تا چشام گرد نشه...عجب صدایی...به رسم ادب با بابا دست دادو لبخند کوچیکی تحویلش داد:پارک چانیول هستم.ازاشناییتون خوشبختتم.

بابا هم مثل همیشه بالبخند مهربونی دستشو فشرد:منم همینطور پسرجوان...

اینبار سمت کریس چرخیدوباعاش دست داد:باعث افتخاره که اینجایی...

کریس بللبخند جذابی دستشو فشرد:ممنون چانیول...معرفی نمیکنی؟؟؟

چانیول؟؟اینا چه باهم صمیمی شدن...

چانیول بالبخنددستشو توجیبش فروکردوهمونطور که بالبخندبه دخترکناریش نگاه میکرد شروع به معرفی کرد:گندم..خواهربزرگترم...

گندم...چه اسم عجیب غریبی...کره ایه این اسم؟؟به خوددختره که میاد کره ای باشه چون خیلی شبیه چانیوله ولی اسمش...

-          خوشبختم ازدیدنتون...اینا هم خواهرای من یئون و سوبینن...

گندم لبخند مهربونی زدو به نشونه ی سلام برامون سری تکون داد...واییی چقد خوشگل میخنده...تواون لباس شب بلند سفید تقریبا مثل ملکه های مجلس بود.

-          دختراتون هردوزیبان اقای وو.

باصدای چاینول نگاش کردم///...بزنم بمیره ها پسره ی هیز.باباتشکرکوتاهی کردو اینبارنگاه چانیول نگکا خیره ی منوغافلگیرکرد.ای بمیری.لبموگزیدم...اینباردیگه خیلی تابلوبود اگه نگاهمومیگرفتم بنابراین بی حالت نگاهش کردم....که این باعث شد ی طاق ابروش بالابره...به محض این حرکت نگاهمو ازش گرفتم و به بابا و کریس که دشاتن بایی شینگ حرف میزدن دوختم.وبعد چندثانیه چانیول همراه یوزا پیش بقیه ی مهمونارفتن.

نوناهمونطور که سعی میکرد کسی صدامونونشنوه گفت:تااخرمهمونی میخایم اینجا وایسیم؟چرانمیریم بشینیم خب؟

میخاستم جواب بدم که یکی زودترازمن جواب داد:اینجوری خسته میشید اون میز که کنارمیز اقای پارک و خواهرشونه مال شماس..بفرمایید اونجا....

عجب گوشایی داره ها این یی شینگگگ....باچشمای گرد نگاهش کردم.که لبخند کوچولویی زدودوباره مشغول حرف زدن باکریس شد.همراه نونا و بابا سمت میزرفتیم و پشت صندلیاش نشستیم...پس این یارو گل رزیه کو؟چرانمیبینمش؟؟؟نگاهموسمت اطرافچرخوندم....چندنفری داشتن باموزیک ارومی که نواخته میشد میرقصیدن و بقیه هم توگوشه گوشه ی سالن داشتن حرف میزدن...راستی این غول بیابونی مادروپدرنداره؟؟؟؟ینی فقط خودشو خواهرش تواین خونه به این بزرگی زندگی میکنن؟

شونه ای بالاانداختم و به صفحه ی گوشیم که روشن شد خیره شدم...دوباره پیام؟؟؟تندی قفل صفحه رو بازکردم و انگشتم صفحه ی پیامولمس کرد...

·         ازعمارت بیا بیرون...بعد پله ها بپیچ سمت چپ..چندتا پله میبینی ...اوناروبیا پایین...اونجا میبینمت..دخترک موفرفری....

جاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان؟ینی اونم اینجاس؟سرموبلندکردم...نونا و بابا مشغول حرف زدن بودن اروم بلند شدم تا جیم شم.

-          سوبین..جایی میری؟

اب دهنموقورت دادم:ه.همین ورام بابا..حوصلم سررفت..

-          باشه فقط دردسر درست نکن...

لب و لوچم اویزون شذ...من کی دردسر درست کردم اخه؟؟؟بابا ی جوری نگام کرد که کل دردسرام یادم افتاد خخخ...

