تبلیغات
Like SunFlowers - پشت پنجره ep 3
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

پشت پنجره ep 3

جمعه 8 آبان 1394  ساعت: 03:56 ب.ظ

نظرات() 




سلام علیکم...
اومدم گندم بذارم نتونسم به صراطی مستقیمش کنم ////
اینو داشته باشین فعلا ببینم چیکارمیکنم....

اها....ممکنه درادامه شوکه بشید...نکشیدا منوووو...همه چی معلوم میشه...به وقتش ^_^

به نام خدا

پشت پنجره Ep 3

قبل اینکه بتونم شدت خوشحالیمو از حضوراون نفرسوم ابراز کنم سمت بشکه ها کشیده شدم و توکمترازیک ثانیه بادهنی که روش دست این روانی بود پشت بشکه ها بودم....خدایا من سالم ازاینجابیرون میرم ینی؟؟؟...خواستم دهنموبازکنم تا دستشو گازبگیرم که دوباره صدای اروم و نفساش که به پوست گردنم میخورد خفم کرد:اروم باش..کاریت ندارم...به محض اینکه بره میذارم بری...

حالا این وسط قلبم برا چی بندری میزد من نمیدونم...نمیدونی؟؟نمیدونی؟؟؟پاشدی اومدی تو ی سرداب تاریک دست یکی تودهنته دست دیگش دورکمرته ی نفرم داره میاد تو خودتونم که پشت بشک اید...توروخدا بیا قلبت اروم باشه...

نفرسوم بالاخره به وسط سرداب رسید و باتوجه به سایه ی کت و شلوارو موهای کوتاهش میشد حدس زد ی مرده..کمی خم شدو کفشامو که روزمین افتاده بود برداشت و چندثانیه ای تواون حالت موند...بیا برو دیگه حالا اینم کاراگاه شده اون وسط  برامن...واییی...کفشارواگه ببره بدون کفش بمونم چییییی؟

خوشبختانه کفشاروروزمین گذاشت و نگاهی به اطراف انداخت وقتی مطمئن شد کسی نیست سمت درخروجی رفت.بابیرون رفتنش هردونفس اسوده ای کشیدیم...تقلا کردم تا دستشو ازدورم بازکنم که دستشو محکمتردورم پیچید:اروم...گوش کن حرفامو بعد...ازهمین دربرو بیرون و برگرد به مهمونی....بازم میام دیدنت..دخترک موفرفری...

بازم میبینتم؟؟؟همین ی بار بس نبود؟؟؟؟دستش اروم ازدوردهنموکمرم شل شد برای باراخر شانسموامتحان کردم و چرخیدم عقب...ولی بازم تاریکی....تواون تاریکی هیچی جز برق چشماش مشخص نبود....تموم سعیموکردم تاتواون چن ثانیه برق چشماشو توذهنم حفظ کنمو بالاخره نگاهمو ازااون نگاه نافذگرفتم و سمت کفشام رفتم...درست کنارکفشام روزمین ی دکمه افتاده بود...این بادی مال اون نفرسوم باشه....بدون اینکه تابلو بازی دریارم دکمه رو همراه کفشام برداشتم و دوییدم بیرون...بیخبر ازاتفاقاتی که تونبود من افتاده بود...

یئون:

برای بارهزارم گوشیمو چک کردم..تقریبا بیست دقیقه ای ازرفتن سوبین میگذشت.این دخترکجارفت؟؟؟نکنه باز تودردسرافتاده باشه؟لبمو گزیدم.بابا مشغول صحبت بایکی از سهامدارای شرکت بود.ازفرصت استفاده کردم و قبل اینکه متوجه بشه فوراازعمارت بیرون رفتم...حتما سوبین رفته باغ..اره باید اونجا هارو بگردم..توهمین افکاربودم که سرپله ی سوم لباسم به کفشم پیچید ونزدیک بود با کله بخورم زمین که دستی بازومو گرفت و سریع عقب کشیدم....بابهت سرموسمتش چرخوندم و بادیدن کسی که روبه روم بود ازشدت شوک تموم ذهنم قفل کرد...مگه ممکنه؟؟اون..اون اینجا چیکارمیکنه؟؟؟؟

بدون اینکه چیزی بگه بااون چشمای خمارو کشیده نگاهی به سرتاپام انداخت تامطمئن بش سالمم و بعد خیلی خونسر دستشو ازبازوم جداکردم همونطور که جفت دستاشو توجیباش فرومیکرد باغرور و خونسردی ای که فقط ازخودش..ینی اوه سه هون میشد انتظارداشت وارد عمارت شد...همونطورمات و مبهوت به رد دستش که روبازوم سرخ شده بود نگاه کردم...اوه سه هون تواین خونه..تواین جشن چیکارداره؟؟؟؟لبخندناخوداگاهی رولبام جاخشک کرد و خون توگونه هام دویید...ینی من الان اوه سه هونو دیدم؟؟مگه ممکنه؟؟؟

 

سوبین:

بادیدن نونا که دستاشو روگونه هاش گذاشته بودو جلوی پله های عمارت وایستاده بود چشام گرد شد...چه خبره اینجا؟؟نونا چرا اونجا وایساده؟؟؟کفشاموپام کردم و تندرفتم سمتش:نونا...چرااینجا وایسادی؟؟؟

باصدام انگاربه خودش اومد:سو...سوبین...کجارفته بودی؟؟

سرموخاروندم:ه.همین دوروبرابودم...حالت خوب نیس؟چرالپات سرخ شدن؟؟

نونا دوبراه دستاشو رولپاش گذاشت:سو..من دیدمش...

-          دیدیش؟؟کیو؟؟؟

-          ا...اوه سه هون...

خنگ نگاش کردم:هان؟؟؟اوه سه هون اینجا چیکارداره...اشتباه گرفتی فک کنم نونا....

-          سوبین من مطمئنم خودش بود...بیابریم توشاید بتونم پیداش کنم

-          باحرف نونا سری به نشونه ی تایید تکون دادم و همونطورکه دکمه رو توکیفم مینداختم پشت سرش رفتم تو...

 

سهون:

دستموازبازوی نحیفش جداکردم و بدون نگاه اضافی ای به چشمای خوش حالت قهوه ای تیرش دستاموتوجیبم فروکردم و رفتم تو...مثل همیشه خدمتکارچانیول به استقبالم اومد:خوش اومدین اقای اوه.

سری به نشونه ی سلام و تشکرتکون دادم و وارد سالن مهمونی شدم...همونطور کهبا چشم دنبال چانیول و سه هون میگشتم گوشیمو دراوردم و مثل همیشه بهش پیام دادم:من رسیدم...

بادیدن  چانیول و گندم و یی شینگ که ی قسمت ازسالن وایساده بودن سمتشون رفتم.

-          سلام به همه...

گندم بالبخنددوس داشتنی همیشگیش به استقبالم اومد:اوه سه هون...مثل همیشه دیررسیدیبالبخند کنارش وایستادم و به صورت دوست داشتنی و مهربونش خیره شدم:خودت گفتی ی پسرجذاب همیشه دیر میرسه سر قرار نونا...

بامشت به بازوم زد و باعث شد ازته دل بخندم...اون ی ذخترفوق العادس...گاهی تعجب میکنم چطوری شده خواهراین چاینول سردو بی احساس شده..

-          اوی سه هون خان..مارم تحویل بگیر...

لبخندکوچیکی زدم:سلام ییشینگ..چانیول چطوری؟

چانیول گیلاس نوشیدنیشو کمی پایین اورد و باچشمای سردوجدی همیشگیش بهم خیره شد:مسافرت خوب بود؟

گیلاس نوشیدنی ای رو ازتوی سینی خدمتکاربرداشتم و همونطور که توجمعیت باچشم دنبالش میگشتم گفتم:عالی...مثل همیشه....

گندم همونطور که سمت چندتا دخترمیرفت روبه ما گفت:یکم دیگه برمیگردم..

چاینول سری به نشونه یتایید تکون دادو یکی ازاون لبخندیا نادرشو تحویل تنها خواهرش داد.

بالرزیدن گوشیم توی جیبم سریع برش داشتم و به پیامی که ازطرفش داشتم خیره شدم:کی میبینمت؟دلم برات تنگ شده سه هونا...

متن جواب رو تایپ کردم و دکمه ی ارسال رو زدم:بعد مهمونی میام درخونت...منم دلم برات تنگ شده...

و گوشی و قفل کردم و توجیبم انداختم.نگاهی به چاینول انداختم:قرارا داد چطورپیش رفت؟

نگاه رضایتمندی بهم انداخت:میشه توچیزیو برنامه ریزی کنی و خوب پیش نره؟

لبخندی زدم:خب پس این دخترک موفرفری کجاست؟؟؟خیلی کنجکاوم ببینمش...

یی شینگ همونطور که بادست به شونم میزد به درورودی اشاره کرد:اوناهاش...همراه خواهرش داره میاد تو...

نگاهمو سمت درورودی چرخوندم و به محض دیدن دختری که لباس قرمز تنش بود شناختمش..همونی بود که جلوی درنزدیک بود بیفته و دخترکناریش هم..باید سوبین میبود...هردوانگارباچشم دنبال کسی میگشتن که به احتمال قوی من بودم...نفسموبیرون فرستادمو به چانیول نگاه کردم:زیادی ساده و معصومن چانیول...

چانیول همونطور که نگاهش قفل دخترموفرفری بود گیلاسشو بالابردو کمی ازش خورد و مثل همیشه سکوت کرد.

دوباره به هردوشون نگاه کردم...اول به خواهربزرگتر...اون بیرون چیکارداشت که انقدباعجله دشت میرفت؟؟؟و چی باعث شد که برگرده تو...احتمالارفته بود دنبال خواهردردسرسازش.اون دخترک موفرفری کاملا مشخص بود ازاون  دخترای شیطونه که پدرهمه رو درمیاره....ولی خواهربزرگترش ارامش عجیی داشت..ذرست همین موقع بود که نگاهش بهم افتادو ازسرتعجب لبای خوش حالتش ازهم فاصله گرفتن...اروم دست سوبینو که تودستش بود فشرد و باعث شد که اونم نگاهشو سمت من بکشه...نگاه بی تفاوتمو روسوبین چرخوندم...چانیول حق داشت ...اون واقعا...شبیهش بود...

سوبین:

بابهت به اوه سه هون که داشت نگاهمون میکرد خیره شدم..نونا درست دیده بود..این واقعا خوده اوه سه هونه....لباموبازبون ترکردم:خودشه نونا/...نونا همونطور که دستمو میکشید تاسمت بابا و کریس بریم سرشو به نشونه ی تایید تکون داد:گفتم که...خود خودشه...

همراهش رفتم.بیشترازاوه سه هون ذهنم درگیر کسی بود که صاحب اون دکمهس...حالا من بین اینهمه مرد چجوری کسیو پیدا کنم که صاحب ی دکمهی  کوچولوئه...حرفامیزنما برا خودم...باقی مراسم بابریدن کیک و شامو اینا گذشت..ولیانقدسریع که من هیچی ازش نفهمیدم..تمام مدت ذهنم درگیر ی نفربود...صاحب اون شاخه گلا...ینی اون کیه؟؟؟...شاید دفعهی بعدی که  ببینمش...بفهمم کیه...توهمین افکاربودم کهرسیدیم خونه.اروم ازماشین پیاده شدم و به نونا که خیلی خوشحال بودنگاه کردم:خخخ نونا خیلی خوشحالیا...

لبخندی به پهنای صورتش زد:اوهوووم..یکی ازارزوهام برااورده شده...

باضربه های پیاپیی که به دراهنی خونه زده میشد باتعجب همگی برگشتیم سمت در..این موقع شب کی میتونه باشه اخه؟؟؟کریس همونطور که سوییچو میذاشت تو جیبش سمت دررفت:شما برید تومن برم ببینم کیه.

حالا ماهم که خیلی حرفشو گوش میدیم سه تایی وایسادیم تاببینیم کیه پشت در..خب این نردبونم حرفها میزنه ها...مگه فوضولی..نه ببخشید کنجکاوی میذاره مابریم تو بعد منتظرشیم این بیاد بگه کی بوده///والا...

و این چنین بود که کریس دروبالاخره باز کردو بادیدن ارشای فسقلی کهشت دربود باتعجب شروع به حرف زدن کرد:ارشا..این موقه شب اینجا چیکارمیکنی؟؟؟چراخونتون نیسی؟؟

ارشا؟؟اه ائه اصلا حواسم نبود وقتی رسیدیم قراربود صداش کنم..باسرعت نورخودمو به دررسوندم:هییی....ببخشی د ارشا من یادم رفتت..هیونگ مامان و بابای ارشا ی ماهی رفتن مسافرت و واس همین ارشا ی ماهی مهمون ماس...

و سریع دست اشا رو کشیدم تابیاد توخونه..کریس نگاه فلاکت باری بهمون اناخت...خخخ....شاید چون میدونه ی مه قراره ازدست ما روانی بشه...

اب دهنشو قورت:بله...خیلی خوش اومده...

این خوش اومده رو فک کنم ایهام داشت...ارشا هم لبخندژکوندی تحویل کریس داد:میدونم میدونم..مادیگه بریم بخابیم دیروقته دروببندیا..دزد میاد...

بااین حرفش هردوازخنده ریسه رفتیم و کریس با قیافه ی پوکرش بهمون یخره شد..کلااین دوتا باهم دیگه مشکل دارن....دست ارشا رو کشیدم و بردمش پیش نونا.نونا باذوق ارشا رو بغل کرد:بیابریمم توو ارشا...شام خوردی؟

ارشا همونطور که نگاه مظلومانه ای به نونا مینداخت بهش فهموند که گشنس..کلا مادوتاهمیشه ی خداگشنه ایم...منم ی دونه ااون نگاهای مظلمانه به نونا انداختم که بابا ازاونور گفت:تویکی که کل میزاونجاروخالی کردی..بیابرو بخاب ببینم...

اصلا عاشق رحم و عطوفت خانواده مونم..ارشا بادیدن بابا باذوق پرید بغلش:سلام عمویی...

کویس همونطور که به جمعمون اضافه میشد نگاه پوکری به بابا و ارشا انداخت:ی نفردیکه به دوتا بچه ی لوس خونوادمون اضافه شد...

بلهههه؟؟؟این با کی بودددددددددددد؟؟؟

قبل اینکه چیزی بگیم ارشا تند دهن کجی ای کرد که باعث شد همگی جزکریس بزنیم زیر خنده...کریس هم که طبق معمول پوکر...رفت توخونه...

 

سهون:

بالاخره مهمونی تموم شدو مهمونا رفتن.همونطور که رومبل لم میدادم نگاهی به گندم که داشت با سگ کوچولوش بازی میکرد انداختم و لبخندی زدم:نونا نمیخای بخابی؟خسته شدی...

سگ کوچولوروتوبغلش گرفت و همونطور که بالبخندنگاهم میکرد شب بخیر گفت و رفت بالاتواتاقش...

 یی شینگ ی دونه ازکاپ کیکایی که مونده بودو برداشت و بهم نگاه کرد:کریس وو پسرخوبیه...باعرضه س...

و کاپ کیکو سمتم انداخت..توهوا گرفتمشو ی گازازش زدم:و خیلی خش قیافه...

-          خواهرشم خیلی قشنگ بود...

چشماموبستم و اخرین تصویرمو از خواهرواقعی کریس ینی یئون جلوچشمام اوردم..همون دختری که لباس قرمز تنش بود...حق بالی بود...اون چشمای دوست داشتنی و چال گونه ش که موقع هایی که میخندید روصورتش میفتادلبای قلوه ایشو موهای لخت و بلندش خیلی قشنگ بود...بایاداوری نگاه مبهوتش وقتی بازوشو گرفتم خنده رولبم جا خشک کرد...واقعا من انقد برای دیگران عجیبم؟؟کاملا مشخص بود منومیشناسه..شایدد شاخ و دمی چیزی دارم...

بااین فکراخرین تیکه ی کاپ کیک روهم تودهنم گذاشتم و ازرومبل بلند شدم:من خستم دیگه میرم خونه...

-          فردا میای شرکت؟

سری به نشونه ی نه تکون دادم:میخوام استراحت کنم...فعلا

یی شینگ دستی به نشونه یخداحافظی تکون داد جلوی دراچانیول هم خداحافظی کردم و منتظرشدم تا ماشینموبرام بیارن.به محض سوارشدن داشبوردو بازکردم و بادیدن جعبه ی کادو پیچ شده لبخندی زدم...اون عاشق شکلاتای فرانسویه...مطمئنم این خیلی خوشحالش میکنه...تارسیدن به مقصد تقریبا نیم ساعتی طول کشید ولی بالاخره بعد نیم ساعت تواسانسور منتظررسیدن به طبقه ی بیستم بودم...

-          طبقه ی بیستم...

تکیه مو ازدیواره ی اسانسورکندمو جلوی واحدروبه رویی اسانسوروایستادم و بازدن رمز دربازشد....چراغای خونه روشن بودن ولی خبری ازش نبود.کفشامو باجفت دمپایی جلوی درعوض کردم.به احتمال قوی خواب بود.اون تحمل الکل...دود سا بیخابی رونداره...حدسم درست بود...روی مبل خوابش برده بود.همونجا وایستادم و به هبکل ریزنقش و نحیفش نگاه کردم...ی تیشرت سورمه ای با گرمکن خاکستری تنش بودو طبق معمول به مچدست راستش بسته شده بود..کمی جلوتررفتم و کنارش نشستم...موهای قهوه ای روشن توصورتش ریخته شده بوددستموجلوبردم و موهاشو بهم ریختم:لوهانا....

 

 



نوشته شده توسط:kosar_pcy

ویرایش:جمعه 8 آبان 139404:16 ب.ظ

foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 12:43 ب.ظ
Wow, this piece of writing is nice, my sister is analyzing these kinds of things, therefore I am going to inform her.
Can Pilates make you look taller?
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:37 ب.ظ
We are a bunch of volunteers and starting a new scheme in our
community. Your web site offered us with helpful information to work on. You have done
an impressive job and our entire group will be grateful to you.
How can we increase our height?
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:24 ق.ظ
Aw, this was an exceptionally good post. Taking the time and actual
effort to make a superb article… but what can I say… I put things off a lot and never seem to get
nearly anything done.
Do you get taller when you stretch?
شنبه 14 مرداد 1396 10:21 ب.ظ
Wonderful article! This is the type of info that are meant to be shared across the net.
Disgrace on Google for now not positioning this post higher!
Come on over and talk over with my web site . Thank you =)
http://baldwinqfwdldrfkh.jimdo.com/2015/08/21/hammertoe-surgery-treatment
سه شنبه 6 تیر 1396 06:28 ق.ظ
Thank you for the auspicious writeup. It in fact was a amusement account it.
Look advanced to far added agreeable from you!
However, how can we communicate?
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 04:41 ق.ظ
Great blog! Do you have any tips and hints for aspiring writers?
I'm planning to start my own site soon but I'm a little lost on everything.

Would you propose starting with a free platform like Wordpress or go for a paid option? There are so many options out there that I'm totally
confused .. Any suggestions? Thanks!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 12:56 ق.ظ
Hello! I know this is somewhat off topic but I was wondering if you knew
where I could locate a captcha plugin for my comment form?
I'm using the same blog platform as yours and
I'm having difficulty finding one? Thanks a lot!
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 04:49 ب.ظ
Hello, i read your blog from time to time and i own a similar one and i was just curious if you get a lot of
spam comments? If so how do you stop it, any plugin or anything you can suggest?
I get so much lately it's driving me insane so any assistance is
very much appreciated.
BHW
یکشنبه 13 فروردین 1396 08:29 ب.ظ
I'm gone to tell my little brother, that he should also go to
see this webpage on regular basis to take updated from hottest information.
R.shA
پنجشنبه 14 آبان 1394 05:29 ب.ظ
تـــــــــــــرب
کـــــــــــجـــــــــــــایی؟
پاسخ kosar_pcy : omadavammm
shamim
پنجشنبه 14 آبان 1394 04:28 ب.ظ
تو که بازدوباره غیب شدی...!!!....ادامه بذار بابا....کجایییییییی...؟؟؟
پاسخ kosar_pcy : omadammmmmm
shamim
شنبه 9 آبان 1394 06:00 ب.ظ
چه مرموزن همه...!!!....این لوهانم ماروکشت...بابا یا بیا این سهونو بگیر...یا هم که دیگه بیخیالش شو بابا...بچه رو ول نمیکنه...همه جا هست...فقط تو اکسو نیست...!!!!!...من که اصلا راجع بشون فکربد نکردم..احتمالا لوهان,خواهر کوچکتره سهونه......تو هم که مارو دق میدی تا قسمت بعدی...!!...بابا اداامههههههه....گندممممممممم...میخواممممم...
پاسخ kosar_pcy : khh are hamegi marmozan..chashmmmmmmmmm ^_^
R.shA
جمعه 8 آبان 1394 10:54 ب.ظ
یه سوال دارم:
تو با اون دکمه چیکار داشتی دقیقا؟
به هر حال من میدونستم یارو گل خونه ایه چان عه -____-
جییییییییییییغ
من و تو چه شکمو اییییم
الان که دارم این نظرو میذارم در حال دو لپی پاستا خوردنم
خخخخخ
اینم 5 امین نظرررررررر
پاسخ kosar_pcy : y kari dasham dggggggggg
golkhonei
R.shA
جمعه 8 آبان 1394 10:52 ب.ظ
آخ جووووووووون بلخره اومدم خونه اتون پلاس شمممممممم
وووووووج
بریم تو کار رااااااااک اند رررررررروووووووووووول
جیییییییییییییییییییییییییییییییغ
من چه آمه باحالیمااااااا
راستی سوبین قیافمو یادت هس؟
پاسخ kosar_pcy : khhhhh omadi dadash krisamo aziat koniiiiiiiiiiiii????are yadame...ba chatria o chale ro gonat
R.shA
جمعه 8 آبان 1394 10:51 ب.ظ
دوباره جییییییییییییییییییییغ
من سه تا چال دارم
میدونی که؟-______-
منو کیمی اونی چال داریم
با لی ^^
پاسخ kosar_pcy : bale midanam...
R.shA
جمعه 8 آبان 1394 10:51 ب.ظ
هاااااااااااااااااااان؟
لوهااااااااااااااااان؟چییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟عاغا جیییییییییییییییییغ
من عاشقه هونهانممممممممممم
عررررررررررررر
ولی نه اینجا نوموخوام هونهان بوشههههههههه
تازه اشم تو که فیک نمینویسی
R.shA
جمعه 8 آبان 1394 10:17 ب.ظ
اوووووووووووووووول
کلا من اینجا پلاسم منتظر داسی ام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو