تبلیغات
Like SunFlowers - پشت پنجره ep 4
Like SunFlowers
....A sunflower among all flowers

مدیر وبلاگ : kosar_pcy

پشت پنجره ep 4

جمعه 22 آبان 1394  ساعت: 09:22 ب.ظ

نظرات() 





سلاممممممممممممممم

شرمنده بابت تاخیررررررررررررررر


توی پست جا نشد بقیش پشت بعدییییییییییی

به نام خدا

 

اهسته چشماشو بازکردو چندلحظه منگ نگام کرد:سهونا....

لبخندی زدم و کنارش نشستم.همونجوری خواب الودخودشو تواغوشم جاکرد:دیرکردی..مثل همیشه...

-          معذرت میخام عزیزم...مهمونی طول کشید.

-          خوب بود؟

سرمو به تکیه گاه مبل تکیه دادم و دستشو بالاارودم و به انگشتای ظریف و کشیدش نگاه کردم:هوم...بد نبود..توکه میدونی زیاد ازاینجورمهمونیا خوشم نمیاد.

اروم خندید:بله..اوه سه هون هرچیزیو نمیپسنده...

خنده ی کوتاهی کردم و به صورت خوابالود و چشمای بسته ش نگاه کردم.اون واقعا خوش قیافه و خوش قلبه..هنوزم متعجبم که چطورممکنه ی پسرباشه.

بدون اینکه چشماشو بازکنه کمی جابه جاشد:دوستات چطوربودن؟یی شینگ..چانیول...

-          اوناهم خوبن...

-          دختره رو دیدی؟؟

لبموگزیدم...گفتن تموم قضیه به لوهان کاردرستی نیس...معلوم نیس رابطه ی ما به کجا بکشه..ممکنه بعدا به نفعم نباشه....

-          اوهوم...دخترخوبی بنظر میاد..

چشماشو بازکردو بدون اینکه نگام کنه گفت:هنوزم متعجبم پارک چانیول سردوخشن چجوری عاشق شده...ی بار باید این دخترو ببینم...

خندم گرفت:توچراانقدکنجکتوی حالا؟به ما چه؟

شونه ای بالاانداخت و دیگه چیزی نگفت...ولی از حالت صورتش میشد فهمید جدیه...هنوزم نمیفهمم چراوقتی راجب چانیول حرف میزنه انقد جدی میشه.....ی طاق ابرومو بالاانداختم ...ی چیزی درست نیس...نفسموبیرون فرستادم..احمق نشو سه هون...اونیکه داری این فکرارو راجبش میکنی لوهانه.....صاف و ساده ترین ادمی که توعمرت دیدی...

نفسموبیرون فرستادمو بسته ی شکلاتو ازتوجیبم دراوردم:تادا...ببین چی دارم....

بادیدن بسته ی روبان پیچ توی دستم چشماش حالت متعجب و بعد خوشحال گرفت:سه هونا....

شونه ای بالاانداختم:انقد تعجب داره؟؟؟؟قرارنبود که بدون سوغاتی برگردم...

تکیه شو از شونم کندو همونطور که بسته روب ازمیکرد جواب داد:از اوه سه هون خسیس هیچی بعید نیس....

خسیــــــــــــــــــس؟؟؟مــــــــــــــــــــن؟؟؟باچشمای گردشده نگاهش کردم:یاااا ایم لوهان....

یکی ازشکلاتارو تودهنش گذاشت و باخنده مشغول خوردن شد.

بیا و خوبی کن.نفسموبیرون فرستادمو بلندشدم تا ی ابی به دست و صورتم بزنم.همونطور که کتمو درمیاوردم سمت اتاق خواب رفتم :لوهان من شبو میمونم ایرادی که نداره؟

-          ایراد داره مزاحمی...

تواستانه ی دراتاق خواب برگشتم سمتش:یاااااااااااااااااا....من مزاحمم....

همونطور که درگیر خوردن شکلات بود شونشو بالاانداخت.نفسموبیرون فرستادم:شکلاتامو پس بده

انگشتای کاکائوییشو مکید:خیل خب ی شبو میتونی بمونی مزاحم نیسی...

خندم گرفت...چقدروداره این بشر.دراتاق خوابو بازکردم و کتموروتخت انداختم همونطور که سمت سرویس بهداشتی توی اتاق میرفتم استیناموبالازدم و نوروشویی چند مشت اب پاشیدم توصورتم و دستامو تاحد ممکن با مایع دستشویی توت فرنگی تمیز کردم..معلوم نیس تواون مهمونی چقد کثیف شدم....فک کنم پنج دقیقه ای فقط مشغول شستن دستام بودم.

-          یااوه سه هون وسواسی پول اب زیاد میاد بیا بیرون ببینم.

حوله روبرداشتم و همونطور که صورتمو خشک میکردم بیرون اومدم.لوهان مشغول اویزون کردن کت و شلوارمشکی رنگش بود.پشت سرش وایسادمو بادقت به کت و شلوارنگاه کردم:جایی رفته بودی؟؟؟

مکث کوتاهش ازچشمم دورنموند.لپاشو بادکرد:اره.میخاستم بیام مهمونی غافلگیرت کنم ولی پشیمون شدم...

ی طاق ابرومو بالاانداختم:پشیمون؟؟؟چرا؟؟خب میومدی....

شونشو بالاانداخت:ترجیح دادم منتظرت بمونم

سمت کمدرفتم و ی دست ازلباسای راحتیمو برداشتم:گاهی خیلی عجیب غریب میشیا لوهان....

.

.

.

.

-          یاااا به منم بده...

ارشا همونطور که بشقاب غذاشو سفت بغل کرده بود چپ چپ نگام کرد:من که میدونم تواون مهمونی کلی  غذا و دسر خوردی.نمیدم بتت این مال منههه...

باقیافه ی مظلوم قاشقو به لبام چسبوندم:ارشاااا...

-          عمرااااا چشاتواونجوری نکنا من خرنمیشم...

نخیر...این به من غذا نمیده...لپاموبادکردم و رفتم سمت یخچال تابلکه ی چیزی  براخوردن پیدا کنم.

-          نونا؟؟؟

وقتی دیدم خبری ازنونا نیس سمت عقب خم شدم بادیدن نونا که سخت توفکربود خندم گرفت...دریخچالوبستم و رفتم جلوش همونطور که دستمو جلوی صورتش تکون میدادم صداش کردم:الو....بانو یئون...کجایی شما؟؟؟

فک کنم جفت پا پریدم وسط خطوط افکارش چون یهویی ازجاپرید که باعث شد ارشا بزنه زیر خنده:یئون کجایی؟

باذوق به ارشانگاه کردم:نمیدونی که چی شد امروز تو مهمونی...

ارشا لپاشو بادکردو همونطورکه غذارومیجویید جواب داد:خب مگه چی شد؟

باخنده نونارو نگاه کردم:اوه سه هون اونجا بود....

باشنیدن این جمله غذا پرید توگلوی ارشا و شروع کرد به سرفه کردن...

نونا باخنده چن تا به کمرش زد و کمی اب بهش داد.ارشا همونطور که اشک از چشماش داش پایین میومد به خاطر سرفه مبهوت نگاهمون کرد:شوخی میکنی....اوه سه هون...اونجا...اخه اونجا چیکارداش؟؟؟

شونه ای بالاانداختم:نمیدونم ولی کناراین پسره پارک چانیول و دوستاش بود.معلوم بود خیلی باهم صمیمین...

ارشا ی قاشق پروپیمون از غذاروتودهنش گذاشت:خب بعدش چی شد؟؟؟

شونه ای بالاانداختم:اینو نونا باید بگه...

نونا همونطور که روصندلی نشسته بود زانوهاشو بغل گرفت و شروع کرد تعریف کردن:اهم..خب سوبین دیرکرده بود..من اومدم برم دنبالش...

ارشا:استوپ استوپ...مگه یان ورپریده کجارفته بود؟؟؟

جااااااااااااااااااان؟؟این با من بوددددددددددد؟؟؟؟

زیر میز باپام کوبیدم به پاش:یااا..میزنم نصف میشیا ورپریده خودتی...

ازدرد پاش محکم چشماش بست:اخ اخ بمیری سوبین....خب کدوم گوری بودی تو؟؟سرمیز دسر؟؟

-          انقد فک نزن...نونا بگو باقیشو..

-          هیچی دیگه سرپله هاحواسم نبود بعد یهو لباسم گیرکردبه پام..

یهو چشمای منوارشا گرد شد...

ارشا:نکنه..افتادی توبغلش؟؟؟

اب دهنموقورت دادم:بعد..چشم توچشم شدین....

ارشا:بعد..نگاش..رفت سمت...

نونا:یااااااااااااااااا...شماها بازفیلم هندی دیدین...

نیشخند ریزی زذیم:بگووو بقیشو نونااا ^_^

 نونا تک سرفه ای کرد:خب هیچی دیگه...یکی بازوموگرفت..بعد برگشتم دیدم اوه..سه هونه...

ارشا:مطمعنی بازوتوگرفت؟؟؟

نونا چپچپ به ارشا نگاه کرد که ارشا سریع حرفشوخوردو ی لبخندژکوند زد...

باذوق نگاش کردم:پس واس همین بود که هی به مانگا میکرد...ارههههه؟

نونا سرشو اروم تکون داد:شاید...

ارشا که دیگه کف کرده بود بادهن باز پرسید:مگه نگاتونم میکرد؟؟توهم نزندین؟

چپ چپ نگاش کردیم که باز لبخند ژکوندزد.

نونا:پاشید بریم بخابیم...دیروقته...

ظرف غذارتندی شستم و هرسه راهی طبقه ی بالاشدیم.خانوم لیم اتاق مهموناروبرای ارشا اماده کرده بودو ماهم هرکدوم رفتیم تواتاقای خودمون.

ازخستگی خودمو روتخت انداختم و به شاخه ی رزی که رومیزم بود خیره شدم....عجب شبی بود...خندم گرف..خیلی دیوونه ای سوبین...چطوری جرئت کردی بری اونجا...حتی دیوونه ها هم اینکارونمیکنن...خب اگه نمیرفتم نمیتونسم بفهمم اون کیه...نه که حالا الان فهمیدم...همونطور که روتخت دراز کش بودم دستمودراز کردم و کیفمو که رو پاتختی بود برداشتم و بازش کردم.دکمه ی ریز سفیدرنگو ازتوش برداشم...خب..حالا ازکجا میخام بفهمم این مال کیه؟؟؟دکمه رو تودستم چرخوندم....فک نکنم بشه فهمید  تقریبا هیچکدوم ازادمایی که اونجابودنو من نمیشناسم...خب ایرادی نداره میتونم به عنوان ی یادگاری ازاین مهمونی عجیب غریب نگهش دارم.دکمه رو سرجاش برگردوندم و همونطورکه به شکم میخابیدم بالشمو بغل کردم وگوشیمو برداشتم...خبری ازش نیس....نفسموبیرون فرستادم و دوباره پیاماشو خوندم.خب....بهترنیس شمارشو ذخیره کنم؟؟؟؟چی باید بذارم اسمشو؟؟؟؟چشمموبستم تاشاید بتونم ی چیزی به یادبیارم که باتوجه به اون بهش ی لقب بدم....قدبلند؟؟؟...نه زیادی سادس....دراز؟؟؟..اینم دوست ندارم...نردبون؟؟؟..اینم که کریسه...عجیب غریب؟؟؟..نه اینم جالب نیست...بابالنگ دراز....هووم..فک کنم این خوب باشه...چون قدشم حسابی بلندبود....بابلنگ درازو تایپ کردم و گزینه ی دخیره رو زدم...

.

.

.

.

ارشا p.o.v:

با صدای زنگ ساعت گوشیم دستمودراز کردم و سریعا خاموشش کردم/...نههه...دوباره مدرسهه...ای خدااا...

بابدبختی ازجام بلندشدم و لحافوکنارزدم..تندی ابی به دست و صورتم زدم و یونیفرم قهوه ای رنگ مدرسه رو پوشیدم.از بیخابی چشمام بازنمیشد...کلا کلاس هشت صبح مدرسه از فحشم بدتره....باچشمای نیمه باز شونه ای به موهای لختم زدمو همونجوری زادروشونه هام ولشون کردم و کتاب دفترامو تو کوله پشتیم ریختم و ازاتاق بیرون اومدم.همونطور که دراتاق روبه رویی رو با چشمای نیمه باز بازمیکردم شروع کردم به جیغ جیغ:سوووووووبینننن پاشووووووووووووو.....

بادیدن تخت خالی چشام چهارتاشد..ااا؟؟؟یعنی بیدارشده منو صدا نکرده؟؟؟؟چندباری پلک زدم بلکه چشام وا شه..نکنه توحمومه؟؟؟؟بندای کوله پشتیمو تودستم گرفتمو سمت حموم رفتم:سوووبین...اینج...

باباز شدن درحموم نطقم نصفه موند....اب دهنموقورت دادمو بادرموندگی به کریس که با ی حوله دورکمرش با دهن باز داشت نگام میکرد نگاه کردم...کریس..حموم...حوله....بابه کارافتادن مغزم جیغ خفیفی کشیدم و دوییدم بیرون...این..این مگه اتاق سوبین نبود؟؟؟؟باگنگی به دوروبرم نگا کردم که دراتاق کناری باز شدو سوبین باقیافه ی متعجب بیرون اومد:چرا جیغ میزنی ارشا؟؟؟

-          م..مگه این اتاق تونبود؟؟؟

بادست به اتاقی که کریس توش بود اشاره کردم...

گنگ نگام کرد:نه...بیخابی زده به سرتا..اتاق من که ای...وایسا ببینم..نکنه رفتی تواتاق کریس جیغ و داد کردی؟؟؟

بادیدن قیافم که مشقت ازش میبارید پقی زد زیر خنده...ای زو اب بخندییییی....جیغ دیگه ای زدم:یاااااااااااااااا نخندددددددد

همونطور که ازشدت خنده خم شده بود نگام کرد و بریده بریده شرو کرد به حرف زدن:واییی...حالا..مگه چی شد که..جیغ..زدی....

باحرص بازوشوکشیدم :بیا برررررررررررریمم..من میکشم تورووووووووو...

سوبین همچنان داشت میخندید.بارسیدن به پایین پله ها یئونو پدر سوبینو دیدم که دشاشتن صبحونه میخوردن.

یئون:بچه ها بیاین صب..

سریع دست سوبینو کشیدم:نههه مادیرمون شده فعلا خدافظ...

-          یا من میخام صبحونه..

دستمو تند رو دهنش گذاشتمو بردمش سمت در:حرف بزنی کشتمت سوبین راه بیفت ببینم...


 

 

 



نوشته شده توسط:kosar_pcy

ویرایش:جمعه 22 آبان 139409:24 ب.ظ

foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 01:01 ب.ظ
I'm really inspired together with your writing
abilities and also with the format to your blog. Is this a paid theme or did you modify it your self?
Anyway keep up the nice quality writing, it is rare
to see a nice blog like this one these days..
How do you get rid of Achilles tendonitis?
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:06 ب.ظ
Wow, superb blog layout! How long have you been blogging for?
you make blogging look easy. The overall look of your site is
excellent, as well as the content!
boilingguy690.snack.ws
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:10 ب.ظ
I'm not sure why but this web site is loading incredibly slow for me.
Is anyone else having this issue or is it a problem
on my end? I'll check back later and see if the problem still exists.
http://xiaorecupero.weebly.com/
جمعه 13 مرداد 1396 12:12 ب.ظ
Very great post. I just stumbled upon your weblog and wished to say that I've really loved browsing your blog posts.
After all I'll be subscribing in your rss feed
and I hope you write once more soon!
What do you do when your Achilles tendon hurts?
شنبه 7 مرداد 1396 09:33 ب.ظ
I'm not certain the place you are getting your info, however good topic.
I must spend a while studying much more or figuring
out more. Thanks for wonderful info I was in search of this info
for my mission.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 03:54 ب.ظ
When someone writes an post he/she keeps the thought of a user in his/her mind that how a user can understand it.

Thus that's why this post is amazing. Thanks!
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 04:34 ب.ظ
I got this website from my pal who shared with me regarding this web page and now this time I am browsing
this web site and reading very informative articles or reviews here.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 03:00 ب.ظ
It's remarkable for me to have a website, which is useful in favor of my knowledge.
thanks admin
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

صفحات جانبی

نظرسنجی

  • ازعملکرد وب درچه حدراضی هستین؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اَبر برچسبها

جستجو