سری به نشونهی تایید تکون دادم و رفتم کمی جلوتزتاازدید بابا و نونا محوشم...ونهایتا وقتی مطمدن شدم کسی حواسش بم نیس سمت درخروجی عمارت رفتم.این یاروهه کو من شنلمو ازش بگیرم یخ میکنم خب اینجوری؟نفسموبیرون فرستادم و بیخیال شنل شدم و ازعمارت بیرون رفتم...پله هاروپایین رفتم و طبق اون چیزی که گفته بود کمی جلوتررفتم...ی کمی هم که میگم درحدی که کم کم چراغونیاداشت دورمیشد ازم...ا..ایناها...چندتا پله کمی جلوتربود که به حالت زیرزمین پلیین میرفت و به ی درچوبی میرسید...برم؟؟؟نکشنم؟؟؟؟ولی..اگه نرمم ک نمیتونم این یارو رو ببینم...این تنها فرصتمه...لبموگزیدم و کفشای پاشنه بلندمودراوردم وتودستم گرفتم...میدونم کارم غلطه اما...باید بدونم اون کیه....نفسموبیرون فرستادم و اروم پله هاروپایین رفتم و درچوبی روبازکردم....هوای خنک و بوی نمی که قاطی بوی م..ش..روب شده بود نشون میداد ی جایی مثل سردخونس....ی جای خیلی بزرگ که تاریک بودوتنها منبع نورش ازاین پنکه ی خیلی بزرگی بود که رودیوارروبه رویی نصب شده بودو نورماه ازبین پره هاش میفتادوسط سرداب...

چندقدمی جلوتررفتم و همونجا که نورافتاده بودوایستادم....اگه الان این ی فیلم ترسناک بو درباید خود به خودبسته میشد ولی خبری ازهمچین چیزی نبود.درهمچنان بازبود.سمت راست پربشکه های بزرگ بود.باشنیدن صدای قدمهای ی نفرازپشت سرم یخ کردم....تازه فهمیدم چه غلطی کردم...اقا نمیخام..نخواسیم..پنجاهمین گل مال خودت....من اصلا صدتا گل برات میحرم....قبل اینکه بتونم برگردم سمت عقب ی حفت دست دورم حلقه شد..کفشام ازدستم افتادوباصدای گوشخراشی پخش زمین شد..تپشای قلبم بالارفت..ازترس بود یا ازهرچیز دیگه ای قلبم داشت عین گنجشک به سینم میکوبیدم...دهنموبازکردم تا جیغ بزنم اما صدای زمزمه وارش درگوشم ساکتم کرد:هیسس...اروم...

مسخ فقط به یدیوارروبه رویی خیره شده بودم....چه مرگت شده سوبین؟ی کاری بکن...ی کاری بکن...نفسای داغش توسرمای سرداب به گوشم میخوردوتنمو مورمورمیکرد...یکی ازدستاش ازدورم شلو دستموکه بی حس کنارافتاده بودوگرفت و ی چیز نازکی توش گذاشت...سرموپایین انداختم و بادیدن رز قرمزتوی دستم  دیگه کم مونده بود گریه کنم..حلقه ی دستش دورکمرم شل تر بود...باید ببینم کیه...اره/..نمیتونم تاابد اینجا وایسم..توی حرکن چرخیدم سمتش و همونطور که نفس نفس میزدم سعی کردم اجزای چهرشو تواون تاریکی تشخیص بدم...درست جایی وایساده بود که سایه روصورتش میفتادو نمیشد تشخیص دادکیه...شایدم به خاطراین بود که فاصله مون بیش ازحد نزدیک بودو اونم قدش ازمن بلندتزبود...چون سرشو پایین انداخته بود تا بتونه صورتموببینه هیچی ازصورتشو نمیدیم..جز برق چشماش...لبموگزیدم:ت..تو..کی هسی؟

نفساشو همچنان روپوستم حس میکردم...اروم لباشو بازکرد تاحرف بزنه ولی صدای پای دیگه ای باعث شد فورا به سمت ورودی نگاه کنه....

یکی اومد..اخ ون یکی بالاخره اومد...



نوشته شده توسط:kosar_pcy

ویرایش:پنجشنبه 7 آبان 139404:48 ب.ظ

Can exercise increase your height?
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:48 ق.ظ
My partner and I stumbled over here coming from a different web address and
thought I might as well check things out. I like what I see so i am just
following you. Look forward to looking over your web page yet again.
butlerghxnjxygio.jimdo.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:39 ب.ظ
Just want to say your article is as surprising.
The clarity to your submit is just great and i can suppose you're an expert in this
subject. Fine together with your permission let me
to grasp your RSS feed to stay up to date with imminent post.
Thank you one million and please carry on the gratifying work.
How do you get taller in a day?
یکشنبه 8 مرداد 1396 06:00 ق.ظ
Hi there! Would you mind if I share your blog with my myspace
group? There's a lot of folks that I think would really enjoy your content.

Please let me know. Many thanks
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 02:15 ب.ظ
Your style is very unique in comparison to other people I've read stuff
from. Thank you for posting when you have the opportunity, Guess I will just book mark this blog.
آبرنگ
جمعه 8 آبان 1394 12:18 ب.ظ
گندم هستم خواهر چانی منتظر داستان خودمم
پاسخ kosar_pcy : khhh chashmmmmm
shamim
پنجشنبه 7 آبان 1394 10:57 ب.ظ
وایییی...اینجوری که قلب نمیمونه واسه ادم...من اگه تو این شرایط باشم سکته میزنم...نه اول گریم میگیره بعدش دیگه حتما سکته میزنم...خداروشکر که این اتفاقا فقط برای خرشانسا میفته...!!!...عاقااا اداااامههههههه...
پاسخ kosar_pcy : khhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhh chashmmm
R.shA
پنجشنبه 7 آبان 1394 10:19 ب.ظ
میشه آهنگه راک روشن کنم ساعته 5 صبح بعد کریس سکته کنه؟
پاسخ kosar_pcy : az in idat estefade mikonam khhh
R.shA
پنجشنبه 7 آبان 1394 10:12 ب.ظ
اوره دقیقاااا با این دو تا! سووووپ میپذم...آشپزیمم خوبه تازه ^^
-_______________-
ای جوووووووونم من کریسو کچل کنننمممممممم؟
البته خودش کچل هس -_______-
پاسخ kosar_pcy : awre kachal shodeeee
R.shA
پنجشنبه 7 آبان 1394 07:04 ب.ظ
دقت کردی کلا معیاره من 5 تا نظره
خخخخخخخخخخخخخخخخخ
اومدم دوباره تاکید کنم
من داسیمو موخوام -____-
ادومشم زود بزار!وگرنه یه سوپ با سهونو چانی میپزم
خیلی هم جدی ام -_____________-
پاسخ kosar_pcy : sooop??ba sehuno chani ??-_- O_O
R.shA
پنجشنبه 7 آبان 1394 07:01 ب.ظ
من غشششششششششششششششش
جووووووووووووووون
قیافه کریس تو حلقم
من منحرررررررف اممممممممممم
جیییییییییییییییییییییییییییغ
پاسخ kosar_pcy : khhhhhh anchenan pedare kriso darmiaria to indastan
R.shA
پنجشنبه 7 آبان 1394 07:01 ب.ظ
ای جووووووونم موهات فره؟
چیه؟چرا اینطوری نیگاه موکونی؟
نمیدونستم خوووووووو
واسه من مشکی و بلللللللند عه و صاف
پاسخ kosar_pcy : awre feredorosht ^_^
R.shA
پنجشنبه 7 آبان 1394 07:00 ب.ظ
هَن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی شد؟کدوم آدمه نابکاری پرید وسططططط حس من!
عههههههه سوبین تک خوووووور منم با خودت میبردی دیگههههههههههه
منم مهمونی موخواااااااااااام
هققققققققققققققققققققق
پاسخ kosar_pcy : khhhhhhhh.....na dg male khodamee ^_^
R.shA
پنجشنبه 7 آبان 1394 06:47 ب.ظ
اووووووووووول
پاسخ kosar_pcy : ^_^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو